کد خبر: 3796590
تاریخ انتشار : ۱۶ فروردين ۱۳۹۸ - ۰۶:۱۳

ویژگی‌های عرفانی «ممد گره» متاثر از فرهنگ ناب عاشورا بود

گروه فرهنگی ـ شهید «محمد منوچهری» به عنوان اولین دیده‌بان توپخانه و ادوات لشکر 32 انصارالحسین(ع) در جبهه به «ممد گره» مشهور بود، ویژگی‌های معنوی و عرفانی او متاثر از فرهنگ ناب عاشورا بود و این فرهنگ نیز در تربیت شاگردانش موثر بوده است.

ویژگی‌های عرفانی و معنوی «ممد گره»؛ متاثر از فرهنگ ناب عاشورا استبه گزارش ایکنا از همدان، کتاب «بچه‌های مَمّد گِره» شامل خاطرات دیده‌بانی گردان‌های ادوات و توپخانه لشگر ۳۲ انصارالحسین به قلم حمید حسام توسط انتشارات فاتحان منتشر و راهی بازار نشر شده است.
«بچه‌های مَمّد گِره» حاصل تحقیقات 2 ساله حمید حسام پژوهشگر دفاع مقدس بین خاطرات و روایات دیده‌بان‌های لشگر ۳۲ انصارالحسین در سال‌های ابتدایی و میانی دفاع مقدس است، عباس نوریان مسئول واحد دیده‌بانی گردان ادوات لشکر ۳۲ انصارالحسین(ع) هم مقدمه‌ای کوتاه برای این خاطرات نوشته است.
لشگر انصارالحسین(ع) متشکل از نیروهای استان همدان و رزمندگان اهالی این استان در زمان جنگ است، با آغاز جنگ تحمیلی توسط حزب بعث عراق، رزمندگان عمدتا سپاهی از همدان به شکل تخصصی با فن دیده‌بانی آشنا نبودند.
سرعت، پیشروی‌های زمینی دشمن، فرصت آموزش و استفاده از ابزار آتش را به نیروهای مردمی نمی‌داد و به غیر از دو سه تن که پیش از جنگ، خدمت سربازی را در ارتش گذرانده بودند، کسی با به کار گیری ظرفیت آتش منحنی آشنا نبود.
در سال ۱۳۵۹ که شروع خاطرات کتاب هم از همین مقطع است، رزمندگان سپاه همدان، مسئول دفاع از شهر سرپل ذهاب بودند و سهمشان برای این دفاع، فقط یک قبضه خمپاره ۱۲۰ میلی متری بود.
این کتاب با 528 صفحه در ۶ بخش به ترتیب از دیده‌بانی در سال ۱۳۵۹، دیدبانی در سال ۱۳۶۰، دیده بانی در سال ۱۳۶۱، دیده‌بانی در سال ۱۳۶۲، دیده‌بانی در سال ۱۳۶۵ و دیده‌بانی در سال ۱۳۶۷گردآوری شده است.
عنوان برخی از خاطرات این کتاب عبارت است از: نمیری تا خودم بکشمت، شیرینی خامه‌ای اعلا، فرمانده صبور، خضاب خون، خال هندی، پدرت را در می‌آورم، میازار موری که، قبر گمشده، کارخانه نمک، تانک پر رو، پس از پاتک، گیر کار خودم بودم، تلخی‌های قصر شیرین است.
کتاب«بچه های مَمّد گره» در اردیبهشت ماه سال 96 در غرفه انتشارات فاتحان واقع در سی امین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رونمایی شد.
حسام علت نامگذاری این کتاب را اینگونه عنوان می‌کند: شهید «محمد منوچهری» به عنوان اولین دیده بان توپخانه و ادوات لشکر 32 انصارالحسین(ع) و در جبهه به «ممد گره» مشهور بود و به نوعی هر دیده‌بان گردان از متقدمین تا متاخرینش نسب آن به شهید منوچهری می‌رسد بنابراین به احترام استاد دیده بان همدان این کتاب به این عنوان نامگذاری شده است».
در روند خوانش کتاب یک نوع تکمیل فنی در کنار اخلاص بچه‌ها دیده می‌شود، خاطره اول، روایتی است که بیان می‌دارد بچه‌ها چگونه «جنگ را در جنگ» در می‌یابند.
دومین خاطره در این کتاب مربوط به شهید منوچهری معروف به مَمّد گره است که ایشان شخصیتی به تمام معنا بود، ویژگی‌های معنوی و عرفانی که متاثر از فرهنگ ناب عاشورا بوده و این فرهنگ نیز در تربیت شاگردانش نیز موثر بوده است.
در این کتاب خلق و خوی، منش، ویژگی‌های رفتاری، صفا و صمیمیت و شوخ طبعی‌های دیده بان‌ها و همه اتفاقات که ما را به 30 سال گذشته برگرداند بیان شده است.

در قسمتی از این کتاب می‌خوانیم:
وقتی پس از ساعت‌ها از آخرین دامنه «شاخ سورمو» سرازیر شدیم به مسیری رسیدیم که باید از رودخانه عبور می‌کردیم، از آن جا هم رد شدیم، حالا پشت سر عراقی‌ها بودیم تا جایی که از پشت «شاخ تیمورجنان» را تمام قد می‌دیدیم.
سنگرهای دشمن را یکی یکی مرور کردم، از بس گلوله توپ و خمپاره سراغشان نیامده بود، انگار هتل درست کرده بودند بی‌سیم را روشن کردم و عیش شان را به هم زدم. گلوله‌های خمپاره و مینی کاتیوشا، یکی یکی سنگرها را می‌چید و کم کم عراقی‌ها متوجه شدند که این اتفاق، کار یک دیده بان نفوذی است.

یک دیده‌بانی که زاغ سیاه آن را از نزدیک چوب می‌زند، پیشمرگ‌های کرد هم احساس خطر کردند اما من کارم را کرده بودم و کلی تلفات روی دست عراقی‌ها گذاشتم.
کم کم عراقی‌ها از شاخ پایین آمدند و به سمت ما سرازیر شدند و آن شد که پیشمرگ‌های کرد هشدار داده بودند، کردها گفتند: «برادر توکلی تو ایرانی هستی و چوب توی لانه زنبور کردی اگر گیر بیفتی درجا اعدام می‌شوی»
گفتم: «چاره چیست؟»
گفتند: «پا به پای ما بیایی»
تا به خودمان آمدیم، عراقی‌ها دور زدند و راهمان را بستند. دو نفر از پیشمرگ‌ها به حالت کمین جلوتر از ما بودند و خبر آمدن عراقی‌ها را آنها دادند و لذا زودتر از بقیه درگیر شدند.
شش نفر بعدی شروع به دویدن کردند تا راهی برای فرار پیدا کنند اما عراقی‌ها از دو طرف تیراندازی می‌کردند به ناچار این شش نفر هم دست به ماشه شدند و من و کرمی که اسلحه نداشتیم، پشت سرشان فقط می‌دویدیم.
و خودم هم نمی‌دانم چطور شد که حلقه محاصره باز شد و یک آن خودمان را در مسیر آب و رودخانه دیدیم. البته فقط دو نفر از پیشمرگ‌های کرد کنار من و کرمی بودند که مثل بز کوهی از لابلای تخت سنگ‌ها از «شاخ سورمو» بالا کشیدند. خواستیم پیش آنها کم نیاوریم، پا به پایشان قدم برداشتیم در حالی که تمام لباس‌هایم غرق در عرق بود به دیدگاه رسیدیم و مثل جنازه افتادیم.
انتهای پیام

captcha