کد خبر: 4342160
تاریخ انتشار : ۰۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۱:۰۱
سین مثل سرباز/ ۱

جای خالی سربازان وطن بر سر سفره‌های هفت‌ سین

نوروز امسال در خانه‌های برخی از خانواده‌های ایرانی با احساسی متفاوت آغاز می‌شود؛ در میان بوی سنبل و سمنو و کنار آئینه و سبزه، صندلی‌هایی بر سر سفره هفت‌ سین خالی مانده است. صندلی سربازانی که برای امنیت این سرزمین ایستادند و دیگر در لحظه تحویل سال کنار خانواده‌هایشان نیستند؛ مردانی که نبودنشان، بهار امسال را برای خیلی‌ها همراه با دلتنگی و افتخار کرده است.

سرباز

نوروز امسال برای ایران، نه فقط تقویم، که یک روایتِ متفاوت از زیستن است؛ تقارنِ آغاز سال با طعم تلخ حمله و شهادت، سفره‌ هفت‌ سین این خانه را با بوی باروت و عطر ایثار آمیخته است. ایکنا در این هنگامه که مرزهای مقاومت با خون سربازان و فرماندهان حراست می‌شود، قصد دارد در قالب یک مجموعه‌نوشتار، پای «سینِ» دیگری را به این سفره باز کند: «سین مثل سرباز». در هر بخش از این سلسله مطالب، یک بُعد از حقیقتِ «سرباز» را مدنظر قرار می‌دهیم. همراه ما باشید در روایت نخست که به جای خالی سربازان بر سر سفره هفت‌ سین سین ۱۴۰۵ اختصاص دارد.

صدای تیک‌تاک ساعت، امسال انگار کمی سنگین‌تر از همیشه به گوش می‌رسد. هر ضربه عقربه بر پیکره زمان، گویی پکی عمیق بر خاطراتی است که در پس ذهن خانه‌های این دیار جا خوش کرده‌اند. شهر در هیاهوی همیشگی اسفند زیر سایه جنگ تحمیلی غرق است، اما در خانه‌هایی که دیوارهایش بوی غیرت می‌دهند، هوا جور دیگری است. بوی سنبل و سمنو در فضا پیچیده؛ همان عطر همیشگی که نویدبخش دگرگونی و نو شدن است. تنگ ماهی با لرزش باله‌های قرمز و کوچک، نبض حیات را در شیشه نشان می‌دهد و آئینه، تصویر خانواده‌ای را قاب گرفته که با لبخندی از سر ذوق و لرزشی از سر دلتنگی، منتظر حلول سال نو هستند.

اما امسال، در میان تمام آن سین‌های چیده شده با وسواس بر روی ترمه‌های قدیمی، یک خلأ بزرگ به چشم می‌آید؛ خلائی که نه با شکوفه‌های بهاری پر می‌شود و نه با شیرینی‌های خانگی که عطر هل و گلابشان تا کوچه می‌رود. امسال، سر سفره بسیاری از ما، جای «سرباز» خالی است. وقتی از سرباز حرف می‌زنیم، ذهن‌مان ناخودآگاه به سمت مرزهای دور، برجک‌های تنهایی و پوتین‌های گلی می‌رود، اما حکایت سربازی در این سرزمین در این روزها، فراتر از یک واژه، یک درجه یا یک رتبه نظامی است. حکایت، حکایت رگ و ریشه است.

در بسیاری از خانه‌های این سرزمین و در صدر آن‌ها در خانه بزرگ ایران، صندلی‌هایی دور سفره چیده شده که کسی روی آن‌ها ننشسته است. امسال، جای خالی مردانی که قامتشان ستون‌های امنیت این سرزمین بود، با قاب عکس‌های مزین به نوار مشکی پر شده است. آن‌ها که دیگر در قید حیات نیستند، نه به این دلیل که عمرشان به طبیعی‌ترین شکل ممکن به سر آمده بود، بلکه به این خاطر که «سرباز» بودند؛ «سرباز وطن». کسانی که در آئینه سفره هفت‌سین، حالا تصویرشان با لبخندی ابدی حک شده است.

حکایت آن صندلی که خالی ماند

وقتی بهار از راه می‌رسد، همه به دنبال پیوند دوباره‌اند. اما امسال، روایت ما روایت گسستن از تن و پیوستن به مام وطن است. باید به سراغ خانواده‌هایی رفت که عزیزشان در کیلومترها دورتر یا حتی در همین نزدیکی، به ماموریتی رفته که بازگشتی در آن نبوده است. کسانی که نمی‌توانند در لحظه تحویل سال، با خانواده خود ارتباط بگیرند، صدای خنده فرزندشان را بشنوند یا دست پدر و مادر را ببوسند.

