
آزاده ی دفاع مقدس همدانی محمدرضا موسائی در گفت و گو با
خبرگزاری بین المللی قرآن (ایکنا) از همدان، که 4 سال در اسارت نیروهای بعثی بوده است بیان کرد: حدود ۱۶ سالم بود که همراه رضایتنامه ای که از جانب والدینم امضا کردم، کیف کوچکی به همراه لوازم مختصر مانند زمانی که به کوهنوردی میرفتم آماده کردم، به خانواده ام گفتم فردا میخواهم به جبهه بروم ، از آنجایی که خانواده و فامیل گمان میکردند مانند همیشه صبح زود میخواهم به کوه بروم با همین خیال گفتند برو.
موسائی گفت: به سوی پادگان قهرمان راه افتادیم و پس از گذراندن ۴ ماه دوره آموزشی (پائیز سال ۶۲) به دلیل سازگاری بچههای همدان به سردسیری، قرار شد به کردستان اعزام شویم و به کردستان رفتیم، تا سال ۶۳ جز نیروهای گشت ویژه بودیم. سال ۶۳ به عنوان نیروی بسیجی به منطقه دربیخان عراق فرستاده شدیم تا اواخر سال ۶۳ که به ارتش تحویل داده و قرار شد که ما به دزفول اعزام شویم تا عملیات ولفجر ۸ انجام شود و از آنجا وارد گروه تخریب شدم.
عملکرد لشکر همدان در عملیات وی اظهار کرد: نیروهای ما به شدت در خطر بودند و اگر نمی توانستیم خط را بشکنیم نیروهای عراقی رزمندگان را قتلعام میکردند پس باید هر طوری که بود این خط توسط تخریبچیهای لشکر انصار شکسته می شد. در فاو جادهای بین نیروهای ایرانی و عراقی فاصله ایجاد کرده بود و دو طرف این جاده دریاچه نمک بود، نمیشد از دریاچه نمک عبور کرد و احتمال شکسته شدن خط توسط عراقیها وجود داشت، فرماندهان به این نتیجه رسیدند که بایست این خط برش داده شود. دو دسته شدیم دسته اول ۱۲ نفر بعنوان نیروهای عمل کننده اولیه عملیات که انفجارات و تخریب جاده به عهده ما بود و گروه دوم پشتیانی .
این آزاده بیان کرد: انفجار اول را ایجادکردیم (گود محل قرارگیری مواد منفجره اصلی را ایجاد کردیم) در درون هر چاله بیست کیلو مواد منفجره ریختیم و با فیتیله بهم وصل کردیم قرار شد عقب نشینی کنیم که آسیبی متوجه نیروهای خودی مستقر در خط نشود چراکه احتمال شهادت تعدادی به طور حتم وجود داشت نهایتاً به طول ۷۰متر وبه عمق ۸متر آن جاده برش داده شد که خوشبختانه عملیات تخریب جاده با موفقیت انجام شد و کسی به شهادت نرسید.
وی ادامه داد: در عملیات کربلای۴ ، بعد از عملیات والفجر۸ لشکر انصار و گردان تخریب احساس کردند که به شدت نیاز به نیروهای آبی-خاکی دارند و ما را برای دورههای تخصصی تخریب و نحوه تخریب انواع استحکامات و ... فرستادند و همچنین در کنار آن آموزش غواصی دیدیم. در ۲۰ شهریور ۶۵ عملیاتی داشتیم در جزیره مجنون، مظلومترین جبهه و سختترین شرایط جبهه بود.
موسائی گفت: متاسفانه عملیات شرایط سختی داشت، نیروی پشتیبانی نرسیدند، خیلیها زنده زنده از رویشان رد شدند و عملیات موفقیت آمیز نبود.
وی افزود: بعد از آن عملیات، دوره آموزشی جدیدی دیدیم و به مرخصی فرستاده شدیم و برای تجدید قوا به مشهد اعزاممان کردند و بعد از بازگشت به ما اطلاع دادند که عملیات جدیدی در پیش است .
