به گزارش
خبرگزاری بین المللی قرآن (ایکنا) از همدان، در سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی به گفت وگو با محمد ابراهیم یاری، آزاده دوران دفاع مقدس پرداختیم. یاری از خاطرات تلخ و شیرین، ترس و امید و رفاقت های 4 سال دوران اسارت خود در اردوگاه های رژیم بعث میگوید؛
ایکنا: قبل از اسارات دچار مجروحیت شده بودید؟
بله، از سیم خاردارها که عبور کردیم شهید محمد عسگری جزو نیروهای گروه بود به او گفتم شما راست و من سمت چپ را پوشش بدهیم، هنگام تیراندازی یک انفجار شدید رخ داد، بعد از این انفجار من نه میشنیدم و نه میدیدم و متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده است.
بعد از 20 دقیقه سر و صدای یکی از همرزمان را شنیدم به او گفتم "من را به جایی انتقال بده تا از تیررس تیرهای مستقیم خلاص شوم" دستی بر روی صورتم کشید و به من گفت "چشم راستت که در آمده"چشم چپم هم نمیدید، گوش راستم هم نمیشنید، مرا به پشت یک پَت (تپه) برد بعد از مدتی موفق شدم کمی ببینم و بعد 17 روز بینائی من به لطف خدا کامل برگشت ولی صورتم کامل کبود و سیاه شده بود و سه چهارماه طول کشید تا خوب شد.
ایکنا: چطور اسیر شدید؟
بعضی از بچهها در سنگرهای عراقی پناه گرفتند و بعضی در پاکسازی اسیر میشدند خود ما تا صبح در سنگرهای عراقی از اینجا به آنجا؛ جا به جا شدیم و نهایتا همراه آقای زمردیان اسیر شدیم.
منطقه ابتدای جزیزه مینو یا همان جزیره ام الرصاص، یکی از رزمندگان در نزدیکی من بود زمانی میخواست از سیم خاردار عبور کند، بشکههای نفت روی سرش ریخته بود از پا نیز تیر خورده بود از شدت درد سر و صدا میکرد همین صداها موجب شد تا عراقی ما را ببینند و هر دو اسیر شدیم بعد از اسارات دیگر این رزمنده را ندیدم تا در پادگان اردشیر؛ پاهایش کرم انداخته بود.
ایکنا: هنگامی که اسیر شدید رفتار عراقیها با شما چگونه بود؟
یکی از پرستارها آمد سر و صورتم را پانسمان کرد ، درست بود با میجنگیدند ولی بعضیها انسانیت داشتند در حال پانسمان صورتم بود که گروهی آمدند و اجازه ندادند پانسمان را ادامه دهد و شروع به فحش دادن به پرستار به زبان عربی کردند که چرا اینها را پانسمان میکنید یک مرتبه به سوی ما اسلحه گرفتند تا حدی که گلنگدن هم کشیده شد ولی همان پرستار جان من را نجات داد و در نهایت نگذاشتند من را پانسمان کند.
ایکنا: از شروع اسارت بگویید؟
من را به سنگر فرماندهی محور انتقال دادند، دستم را از پشت با سیم تلفن صحرائی بستند و بر اساس موج گرفتگی چشمم خیلی نمیدید و دستم خیلی ورم کرده بود در راهروی سنگر هر کس به یک شکلی من را کتک میزد و شکنجه میکرد.
شروع به بازپرسی از من کردند وقتی گفتم عربی بلد نیستم من را تهدید کردند که بکشند ولی بعد از اینکه نتوانستند من را تخلیه اطلاعاتی کنند و به دلیل اینکه سنم جوان بود باور نمیکردند که بسیجی باشم و تصور میکردند سپاهی هستم؛ چرا که سن من 26 سال بود و به بسیجی نمیخورد از طرفی میگفتند بسیجی نمیتواند غواص باشد چرا که آموزش غواصی را برای هر نیرویی برگزار نمیکردند.
همانجا پلاکهایمان را از ما گرفتند در همان جا بعضی از همرزمانم نظیر آقایحسنخانی و آقایدرویشی و غیره را دیدم تا دوساعتی آنجا بودیم و بعد به ابوالخصیب انتقال دادند.