امنیت، واژه‌ای است که تا وقتی هست، حس نمی‌شود. مثل اکسیژن، مثل سلامتی. اما برای اینکه این اکسیژن در ریه‌های شهر جریان داشته باشد، کسانی باید در غبار و دود نفس بکشند. در خانه بزرگ ایران، امسال صندلی‌هایی خالی مانده که صاحب‌شان، جانش را سپر کرد تا سفره‌های ما کوچک‌تر از اینی که هست نشود، تا سمنوهای ما طعم گس ناامنی را بیشتر از این نگیرد. امسال جای خالی مردانی حس می‌شود که قامتشان، دیوار بلند حاشای دشمن بود.

سرباز

طوفانی که بهار را سرخ کرد

ما در میانه یک طوفان ایستاده‌ایم. جنگ، آن واژه ترسناکی که نسل‌های قبل در خاطراتشان ورق می‌زدند، دوباره در خانه‌های ما را زده است. اولین بار در اواخر خرداد ماه ۱۴۰۴ بود که طعم گس تهاجم را دوباره چشیدیم. امسال با هجوم بی‌امان و ناجوانمردانه آمریکا و رژیم صهیونیستی، جنگ به خانه ما آمد. اما آنچه این بهار را متفاوت می‌کند، نه فقط وقاحت و هجوم دشمن، که بهای سنگینی است که برای ایستادگی پرداخته شد.

وقتی نام «سرباز» می‌آید، ناخودآگاه ذهن‌ها به سمت یک نام بزرگ متمایل می‌شود؛ مردی که حتی در اوج قدرت و شهرت جهانی‌اش، وصیت کرد روی سنگ مزارش تنها بنویسند: «سرباز قاسم سلیمانی». او که سردار دل‌ها بود، اما هویتش را در سربازی می‌جست. از آن دی‌ماه منحوس که خبر شهادتش قلب‌هایمان را به اندازه تمام تاریخ سوراخ کرد، واژه دلتنگی برای یک سرباز معنای جدیدی پیدا کرد. حاج قاسم، نماد آن صندلی خالی است که به ما یادآوری می‌کند امنیت، اتفاقی نیست. او که از خودگذشتگی را نه در کلام، که در میدان جنگ معنا کرد، حالا در هزاران جوان این مرز و بوم تکثیر شده است. او نشان داد که سرباز بودن، یک مقام است، نه یک شغل؛ مقامی که در آن، جان می‌دهی تا نانی از سفره‌ای کم نشود.

اما زخم‌های امسال، بسیار تازه و عمیق‌اند. ما پس از شهادت حاج قاسم، دیگر آن آدم‌های سابق نشدیم، اما دل‌مان خوش بود به صلابت وارثان او. دل‌مان خوش بود به حضور سردارانی که کابوس شبانه دشمن بودند. سردار باقری، سردار حاجی‌زاده و سردار سلامی؛ مردانی که هر کدام به تنهایی، یک لشکر بودند. تا اینکه آن خرداد شوم از راه رسید و رژیم کودک‌کش صهیونیستی در یک نبرد نابرابر، آن‌ها را از ما گرفت. نمی‌توان عاشق این خاک بود و از کارهایی که این بزرگ‌مردان برای این مرز و بوم کردند، چشم‌پوشی کرد. نمی‌توان چشم بست به روی محمد باقری که با چه دقتی نقشه‌های صیانت از مرزها را مرور می‌کرد، یا موشک‌هایی که امیرعلی حاجی‌زاده برای چنین روزهایی ساخته بود تا آسمان ایران، حیاط خلوت بیگانگان نشود.

نهم اسفند؛ غروب خورشیدی که فرمانده بود

تلخ‌ترین و باورنکردنی‌ترین پرده این روایت، به نهم اسفندماه بازمی‌گردد. هنوز هم برای بسیاری از ما، پذیرش این حقیقت دشوار است. ما که سال‌ها عادت کرده بودیم بلافاصله پس از طنین صدای توپ تحویل سال، به صفحه تلویزیون خیره شویم تا چهره آرام و مقتدر «آقا» را ببینیم و با پیام او، سال‌مان را آغاز کنیم، امسال با یک خلأ عظیم روبروییم.