وارد گروه ویژه غواصی شدیم، 4 نفر بودیم و برای اینکه با روحیه هم آشنا شویم دوره جدیدتری را شروع کردند.
با خون خود عهدنامه امضا کردیم که یا شهادت یا پیروزی این آزاده دفاع مقدس بیان کرد: شب عملیات بود و همه احساس میکردیم عملیات خاصی است و با خون خود عهدنامهای امضاء کردیم که تا آخرین قطره خون پیش می رویم یا شهادت و یا پیروزی، اما برگشتی در کار نخواهد بود. بخاطر حمل تجهیزات نظامی وزن ما سنگینتر شده بود و پیش رفتن سخت بود، به همین دلیل زیر لباسهای غواصی یونولیت وصل کردند که وزن ما در آب سبکتر شود تا بتوانیم راحتتر تجهیزات تخریب را حمل کنیم.
وی یادآور شد: وارد آب شدیم و تجهیزات را حمل کردیم و اواسط راه آبی متوجه منورهای زیادی شدیم، در حالت سکوت عجیب و مرموزی عملیات پیش رفت تا اینکه جلوتر رفتیم و با طغیان آب مواجه شدیم که سرعت آب به ۷۰ کیلومتر در ساعت هم میرسید و ما به سختی خودمان را کنترل کردیم تا این که نزدیک مرز شدیم و عراقیها ما را دیدند و با هر سلاحی که در اختیارشان بود شروع به شلیک کردند، به حدی که با چهارلول سطح آب را تیر تراشه میزدند و شرایطی جهنمی ایجاد کردند که با مشقت فراوان فرمانده گردان جعفر طیار آقای حاجکریم مطهری به معاونت حاجمحسن جامهبزرگ گفتند بچهها هر جورشده به خط بزنید چرا که اگر عمل نکنیم بسیاری از دیگر رزمندگان قتلعام میشوند و تا حد ممکن خودمان را به مرز کشیدیم و تا رسیدیم با موانعی چون خورشیدیهای بزرگ و کوچک و سیمخاردارهای بسیاری که از قبل قرار داده بودند مواجه شدیم که بین خورشیدیهای بزرگ سیمخاردار رد کردند.
موسائی گفت: هر کسی هر کاری از دستش بر میآمد انجام میداد که سیمخاردارها را کنار بزنند، علی عراقچی خیلی کمک میکرد، از بچههای نیروهای غواصی خوابیده بودند روی سیمخاردارها تا بچهها آسانتر عبور کنند، طوری که بچهها را قسم میدادند که از روی جنازه آنها راه بروند.
آزاده 4 سال دفاع مقدس خاطر نشان کرد: تنها نیروهایی که از لشکر انصار گردان جعفر طیار بودند که وارد خط شدند ولی هیچ نیروی کمکی نتواست به ما کمک کند، به دلیل لو رفتن این عملیات عراقیها کاملا مسلط بودند، وارد کانال شدیم و از هر دو طرف تحت فشار بودیم و محاصره تنگتر میشد تا ۱۰ صبح مقاومت کردیم ولی بچهها یکی یکی مجروح و شهید میشدند و قرار شد هر کدام یک مجروح را برداریم و به عقب برگردیم چرا که عملیات لو رفته بود و کمکی به ما نمیرسید. شهید علی منطقی و علیرضا شمسیپور آمدند و آقای کریم مطهری که از ناحیه گلو مجروح بود را داخل یک پتو گذاشتند و عقب برگشتند تا شب امکان برگشت وجود داشت ولی احتمال دادیم نیروهای کمکی برسند و کسی به عقب برنگشت.
می توانستم اسیر نشوموی اعلام کرد: شهید عراقچی از دوستان نزدیک من شدیدا مجروح و دچار موج گرفتگی شده بود نمیتوانست با من به عقب برگردد،و من هم نمی توانستم اورا با خودم برگردانم، به من گفت «برگشتی بگو عراقچی شهید شد» سرش را بوسیدم و با او خداحافظی کردم.
