به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایكنا) از فارس، اشكهایش تمامی ندارد. دائم چادرش را بر روی صورتش میكشد و با هر نگاه و كلامی، اشك را همچون سیلی بر روی گونههایش جاری میسازد. نواها و زمزمههای غریبی دارد كه شاید به سختی بتوان شنید، اما تنها یك جمله را میتوان به وضوح از میان نالهها و سوزهایش شنید «ببم جان، كجا رفتی و مادرت را تنها گذاشتی».
آنچنان با سوز و گداز ضجه میزند، كه دل هر بینندهای را میلرزاند. هر كسی كه در آن ساعت بر كنار مقبره جدیدالاحداث سردار شهید اسكندری و همچنین مقبره شهدای اطراف آن، مینشیند، با دیدن این صحنه، دقایقی را مكث میكند اما چه میتوان كرد و چگونه میتوان یك مادر داغ دیده را آرام كرد.
برای دقایقی كنارش مینشینم تا بتوانم با شنیدن سخنانش، شاید مسكنی باشم برای این همه آلامش كه اینگونه او را به اشك ریختن و ضجه زدن وا میدارد. چرا كه مطمئن بودم مادری كه این چنین بر بالین شهدا حاضر شده است و اشك میریزد، حتماً خود مادر یك شهید است.
سیل اشكهایم هرگز خشك نشد
صدایش میزنم «مادر جان، چرا اینقدر گریه میكنی؟ چه چیزی تو را اینقدر آزرده كرده است»، پاسخی كه میدهد شعلههای آتش را در درونم روشن میكند و سر تا پای جانم را میسوزاند؛ «دست خودم نیست مادر جان؛ اكنون 39 سال است كه اینگونه اشك میریزم؛ از روزی كه پسرم رفت دیگر سیل اشكهایم هرگز خشك نشد».
به صورت مغموم و سراسر غم و اندوهش مینگرم و به خوبی گواه حرفهایش را در چهرهاش میخوانم. چشمهایش از فرط گریههای بیامان به گودی عمیقی نشسته و پلكهای خیسش هم در چشمانش فرو نشسته است. چقدر دوست داشتم برایم بگوید كه مادر كدام شهید است كه بعد از گذشت 39 سال همچنان میسوزد و میسازد.

شرح داغ دل مادر شهید
خودش رشته كلام را به دست میگیرد و میگوید: «من مادر شهید سیاوش علیپور، یكی از شهدای انقلاب اسلامی هستم؛ هر سال هنگام دهه فجر، داغ دلم گویی تازه میشود و لحظههای فراق پسرم، امانم را میبرد.
پسرم در 22 بهمن سال 57 در تظاهرات آن روز در مقابل شهربانی شیراز تیر خورد؛ 5 تیر به سرش زده بودند؛ پزشكان توانستند تنها 3 تیر را از سرش خارج كنند و دو تیر دیگر ماند و او را شهید كرد.
به خوبی به یاد دارم روز 22 بهمنماه كه از خانه بیرون زد تا 4 روز از او بیخبر بودیم؛ گرچه دوستان و همكلاسیهایش میدانستند كه او تیر خورده است اما كسی به ما نمیگفت؛ در این مدت تمام بیمارستانها را به دنبال او گشتیم. در بیمارستان نمازی 70 شهید را كنار هم گذاشته بودند، به صورت تك تك آنها نگاه كردم تا شاید اثری از سیاوش خودم پیدا كنم؛ اما نبود كه نبود.
به دلیل اینكه به سرش تیر خورده بود، صورتش كاملاً متورم شده بود به همین دلیل حتی پزشكان هم با دیدن عكسش، او را نشناخته بودند و اظهار بیاطلاعی میكردند تا اینكه بعد از 4 روز او را در بیمارستان سعدی (شهید فقیهی امروزی) یافتیم و در نهایت در تاریخ 9 اسفندماه 57 پسرم آسمانی شد».
سیاوشم هیچگاه از مرگ نمیترسید
مادر جان كمی از پسرتان برای ما بگویید؛ چرا به تظاهرات رفت؟ مگر چه كرده بود كه او را اینگونه به شهادت رساندند؟ كه پاسخم داد: «سیاوشم عاشق امام خمینی(ره) بود؛ آن زمان 18 ساله بود؛ همیشه در تمام تظاهرات و اعتراضات علیه رژیم ستمشاهی شركت و اعلامیههای امام را پخش میكرد؛ به خوبی به یاد دارم كه همیشه به او میگفتم سیاوشم، میترسم تو را بكشند مراقب خودت باش؛ اما او همیشه میگفت مادرم مرا بكشند؛ من از مرگ هراسی ندارم؛ میخواهم همانند حضرت زینب(س) و حضرت زهرا(س) شهید شوم. او هیچگاه هیچگاه از مرگ نترسید بلكه همواره دوست داشت مانند ارباب بیكفنش شهید شود.
2 روز قبل از شهادتش، هرچه پسانداز كرده بود، برایم آورد و گفت مادر جانم این پولها را بگیر و برای خود و برادران دیگرم لباس شب عید و مایحتاج خود را تهیه كنید چرا كه شاید من بروم و دیگر برنگردم.
22 بهمن 57، روز تحقق وعده پسر شهیدم بود
روز 22 بهمن سال 57 مانند همیشه برای راهپیمایی از خانه بیرون زد و گفت شاید دیگر برنگردم و منتظرم نباشید تا اینكه بالاخره حرفهایش به حقیقت پیوستند و اینگونه به جای مسیر بازگشت به خانه، راه آسمان را طی كرد».
بعد از گذشت 39 سال از آن روز چرا همچنان گریه میكنی مادر جان؟ دلیل این همه اشك و زاری چیست؟ كه باز هم پاسخم داد: «برای یك مادر، داغ فرزند هیچگاه نه فراموش میشود و نه خشك؛ فرزند آدم مانند جانش است و محال است كه بتواند آن را با چیز دیگری معامله كند مگر برای اعتقاداتش.
در طی این سالها بارها بنیاد شهید و مسئولان مربوطه به منزل ما آمدند و خواستند به ما تسهیلاتی اعم از اعطای وام مسكن و غیره بدهند اما همسرم همواره مخالفت میكرد و میگفت مگر حضرت علی(ع) كه فرزندانش را در راه خدا داد، برای گرفتن مادیات دنیوی بود كه اكنون انتظار دارید ما در قبال شهادت فرزندمان از شما چیزی بگیریم.

آری! فرزندم برای رسیدن به هدف و آرزویش آسمانی شد و ما نیز همچنان در تلاش هستیم تا بتوانیم راه او را زنده نگه داریم چرا كه او برای رسیدن به این انقلاب، جانش را داد».
ما برای حفظ این انقلاب چه كردهایم؟
بعد از گذشت دقایقی كه دیدم مادر شهید آرام گرفت و با طمأنینه سخن میگفت، دلم آرام گرفت و اكنون میتوانستم از او خداحافظی كرده و برای انجام مأموریتی كه برای آن آمده بودم، راهی شوم اما دائماً جملاتش را در ذهنم مرور میكردم كه فرزندش برای این انقلاب جانش را داد، اما ما برای حفظ این انقلاب چه كردهایم و تا چه حد توانستیم همانند شهدایی كه در این راه از عزیزترین داراییشان یعنی جانشان گذشتند، در این راه قدم برداریم.