سید علی خامنه‌ای، کسی که همیشه خود را پیش از هر عنوانی، سرباز این ملت می‌دانست، در ۹ اسفند در حالی که در خط مقدم فرماندهی و خدمت به مردم بود، به یاران شهیدش پیوست. نبودن ایشان، لرزه‌ای بود بر پیکره عواطف یک ملت. کسی که در سخت‌ترین طوفان‌های سیاسی و نظامی، لنگرگاه آرامش ایران بود، حالا جایش سر سفره هفت‌سین تمام ایرانی‌ها خالی است. امسال، دعای تحویل سال را در حالی می‌خوانیم که بغضی سنگین گلویمان را می‌فشارد؛ بغضی برای فرزندی از تبار زهرا (س) که تا آخرین لحظه، سربازوار برای اقتدار این خاک جنگید.

در کنار ایشان، نام‌های بزرگی چون دریاسالار علی شمخانی، سرلشکر شهید عزیز نصیرزاده (وزیر دفاع) و شهید محمد شیرازی (رئیس دفتر نظامی فرمانده کل قوا) به چشم می‌خورد. مردانی که هر کدام، وزنه سنگینی در ترازوی اقتدار ایران بودند. آن‌ها که در شب‌های عملیات، چشم بر هم نمی‌گذاشتند تا چشمان ما در خواب ناز باشد. حالا در بهار ۱۴۰۵، جای‌شان تنها با افتخار و حماسه‌ای پر شده که در تاریخ این مرز و بوم تا ابد خواهد ماند.

سرباز

سربازانی که پای «لانچرها» خاکستر شدند

اما این روایت، تنها به نام‌های بزرگ ختم نمی‌شود. در لایه‌های عمیق‌تر و در گمنام‌ترین سنگرها، به کسانی می‌رسیم که نامشان شاید هرگز در صدر اخبار نیاید، اما جای خالی‌شان در خانه‌هایشان بوی بهشت می‌دهد. سربازان گمنامی که خانواده‌هایشان ماه‌هاست چشم‌به‌راه آنان هستند. همسرانی که لباس نو خریده بودند تا در کنار مردشان بهار را جشن بگیرند و فرزندانی که هنوز معنای «شهادت» را نمی‌دانند و تنها با هر زنگ در، به خیال بازگشت پدر، به سمت ورودی خانه می‌دوند.

حکایت سربازانی که پای «لانچرها» ایستادند، حکایتی است که باید با طلا بر سینه تاریخ نوشت. تصور کنید شب عید، در دورافتاده‌ترین نقاط مرزی، در سرمای استخوان‌سوز کوهستان یا در گرمای شرجی جنوب، در دل پادگان‌های موشکی، سربازی پای دستگاه ایستاده است. او می‌داند که شاید این آخرین بهاری باشد که بوی سبزه را حس می‌کند. آن‌ها که سوختند تا ما نسوزیم؛ آن‌ها که در میان دود و آتش و فلز، جانشان را سپر بلا کردند تا شعله جنگ به دامان مادران وطن در شهرهای بزرگ و کوچک نرسد.

بسیاری از این سربازان در زیر آوار ماندند، برخی در ایست‌بازرسی‌ها هدف کینه دشمن قرار گرفتند و برخی دیگر در نبردهای تن‌به‌تن، جان‌شان را کف دست گرفتند. آن‌ها عزیزان این سرزمین هستند؛ جوانانی که آرزوهایشان را در پوتین‌هایشان جا گذاشتند و رفتند. جای آن‌ها برای ابد و یک روز بر پای سفره هفت‌سین خالی است. آن‌ها که در سکوت، عظیم‌ترین کارها را انجام دادند و حالا عکس کوچکی گوشه آینه سفره هفت‌سین، با یک نوار مشکی، تنها یادگار حضور مادی‌شان در لحظه تحویل سال است.

سین هشتم؛ سپر، سرافرازی، سرباز

اگر قرار بود به هفت‌سین سنتی‌مان، یک جزء دیگر اضافه کنیم که با تمام وجودمان آن را حس می‌کنیم، بی‌شک آن «سرباز» بود. سربازی که هم سین «سپر» است و هم سین «سرافرازی». در گزارش‌های خبری، شاید فقط آمارها را ببینیم؛ اعدادی که از تعداد شهدا و مجروحان حکایت دارند. اما در قاب روایت، باید به دست‌های پینه بسته سرباز وظیفه‌ای نگریست که در این روزهای التهاب‌آور جانش را کف دستش می‌گیرد و به دفاع از میهن می‌پردازد. باید به اشک‌های پنهانی فرماندهی نگاه کرد که مسئولیت جان هزاران نفر بر دوش اوست و در لحظه تحویل سال، به جای در آغوش گرفتن فرزندش، بیسیم را به گوش چسبانده تا اطمینان حاصل کند که تا جایی که می‌شود آسیب کمتری بر اندام این گربه نشسته بر نقشه جهان بیافتد.