فین های غواصی ام را به دست گرفتم به کنار آب برگشتم، میخواستم به عقب برگردم چرا که بخاطر تجربه هایی که در عملیات های قبل داشتم می دانستم تا نیروهای کمکی برسند دیر شده به علاوه اینکه عملیات از قبل لو رفته بود و عراق کاملا مسلط بود، سنگرهای بسیار فرماندهی شده و غیرقابل نفوذ پس از شناسایی نیروهای اطلاعات عملیات ما ساخته بودند.
موسائی ادامه داد: به کنار آب که رسیدم چهره عراقچی در نظرم آمد، هر چه فکر کردم نتوانستم به عقب برگردم، فین ها را به داخل آب انداختم و به سنگری که عراقچی در آن بود برگشتم و بالای سر عراقچی بودم تا نزدیکی های اذان صبح که به شهادت رسید.
فرمانده به ما گفته بود اگر اسیر بشوید برمیگردید ولی مقاومت کنید شهید می شوید و اسارت بهتر از شهادت است. لحظه به لحظه محاصره تنگ تر می شد، تا نزدیکی های 10 صبح در محاصره بودیم تا بلاخره به اسارت نیروهای عراق درآمدیم.
آغاز اسارتوی گفت: ما را به سنگری زیرزمینی بردند پیش یک فرمانده که مدال های زیادی به سینه اش آویزان بود که ما گمان کردیم صدام است اما او ماهر عبدالرشیدبود پدر زن پسر صدام. به بصره بردنمان و از ما فیلم برداری کردند بعد از 15 روز ما را به استخبارات انتقال دادند در بغداد لباس هایمان را عوض کردند بعد از آن به زندان های الرشید انتقال دادند در سلول ها جای دراز کشیدن نبود دچار آلودگی و شپش شده بودیم حتی نیروهای عراقی وقتی غذا می آوردند برای اینکه بوی تعفن را احساس نکنند جلوی دهانشان را با کلاه میگرفتند.
وی افزود: نزدیک به تکریت که رسیدیم تعدادی جاسوس قرار دادند برای شناسایی پاسدارها.به اردوگاه که رسیدیم هر کس با هرچه که در دست داشت ما را میزد و برایشان مهم نبود که در زیر این ضربه ها کسی شهید شود یا آسیب ببیند. در آن زمان یاد غربت اسراء کربلا افتادیم که در حال حاضر پس از گذشت 1400 سال اگر این قوم با ما چنین رفتار میکنند آن موقع با اسرای کربلا چطور رفتار کرده اند؟ کسانی را که فکر میکردند پاسدار هستند را جدا نگه داشتند با اینکه من نیروی بسیجی بودم خیال می کردند من هم پاسدارم،دلیلشان این بود که نیروی بسیجی غواصی نمی داند، زیر یک سایبان ما را نشانداند و شروع کردند به زدن ما، من بیهوش شدم و در آن ضربه ها به فک ام آسیب رسید که در حال حاضر هم مشکل فک دارم.
به هوش که آمدم در آسایشگاه دیدم همه بچه ها زخمی هستندموسائی بیان کرد: قرار شد ما را به حمام ببرند لختمان کردند و تا زیر دوش می رفتیم با کابل ما را زدند حتی نمی گذاشتند کامل دوش بگیریم بعد از آن به ما یک دست لباس و دمپایی دادند که دمپایی از دستم افتاد و آنقدر مرا زدند که نتوانستم آن را بردارم و مدت طولانی بدون دمپایی در اردوگاه بودم.
این آزاده گفت: با استفاده از بن هایی که به ما میدادند می توانستیم بعضی از وسایل ضروری که نیاز داشتیم بخریم و من اولین چیزی که گرفتم دمپلیی بود.
وی یادآور شد: غذا ها ساده از برگ پیاز و چغندر و بسیار بی مزه بود بیشتر مواقع روزه می گرفتیم و وعده غذای ناچیز خود را برای سحر و افطار تقسیم می کردیم.
