کد خبر: 4339611
تاریخ انتشار : ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۲۰:۳۳
روایت تهران پس از اعلام رهبری جدید

بیعت پایتخت با علمدار جدید انقلاب اسلامی ایران

پایتخت ایران پس از گذر روزها از تجاوز آمریکایی صهیونیستی و شهادت رهبر معظم انقلاب، امروز به گونه‌ای دیگر متفاوت بود؛ آفتاب هنوز تیغ نکشیده بود که فراخوان بیعت با سومین رهبر انقلاب اسلامی صادر و تهران، امروز صبح در میدان انقلاب دوباره متولد شد. مردم در آغوش هم گریه می‌کنند، اما این بار نه از سر استیصال بلکه از سر شوقی که از یک «بیعت تاریخی» جوانه زده است.

بیعت پایتخت با علمدار جدید انقلاب اسلامی ایرانبه گزارش ایکنا، شب نوزدهم ماه رمضان بود؛ اما نه شبیه هیچ رمضان دیگری در تاریخ این شهر. تهران زیر سنگین‌ترین آتش کینه‌ دشمنان قرار داشت. شب قبل‌تر، انفجار مهیب انبارهای نفت در حومه شهر، آسمان شب را به رنگ قرمز درآورده بود و صبح فردا از کله‌ سحر تا لحظه‌ غروب، آسمان آبی پایتخت، زیر چادری از دود غلیظ و مشکی پنهان شده بود. بوی نفت و پلاستیک سوخته، راه گلو را می‌بست و نفس کشیدن را چنان به شماره انداخته بود که هلال احمر در بیانیه‌ای اضطراری، نسبت به خروج از منازل هشدار داد.

دشمن در شبکه‌های ماهواره‌ای با تمام قوا عملیات روانی می‌کرد: «سه شبانه‌روز از خانه‌هایتان بیرون نیایید! پایتخت ناامن است!» اما برای مردمی که یک عمر با ذکر «یا علی» قد کشیده‌اند، عقب‌نشینی شوخی بی‌مزه‌ای بیش نبود. مگر می‌شود بچه شیعه باشی، داغ شهادت «دو علی» (امیرالمؤمنین و رهبر شهیدت) سینه‌ات را سوزانده باشد و شب نوزدهم، کنج خانه کز کنی؟

اینجا گوشه‌ای از تهران است. خبری از دوربین‌های پخش زنده، مداحان نام‌آشنا و سخنرانان چهره نیست. مسجدی است کوچک، در محله‌ای کوچک‌تر. پیرمردی ماسک‌زده در حالی که خاکستر نشسته بر شانه‌هایش را می‌تکاند، به جوان کنار دستش می‌گوید: «حاجی، بیرون نفس بالا نمی‌آید، اما دلم برای روضه پر می‌کشید. دشمن گفته بیرون نیایید؟ کور خوانده! جانمان که عزیزتر از جان اربابمان نیست.»

رهبر

زمزمه‌ای در میانه «الغوث»

مراسم آغاز شده است. مردم قرآن به سر گرفته‌اند و با اشک چشم، دود نشسته بر دل‌هایشان را می‌شویند. صدای هم‌خوانی دعای جوشن کبیر فضای مسجد را پر کرده است. اما ناگهان، در اواسط دعا، آرایش آرام بخش زنانه به هم می‌ریزد. گوشی‌های موبایل دست به دست می‌چرخد. زمزمه‌ای، مثل نسیمی خنک در میانه یک روز داغ، بین صفوف چادرهای مشکی می‌پیچد.

زنی میانسال با چشمانی که از شدت گریه و حالا از شدت ذوق برق می‌زند رو به دختر جوانی می‌کند و با صدایی لرزان می‌پرسد: «مادر چه شده؟ اخبار چه می‌گوید؟» دختر، در حالی که اشک‌هایش را تندتند پاک می‌کند، لبخند عمیقی می‌زند و می‌گوید: «صالح، بعد صالح آمد آقا سید مجتبی پسر حضرت آقا به عنوان رهبر سوم معرفی شدند علمدار داریم!» خبر، مثل بمب نور در بخش زنان منفجر می‌شود. کسی دیگر منتظر پایان دعا نمی‌ماند. صدای صلوات بلند و پرشور زن‌ها، سقف کوتاه مسجد را می‌لرزاند.

خامنه‌ای جوان شد!

انگار تازه پس از این صلوات طوفانی زنان بود که بخش مردانه به خود آمد. همهمه‌ای بالا گرفت. جوانی از میان جمعیت بلند شد و با دو قدم خودش را به میکروفون رساند. صدایش می‌لرزید اما پر از صلابت بود: «برادران! خواهران! خیمه انقلاب بی‌ستون نماند جانم به فدای این شجره طیبه آقا سید مجتبی خامنه‌ای به رهبری انتخاب شدند آقا، جوان شد!»