ایکنا: از بازپرسیها چه چیزی در خاطر دارید؟
هنگام بازپرسی وقتی از من پرسیدند فرمانده لشگر شما کیست؟ در پاسخ گفتم"من یک بسیجی هستم و فرمانده لشگر را از روی چهره میشناسم فقط میدانم بهش میگفتند حاجی" از ترس اینکه حاج ستار را هم اسیر کرده باشند و شناسایی بشه اطلاعات را نمیدادیم؛ افسر اطلاعات از من پرسید فرمانده گردانتان را نمیشناسی؟ گفت فرمانده لشگرتان مهدی کیانی هست فرمانده گردان 155 حاج ستار ابراهیمی است و اطلاعات کاملی حتی از روستای محل تولد زندگی حاجستار داشتند و کاملا مشخص بود که نیروهای نفوذی منافق تا چه حدی به عراقیها اطلاعات داده بودند.
فردا ما را به انتهای بصره انتقال دادند و تا شانزدهم دیماه ما را آنجا نگه داشتند به وزارت دفاع و سپس به وزارت اطلاعات و امنیتی عراق انتقال دادند، 60 نفر ما را در اتاق کوچکی نگه داشتند و مسئولین آنجا به زبان فارسی تسلط کاملی داشتند انگار ایرانی هستند.
من و آقای حسنخانی مثل دو قلوها شده بودیم و به ما لقب دو قلوهای بهم چسبیده را داده بودند، یک بار بخاطر اینکه وقتی به دستشویی رفته بودیم وضو هم گرفته بودیم ما را فلک کردند و آنقدر ما را زدند که کف پاهایمان ورم کرده بود و به دلیل همین کتکها ترکش پای حسنخوانی از پایش در آمد.
شب نوزدهم دی ماه به اردوگاه اردشیر انتقالمان دادند و همچنین در ایران هم عملیات بزرگ کربلای 5 صورت گرفته بود، 48 روز در پادگان اردشیر ماندیم که یکی از بزرگترین پادگانها در شمال بغداد بود.
ایکنا: وضعیت پادگان اردشیر چطور بود؟
در اتاقهای 3 در 4 ما را نگهداری میکردند، فقط در سلول ما 47 نفر را در یک اتاق زندانی کرده بودند به گونهای که حتی نمیتوانستیم پاهایم را دراز کنیم تمام بچهها شپش گرفته بودند و وضع بهداشتی خیلی بد بود.
یکی از بچهها از گردن به پایین گچ گرفته شده بود، اسمش حیدر گلبازی بود نمیتوانست صحبت هم کند ایشان آنقدر لاغر بود که گچها در تن او لق شده بود و بدنش هم مجروح بود، بوی تعفن گرفته و از این موضوع خیلی خجالت میکشید این فرد در داخل راهرو میخوابید و هر بار که میآمدند آمار بگیرند ایشان را میزدند.
یکبار آقای زمردیان به خواسته خود او، قسمتی از گچ او را شکستند خوب به یاد دارم مانند دانههای شکر که از کیسه آن بیرون میریزد از تنش شپش بیرون میآمد.
یک نگهبان داشتیم که همیشه نیمه مست بود یک روز، بعد از اذان منتظر بودیم که در را باز کنند ناگهان عطرخوشی در سلول آمد فک کردیم حتما یکی از مقامات عراقی وارد سلول شده اند عطر زدند و آمدند، ولی برایمان جای تعجب داشت چرا آنقدر امروز زود آمدهاند هرچقدر منتظر شدیم کسی نیامد مدتی گذشت.
این نگهبان وارد سلول شد گفت کدامتان عطر زدید؟ گفتیم هیچ کدام! هنگامی که بالای سر این شهید رفت متوجه شدیم که شهید شده و این بوی عطر از ایشان است تا دیروز بوی تعفن میداد ولی امروز بوی عطر گرفته بود این شهید حیدر گلبازی از بستان خراسان بود.
همین نگهبانی که ایرانیها را قبول نداشت و معتقد بود نجس هستند بعد از دیدن این صحنه سه بار گفت "والله عظیم هاذا شهید"
پیکر این شهید در سال 81 به ایران برگشت.
ایکنا: تمام مدت در پادگان اردشیر بودید؟
خیر، در 5 اسفند ماه ما را به اردوگاه انتقال دادند که بزرگترین پادگان آموزشی زرهی بود؛ در انتهای پادگان اردوگاه تازه تاسیسی به نام اردوگاه تکریت 11 بود که این اردوگاه مخفی بود و تا روزی که ما را آزاد کردند صلیب سرخ از وجود آن خبر دار نشد و حدود 1400 نفر تعداد اسراء آنجا بودند و در هر آسایشگاه حدود 100 نفر بود.