امسال سر سفره هفت‌سین، وقتی دعای تحویل سال را می‌خوانیم: «یا مدبر اللیل و النهار»  باید یادی کنیم از مدبران امنیت‌مان. از حاج قاسمی که راه را نشان داد، از سرداران باقری، سلامی و حاجی‌زاده که ستون‌های خیمه آرامش‌مان بودند و از تمام آن جوانان غیوری که در گمنامی، پاسدار این خاکند. به یاد تمام آن‌ها که در این سال‌ها از خودگذشتگی کردند، شمعی روشن می‌کنیم. به یاد آن‌هایی که سین «سفره» را با خون خود سرخ نگه داشتند تا ما طعم شیرین «سنجد» و «سمنو» را از یاد نبریم.

سرباز

بهاری که با خون آبیاری شد

بسیاری از ما، سال‌های قبل وقتی در هیاهوی خرید شب عید بودیم و به دنبال زیباترین سبزه می‌گشتیم، حتی لحظه‌ای به این فکر نمی‌کردیم که در همان ثانیه، سردار باقری و طراحان نظامی ما، بر روی نقشه‌های صیانت از مرزها خم شده‌اند. وقتی صدای توپ تحویل سال بلند می‌شد، سردار سلامی و همرزمانش در سپاه، به این می‌اندیشیدند که دشمن حتی فکر دست‌درازی به این خاک را در سر نپروراند. و سردار حاجی‌زاده، مردی که آسمان را برای ما امن کرده بود؛ او و نیروهایش همان‌هایی بودند که اجازه ندادند سایه شوم موشک‌های بیگانه، نوروزمان را تاریک کند.

و امسال، اولین سالی است که ما سایه هیچ‌کدام از این سربازان را بر سر خود نداریم. دلمان برایشان بسیار تنگ شده است. جای آن‌ها سر سفره‌های شخصی‌شان خالی است، چون آن‌ها خود را وقف سفره بزرگتری به نام «ایران» کرده بودند. آن‌ها می‌دانستند که برای اینکه یک ملت بتواند با خیال راحت سر سفره هفت‌سین بنشیند، عده‌ای باید سفره‌های خود را رها کنند.این خلاء، هرچند دردناک، اما لبریز از افتخار است. صندلی خالی حاج قاسم، حالا با میلیون‌ها رهرو پر شده است. جای خالی سربازی که پای لانچر فداکاری کرد در حقیقت در تک‌تک خانه‌های ایران سبز شده است. ما در این نوروز، با هر بار دیدن سبزه، به یاد جوانی می‌افتیم که سبزی زندگی‌اش را داد تا سبزی این خاک پژمرده نشود.

سرباز

جای خالی که با اقتدار پر می‌شود

جای خالی سربازان وطن سر سفره هفت‌سین، از آن دست خالی بودن‌هایی نیست که بوی ناامیدی و پایان بدهد. این یک غیبت حضورمند است. امسال وقتی آینه سفره هفت‌سین را چیدیم تصویر خودمان را کمی غمگین دیدیم، اما در عمق آن آینه، نگاه مقتدر سربازانی را خواهیم دید که به ما لبخند می‌زنند. آن‌ها که به ما می‌گویند: «ما ایستادیم تا شما بمانید.»

این اولین بهاری است که فرمانده بزرگمان، سید علی، در میان ما نیست، اما آرمان‌های او و سربازانش، چون خون در رگ‌های این سرزمین جاری است. ما به یاد تمام شهدای ۹ اسفند، به یاد تمام سربازانی که در جبهه‌های حق علیه باطل جان دادند و به یاد تمام مدافعان گمنامی که حتی پیکرشان به خانه برنگشته، سال را نو می‌کنیم. سرباز، تمام نمی‌شود. سرباز، تکثیر می‌شود. در هر سین هفت‌سین ما، امسال عطر پوتین‌هایی پیچیده که خاک وطن را مقدس شمردند. جای‌شان در کنار ما خالی است، اما در قلب تاریخ این سرزمین، برای همیشه ماندگارند.

 

انتهای پیام
خبرنگار:
فاطمه برزویی
دبیر:
فاطمه بختیاری
captcha