مسجد یکپارچه به خروش آمد. دست‌ها به آسمان گره خورد و شعار تکبیر، بوی نفت و باروت را از یاد همه برد: «الله اکبر! دست علی بر سر ماست، خامنه‌ای رهبر ماست!» مردم در آغوش هم می‌گریستند و تبریک می‌گفتند. حاج آقای مسجد، پشت تریبون رفت. عبایش را روی دوشش مرتب کرد و با صدایی رسا گفت:

«عزیزان من! دشمن خواست با بریدن یک شاخه، ریشه ما را بخشکاند، اما نمی‌دانست خون شهید، زمین را برای رویش‌های جدید حاصل‌خیز می‌کند. امشب، فقط شب گریه نیست؛ شب بیعت است. ما اکنون بیش از هر زمان دیگری باید پشت سر علمدار جدیدمان بایستیم. خیمه عمود می‌خواهد و ما میخ‌های این خیمه‌ایم که نباید شل شویم!»

رهبر

اقیانوسی در میدان انقلاب

فردای آن شب عجیب، آفتاب هنوز تیغ نکشیده بود که فراخوان بیعت صادر شد: «تجمع برای بیعت با رهبر جدید، میدان انقلاب تهران و میادین اصلی سراسر کشور.» خودم را با سختی به میدان انقلاب می‌رسانم. واژه‌ها برای توصیف این صحنه حقیرند. جمعیت، شبیه موج‌های خروشان یک اقیانوس بی‌انتهاست. پیر و جوان، زن و مرد، حتی با کپسول اکسیژن و ویلچر آمده‌اند.

تصاویر در هم آمیخته سید شهید (سید علی) و سید حاضر (سید مجتبی) در دست مردم است؛ عکس‌های زیبایی که با هنر گرافیست‌های جوان، اتصال این دو نسل امامت را نشان می‌دهد. روی گونه‌های کودکان، سه رنگ پرچم ایران نقاشی شده و با دست‌های کوچکشان پرچم‌ها را در هوای غبارآلود تکان می‌دهند.

پیرمردی که عکس رهبر جدید را روی سینه‌اش چسبانده، با لهجه شیرین شهرستانی‌اش به دوربین خبرنگاری می‌گوید: «باباجان! بنویس این‌ها که می‌بینی، لشکرِ یتیم‌ها نیستند. بنویس گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز بنویس خدای آقای سیدعلی، هنوز زنده است و برای ما معجزه کرده. ما دیشب تا صبح الغوث گفتیم که دستمان از دامن این خانواده کوتاه نشود. حالا آمدیم بگوییم: آقا مجتبی! قدمت روی چشم، ما تا آخرش هستیم.»

بیعت پایتخت با علمدار جدید انقلاب اسلامی ایران

کمی آن‌طرف‌تر، درست روبروی درِ اصلی دانشگاه تهران، دسته‌ای از دختران دانشجو با چفیه‌هایی که به نشانه عزا و حماسه بر گردن انداخته‌اند، حلقه‌ای زده‌اند. یکی از آن‌ها که پلاکاردی مقوایی در دست دارد، با نگاهی که هیچ ترسی از پهپادهای احتمالی دشمن در آن نیست، به من می‌گوید:

«دشمن خیال کرده بود با ترور و انفجار، ما را به خانه‌هایمان می‌فرستد. اما نمی‌دانند که ما با جریان علوی همواره در عهد و پیمانیم. من امروز اینجا هستم چون عقل خودم را زیر سایه‌ این جریان حق می‌بینم. انتخاب ما، انتخاب ثبات است. ما با این سید جوان بیعت می‌کنیم چون می‌دانیم او همان راهی را می‌رود که پدرش با صلابت رفت».

ناگهان، سکوتی کوتاه بر میدان حاکم می‌شود و بعد، صدایی از بلندگوهای دور تا دور میدان بلند می‌شود. صدایی که انگار از حنجره‌ میلیون‌ها آدم بیرون می‌آید. شعاری که از دیشب در کوچه‌ها متولد شده بود، حالا در قلب پایتخت به انفجار می‌رسد. میلیون‌ها حنجره، با تمام توانی که از روزه‌داری ماه خدا باقی مانده، فریاد می‌زنند: «خیر نصیبِ ما شد خامنه‌ای جوان شد!».

بیعت پایتخت با علمدار جدید انقلاب اسلامی ایران

این فریاد، تنها یک شعار نیست؛ تیر خلاصی است به تمام تحلیل‌های رسانه‌های بیگانه که هرشب از «پایان کار تهران» می‌گفتند. دود هست، بوی باروت هست، خطر بمباران هست، اما زیر این آسمان سیاه، لبخندی بر لب مردم نشسته که از جنسی دیگر است. تهران، امروز صبح در میدان انقلاب دوباره متولد شد. مردم در آغوش هم گریه می‌کنند، اما این بار نه از سر استیصال که از سر شوقی که از یک «بیعت تاریخی» جوانه زده است. خیمه، عمودش را یافت و حالا این مردم، چون میخ‌های پولادین، در زمین این میدان محکم شده‌اند تا هیچ طوفانی، چادر این انقلاب را تکان ندهد.

انتهای پیام
خبرنگار:
فاطمه برزویی
دبیر:
معصومه امام وردی
captcha