در این روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.
ایکنا، با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.
خواهر و برادرها معمولاً جانشان برای هم در میرود؛ پیوندی که گاه در تار و پود جان ریشه میدواند. مخصوصاً اگر خواهر بزرگتر باشد، آنوقت است که جایگاهی فراتر از یک همخون پیدا میکند و گاه از مادر هم به پسر کوچک خانواده نزدیکتر میشود؛ به برادری که خودش برایش شیرخشک درست کرده، راه رفتن آموخته و در کوچهها سایهبهسایه مراقبش بوده تا کسی نگاه چپ به او نیندازد. امیرحسین در هفدهمین سال از زندگیاش، پر از شور جوانی بود.
سال بعد کنکور داشت و مانند هر نوجوان دیگری، در سرش رویای زندگی، دانشگاه و ساختن آینده را میپروراند. چند روزی میشد که به خاطر حملات وحشیانه رژیم صهیونیستی و آمریکایی در خانه حبس شده بود. دلتنگی برای تکخواهرش امانش را بریده بود؛ خواهری که پناهگاه همیشگیاش بود. سرانجام بیقرار از خانه در «یاخشیآباد» بیرون زد تا به سمت «خزانه» برود. مسیری که تا پیش از این روزهای سیاه، شاید هر روز به سادگی طی میکرد؛ اما در میانه راه، بمبی فرود آمد و نقطه پایانی بر قدمهای ناتمام امیرحسین گذاشت.
بیخبری پیرشان کرده بود؛ تماسهای پیدرپی با گوشی امیرحسین که فقط بوق میخورد و بیجواب میماند، بذر وحشت را در دلشان کاشته بود؛ تا اینکه سرانجام پس از یک روز بیخبری و سر زدن به بیمارستانها و کلانتریها و ... خانواده را به سمت معراج شهدا هدایت کرده بودند. حالا نه از آن قامت رعنای نوجوان خبری هست و نه از خندههای بیدریغش؛ هرچه بود زیر خروارها آتش و آوار مدفون شد.
اینجا معراج شهداست؛ جایی که خاکش بوی اندوه میدهد. خانوادهها یکی پس از دیگری میآیند تا نیمتنهای از عزیزشان را برای وداع نهایی تحویل گیرند. صدای ضجههای خواهری که تا دیروز تکیهگاه برادر بود، در فضا میپیچد. او با قامتی خمیده و صدایی خراشیده بر سر و سینه میکوبد: «امیرحسینِ من هنوز هفده سالش هم تمام نشده بود» نالههایش قلب هر شنوندهای را مچاله میکند. میگوید: «سال بعد کنکور داشت… تازه داشت برای آیندهاش نقشه میکشید».
انتهای پیام
دلا بسوز