ماجرای رحلت امام (ره) در اردوگاه موسائی گفت: از نگهبانان عراقی و تعمیراتی ها شنیده بودیم که امام خمینی (ره) مریض هستند بعد از مدتی دیدیم بسیاری از اسرا لباس مشکی پوشیده بودند آنجا متوجه شدیم که امام به ملکوت اعلا پیوسته است. در آسایشگاه ما نیروهای بسیجی و پاسدار و حزب اللهی بودند از نظر عراقی ها آسایشگاه خوبی نبود . پس از رحلت امام عزاداری ها آغاز شد و سه روز عزداری کردیم.
وی بیان کرد: نیروهای عراقی خوشحالی می کردند و حتی در این اثنا رگ گردن یکی از بچه ها را می خواستند بزنند. درگیری شدیدی داشتیم و بعد از آن نیروها لباس هایمان را در آوردند و در حیاط کتکمان زدند به قدری بچه ها را زدند که 11 باتون بر اثر این ضربه ها بر سر بچه ها شکسته شد.
موسائی گفت: اتفاقات مختلفی که بود سعی میکردیم برنامه را اجرا کنیم، در ایام محرم زیارت عاشورا میخواندیم و روضه و سینه زنی داشتیم و عراقی ها میآمدند و به شدت بچه ها را شکنجه میدادند در این بین بعضی بچه ها ایثارگر بودند و سعی میکردند بیشتر کتک بخوردند و حتی در غذاخوردن هم به بقیه کمک میکردند حس ایثارگری که آنجا حاکم بود اگر در حال حاضر در کشور وجود داشت به جرات میگویم ما هیچ مشکلی نداشتیم.
وی بیان کرد: در آن آسایشگاه پیر مردی مشهدی 71 ساله بعنوان مسن ترین آزاده و کم سن ترین افراد سید رضا موسوی و شاهمحمدی 15 سال داشتند، اکثر افراد جوان بودند خود من نیز وقتی اسیر شدم 19 ساله بودم بود. بعد از عزاداری محرم خیلی ها در سلول انفرادی بودند اتاقک های آن یک و نیم در یک و نیم بود سقف کوتاهی داشت و در کف آن آب ریخته بودند که نه میشد نشست و نه ایستاد و تنفس در هوا بخاطر بخار ایجاد شده بسیار سخت بود و نفس گرفته می شد.
چاپ اعلامیه شهادت در دوران اسارتموسائی اظهار کرد: هنگامی که در اسارت بودم پیکر یک شهید که بسیار شبیه من بوده و در تهران دفن شده بود را به خانواده ام نشان داده بودند و آنها گمان میکردند که من به شهادت رسیده ام، حتی اعلامیه هم چاپ کرده و مراسم هم برایم گرفته بودند و کوچه هم به نامم کرده بودند.
اتاق ما از بدترین اتاق های آسایشگاه بودوی با اشاره به اینکه اتاق آنها جز بدترین اتاق آسایشگاه از نظر عراقی ها بوده گفت: به همین خاطر ما را از هم جدا کردند و به بند 1 و 2 انتقال دادند و گفتند اینها مشکل ساز هستند و بقیه را تهدید می کردند که با این افراد هم نشین نشوید حتی تا مدتی بعضی از بچه ها از ما دوری می کردند اما خیلی ها هم از وجود ما استقبال می کردند.
وی گفت: در آنجا شورای فرهنگی اسارات را تشکیل داده بودیم، حتی گروه ضربت هم داشتیم، چند نفری هم رابط بودند. گروه های رابط سعی میکردند چیزهایی مثل تاید بخورند تا به بیمارستان بروند و اطلاعات کسب کنند و با بند های دیگر نیز در ارتباط بودند.
قبل از آزادی یک مریضی شدیدی گرفتم و به بهداری منتقل شدم، حال خوبی نداشتم و منتظر بودم بمیرم و به فکرم نمیرسید که آزاد شویم.