اینجا به قول بچهها شب اول قبر بود، دور تا دور اردوگاه سیم خاردارهای بلندی کشیده بودند که به برق وصل بود حتی سیمخاردارها نیز وحشتناک بود و هیچ موجودی نمیتوانست از آن عبور کند دقیقا این اردوگاه وسط عراق بود در این مدت اسارت بیشترمان اینجا بودیم.
هنگام ورود به این اردوگاه دیدم عراقیها به صف روبهروی هم ایستادهاند، با دیوارهای انسانی کوچهای باز کرده بودند و خود عراقیها به آن تونل وحشت یا تونل مرگ میگفتند هر کس چیزی در دستش گرفته بود و با آن ما را میزدند حتی در صورت و دست آقای حسن خانی هنوز جای ضربه سیم خاردار هست.
وارد آسایشگاه هفت در بند 3 شدیم برای حمام نیز تنها توانستیم لحظه ای زیر آب خیلی سرد باشیم و لباس هایمان را عوض کردیم برای شام برنج مختصری به ما دادند و در آنجا هر نفر 50 سانت جا داشت بعد از نماز خوابیدم به نظر خودم فک میکردم10 دقیقه است که خوابیده ام وقتی بیدارم کردند دیدم نزدیک طلوع است از اول عمرم تا الان اینگونه نخوابیدم.
ایکنا: خانواده شما از اسارت شما مطلع بودند؟
تا 5 شهریور 69 در این اردوگاه بودیم، مفقود بودیم و هیچ خبری از ما نداشتند افرادی که متاهل بودند را قطعی نگفتند که شهید شده اند، ولی مجردها را قطعی شهید اعلام کرده بودند، تا 5 شهریور هیچ صلیب سرخ و نیرویی به آنجا برای نام نویسی از آنها نیامده بودند.
ایکنا: شرایط این اردوگاه نسبت به قبلی چطور بود؟
اینجا فشار زیاد بود از نظر بهداشت کمی بهتر شد ولی از نظر غذایی هیچ فرقی نکرده بود سه وعده غذا میدادند، غذاهایی که مقدارش خیلی کم بود و اصلا طعم خاصی نداشت غذاهایی مثل برنج وآب پیاز و یا آب بادمجان، شبها غذا معمولا آبگوشت بود، به 100 نفر 5 مرغ میدادند که حتی استخوانهایش هم تقسیم میکردند.
ایکنا: در مدت اسارت مشکلی برای شما ایجاد شد؟
بیشتر بچهها ناراحتی معده پیدا کرده بود خود من 61 روز معدهام خونریزی کرد و یک هفته در بیمارستان بستری شدم تازه خونریزی معدهام بند آمده بود و به اردوگاه برگرداندند.
به قول بچهها در اینجا شهید شدم وارد اغماء شدم و بچهها با داد و فریاد عراقیها را مجبور کردند تا در را باز کنند من را لای یک پتو گذاشتند، حتی بچهها گفتند ضربان قلب نداشتم و بدنم سرد بوده و وارد یک آمبولانس کردند.
به نقل از شاهدها به من خون و سرم وصل کردند اما نتیجه نداد و تمام کردم؛ دو تا جوان بسیجی گنبد کاووسی از اسرا کربلای 4 آنجا بودند من را بردند تا بگذازند در سرد خانه؛ صبح شده بود وقتی من را زمین میگذارند متوجه میشوند که چشمهای من باز و بسته شد اطلاع میدهند و سرباز لگد محکمی به من می زند که چشم هایم را باز میکنم .
بعد از 48 ساعت به هوش آمده بودم حس کردم همه از پشت شیشه به من نگاه میکنند به هم بندیهایم اطلاع دادند که من شهید شدم و برایم ختم قرآن گرفتند، بعد از 19 روز من را به اردوگاه برگرداند بچهها میگفتند آقای یاری از آن دنیا برگشته است.