هنگام تبادل اسراء؛ اعلام کردند تبادل تمام شد و خیلی ناامید بودیم ولی فردا به ما لباس دادند و نیروهای صلیب سرخ آمدند باور نمی کردیم فکر میکردیم که میخواهند ما را بکشند قرار شد اگر اینگونه باشد با آنها درگیر شویم و به آنها حمله کنیم شاید بتواند کسی فرار کند و خبر دهد.
این آزاده گفت: اما در کمال ناباوری نیروهای صلیب سرخ آمدند و گفتند از طرف حقوق بشر آمدیم یکی از بچه ها که شجاع تر بود بلند شد و گفت تا الان کجا بودید؟ چه میدانید اینها به سر ما چه آورده اند؟ تمام بدن ما زخمی و جای جراحت است! یکی از خانم ها گفت لباس هایتان را بالا بدهید تا جای جراحت ها را ببینیم. بچه ها هم لباس هایشان را درآوردند و خانم ها از دیدن چنین وضعیتی خیلی متاسف شدند و گفتند که نمی دانستیم اینجا اسیر بوده است.
ماجرای فرار سه نفر از آسایشگاهوی با اشاره به اقداماتی که برای فرار انجام می شد که اغلب ناکام می ماند به خاطره سه نفر از آنان اشاره کرد و گفت: سه نفر از نیروهای ما قصد فرار داشتند بعد از کشیدن نقشه های استراتژیکی که می خواستند اسامی اسرا را به ایران برساننند تا نزدیک مرز رفته بودند ولی در آنجا دستگیرشده بودند و در انفرادی بودند احمد چهلداوی از سوسنگرد که در حال حاضراستاد دانشگاه در فرانسه، هاشم انتزاعی دکتر، مسعود موچی فعال فرهنگی هستند. خاطرات فرار این سه تن که ماجرای بسیار جالب و مفصلی دارد در کتاب500 صفحه ای به نام «تکریت11» آورده شده است.
وی ادامه داد: وقتی ثبت نام اسرا که توسط نیروهای صلیب سرخ انجام میشد تمام شد گفتیم تا آن سه نفر که در سلول های انفرادی و تحت شرایط بسیار سختی بودند آزاد نشوند ما به ایران برنمیگردیم. در ابتدا منکر شدند ولی بعد قبول کردند و همگی آزاد شدیم. ساعت 1 یا 2 بعد از ظهر سوار اتوبوس ها شدیم باز هم باور نمیکردیم و فکرمیکردیم نقشه ای دارند، رفتارشان با لحظه ورود خیلی فرق داشت.
وی بیان کرد: از تکریت به نزدکی های بغداد رسیدیم و نزدیک مرز خسروی شدیم مردم در بین راه نون تکه میکردند و میدادند به ما تبرک کنیم،از ما میخواستند که بر سر بچه هایشان دست بکشیم. ساعت 11 شب وقتی پرچم های صلیب سرخ را دیدیم به یقین رسیدیم که آزاد شدیم.
مطلع شدن خانواده از زنده بودن و بازگشتامموسائی در پایان با اشاره به ورودش به ایران یادآور شد: وارد پادگان شهدا در کرمانشاه شدیم و چند روزی را در آنجا برا تجدید قوا و روحیه ماندیم چرا که به دلیل شرایطی که تحمل کرده بودیم بسیار ضعیف شده بودیم وآمادگی روبرویی با خانواده را نداشتیم. در آن موقع هم بچه ها شرایط خاصی را میگذراندند برای هر یک اتفاق خاصی افتاده بود خیلی ها عزیزان خود را از دست داده بودند.
وی افزود: خواستند به خانواده ام اطلاع بدهند و من گفتم ممکن است بیایند اینجا و اجازه ندادم. هنگامی که از رادیو اسامی را اعلام کردند خانواده من باورشان نمیشد وقتی وارد کوچه شدم دیدم تابلویی که به نام من به کوچه زده بودند را پایین میآورند.