ایکنا: خاطرهای از اسرایی که در آنجا شهید شدند دارید؟
شهید اکبر قاسمی یکی از شهدایی بود که در اردوگاه شهید شدند، قبل از اسارت ایشان را نمیشناختیم ولی بعدها فهمیدیم بیسیم چی شهید ستار ابراهیمی بوده است، ایشان نه نطامی بودند نه پاسدار بلکه در سرگذر همدان خیاطی داشتند بسیار آدم مومنی بود ایشان همیشه داوطلب شستن ظرفها میشد وکتک را به جان خود میخرید و به همه روحیه میداد اصالتا بچه ورکانه بود 4 تا دختر داشت 1 پسر و متولد 32 بود.
با ایشان در یک اردوگاه بودیم به اسراء چیزی به اسم حقوق یعنی بن میداند و وسایلی که لازم داشتیم را به وسیله این بنها تهیه میکردیم، بن همه گروه دست آقای قاسمی بود، یکبار لباسها را شسته بودند و تمام بنها که درجیب ایشان بود از بین رفته بود و بخاطر آن همه ما را زدند شهید قاسمی به این دلیل بسیار ناراحت بود.
یک مدت بود خیلی ناراحت بود جمعه 12 تیرماه سال 66 بود صبح زود بلند شد و به زبان عربی شروع کرد به شعار دادن علیه رژیم بعث و امریکا و اسرائیل،او فردی استکبار ستیز بود؛ همان روز به شهید حسنخانی گفته بود من را جایی ببر تا غسل شهادت کنم و مطمئن بود شهید میشود ساعت 9 او را بردند و آنقدر ایشان را زده بودند که استخوان سالم به تن شهید نمانده بود تمام قفسه سینهاش شکسته بود یکی از بچهها که شاهد بود میگفت شهید را میزدند واو بلند میشد میگفت "یا زهرا(س)"
وقتی آوردنش در حالت اغماء بود بعضی از بچهها که امدادگری بلد بودند هرکاری کردند احیاء نشد و به شهادت رسیدند، بعدها دیدیم عکس رنگی از شهید گرفته بودند و گفته بودند این اسیر ایرانی به علت مریضی فوت کرده ولی هرکس آن عکس را میدید متوجه میشد براثر شکنجه شهید شده بود.
ایکنا: از آزادی و مبادله اسراء خبر داشتید؟
تا سال 69 در بند 3 بودیم آمدند ولی بعد ما را به بند 2 انتقال دادند در 23 مرداد از تلویزیون عراق اعلام کردند که صدام میخواهد اعلامیهای بدهد، یکی از بچهها که تسلط خوبی به عربی داشت گفت مبادله اسرا از 24 مرداد ماه آغاز میشود و تا روز 4 شهریورماه ادامه دارد.
بعد از آن اعلام کردند مبادله اسراء تمام شد ما خیلی ناامید شدیم، تصور کردیم تا آخر عمر در اینجا خواهیم ماند چون کسی از ما خبر نداشت ولی فردای آن روز اعلام کردند روزی هزار اسیر مفقودی مبادله میشوند.
به ما لباس نو نظامی دادند ساعت 6 اعلام کردند و گفتند وسایل خود را جمع کنید؛ صلیب سرخ آمده بود تعدادی از آنها خانوم بودند و به دلیل ابهت اسراء ایرانی حجاب کرده بودند و شروع به ثبت نام اسراء کردند.
ایکنا: از روزی که آزاد شدید، چیزی به یاد دارید؟
بله، در آن روز بعد ثبت نام توسط نیروهای صلیب سرخ در حضور آنها که دیگر بعثی ها جرات نداشتند با ما رفتار خصمانه ای انجام دهند ما که حسرت نماز جماعت بر دلمان مانده بود در حیاط اردوگاه پتو ها را پهن کردیم و به نماز ایستادیم. ساعت 2 اتوبوسها آمدند و شروع به خواندن اسمها کردند و اسم من جزو آخرینها بود استرس شدیدی را تحمل کردم ساعت11:30 شب بود که در خسروی با اسیران عراقی مبادله شدیم و در کرمانشاه پادگان سراب نیلوفر اسکان داده شدیم.
وقتی رسیدیم من از بقیه سراغ پدرم را گرفتم و پس از پرس و جوی فراوان خبر دادند قبل از شما پدرم در نصر 4 شهید شده بود و شیرینی آزادی به کامم تلخ شد.
ایکنا: چگونه خبر آزادی خود را به خانواده دادید؟
خانه ما تلفن نداشت به خانه عمویم زنگ زدیم با همسرم صحبت کردم خوب یادم است از پشت تلفن داد میزد خودشه خودشه.