کد خبر: 4343692
تاریخ انتشار : ۱۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۴:۵۱

روایت «ما» در روزهای سخت

ادامه دادن، ساده اما پرمعناست. روزهای سخت می‌آیند و می‌روند، اما مردم با کارهای کوچک سر پا می‌مانند و همین مداومت آرام است که قصه‌ واقعی زندگی را می‌سازد؛ قصه‌ای که هر روز در خانه‌ها و خیابان‌ها تکرار می‌شود.

روایت «ما» در روزهای سخت

نوروز هنوز تمام نشده است. هنوز بعضی از سبزه‌ها تازه‌اند، بوی عیدی در خانه‌ها مانده، هنوز به بهانه دید و بازدید در خانه‌ها را می‌زنند. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، چیزی زیر این ظاهر آرام جریان دارد؛ چیزی که به این راحتی‌ها با تعطیلات و شیرینی و آجیل پنهان نمی‌شود. نوروز امسال، برای خیلی‌ها بیشتر شبیه یک مکث بود. مکثی کوتاه میان یک سال سخت و آینده‌ای که هنوز کسی نمی‌داند قرار است چطور پیش برود.

در یکی از همین روزهای عید، در خانه‌ای معمولی، تلویزیون روشن است. صدایش زیاد نیست اما همه گوش می‌دهند. پدر روی مبل نشسته، دست‌هایش در هم گره خورده. مادر گاهی از آشپزخانه سرک می‌کشد. بچه‌ها هم بی‌آنکه دقیق بفهمند ماجرا چیست، حس می‌کنند فضای خانه فرق کرده است.

مجری درباره مردم حرف می‌زند. این کلمه، همیشه بوده و زیاد هم به گوشمان خورد ه است اما بعضی وقت‌ها، یک کلمه از نو شنیده می‌شود. انگار تازه معنا پیدا می‌کند. این بار هم مردم همان کلمه همیشگی نبود. برای یکی، پدری بود که چند ماه است دخل و خرجش با هم جور درنمی‌آید. برای دیگری، دوستی بود که دیگر در این دنیا نفس نمی‌کشد، برای یکی هم آینه تمام نمای خودش بود با تمام خستگی‌های یک سال گذشته و...

سال ۱۴۰۴ برای خیلی‌ها سال راحتی نبود. کافی است چند دقیقه پای حرف آدم‌ها بنشینی. از هر جا که شروع کنند، بالاخره به یک نقطه مشترک می‌رسند: «سخت بود». اما چیزی که کمتر درباره‌اش حرف زده می‌شود این است که با وجود همه این سختی‌ها، زندگی متوقف نشد. مغازه‌ها باز شدند. بچه‌ها مدرسه رفتند. آدم‌ها خندیدند و مهم‌تر از همه، ادامه دادند. شاید مهم‌ترین ویژگی این مردم، همین باشد: ادامه دادن. نه از سر قهرمانی، خیلی معمولی اما مداوم.

ادامه دادن، یعنی با وجود فشار، هنوز در بازی بودن. این مردم در یک سال گذشته فقط دوام نیاوردند؛ کشور را هم نگه داشتند. این جمله، اگر دقیق شنیده شود بار سنگینی دارد. یعنی همه چیز فقط در تصمیم‌های کلان خلاصه نمی‌شود. یعنی بخشی از آنچه سر پا مانده، به خاطر همین آدم‌های عادی است. همین‌هایی که شاید هیچ‌وقت اسمشان جایی نوشته نشود.

در همین خانه‌ای که تصویرش را داریم، پدر هنوز چیزی نگفته. اما وقتی حرف از مردم می‌شود، سرش را کمی بالا می‌آورد. انگار دارد با خودش چیزی را مرور می‌کند. شاید روزهایی که سخت‌تر گذشت. شاید لحظه‌هایی که می‌توانست جا بزند، اما نزد. مادر، آرام‌تر شده. انگار شنیدن اینکه این رنج‌ها دیده می‌شود، کمی از سنگینی‌اش کم کرده است. این دیده شدن مهم است. خیلی مهم‌تر از آن چیزی که به نظر می‌رسد.

در جامعه‌ای که آدم‌ها گاهی احساس می‌کنند کسی حالشان را نمی‌فهمد، همین که رنجشان به رسمیت شناخته شود، یک اتفاق است. اما ماجرا فقط این نیست. در این روایت، مردم یک جای کار نقششان عوض می‌شود. می‌شوند کسانی که هدف بوده‌اند. فشارها، تحریم‌ها، تهدیدها همه در نهایت روی زندگی همین آدم‌ها اثر گذاشته است. اما همین‌جا یک چرخش اتفاق می‌افتد. وقتی مردم هدف باشند، دیگر فقط تماشاگر نیستند، می‌شوند بخشی از میدان و وقتی بخشی از میدان شدند مقاومت هم از همین‌جا شکل می‌گیرد، در زندگی روزمره. در اینکه کسی هنوز مغازه‌اش را باز می‌کند. در اینکه مادری هنوز برای بچه‌اش برنامه دارد. در اینکه کسی هنوز امیدش را کامل از دست نداده است و شاید به همین خاطر است که واژه حماسه هم اینجا معنای متفاوتی پیدا می‌کند. دیگر یک اتفاق بزرگ و تاریخی نیست. می‌آید نزدیک. خیلی نزدیک و می‌نشیند وسط همین زندگی‌ها. 

در کنار همه اینها، یک نکته دیگر هم هست که کمتر به چشم می‌آید، اما مهم است اینکه مردم فقط موضوع حرف نیستند، بلکه منبع فهم‌اند یعنی برای اینکه بفهمیم واقعاًچه خبر است، باید به زندگی همین آدم‌ها نگاه کنیم. به چیزهایی که شاید هیچ‌وقت رسمی گفته نشوند، اما واقعی‌تر از هر تحلیلی هستند. این نگاه اگر جدی گرفته شود، می‌تواند خیلی چیزها را تغییر دهد چون فاصله را کم می‌کند. فاصله میان آنچه گفته می‌شود و آنچه واقعا هست.

در نهایت نوروز، همیشه فرصتی بوده برای نو شدن است اما نو شدن گاهی در نگاه‌ها اتفاق می‌افتد. در اینکه دوباره ببینیم. دوباره تعریف کنیم و دوباره بفهمیم. شاید نوروز امسال، بیشتر از هر چیز، درباره همین موضوع باشد. درباره اینکه مردم را چطور ببینیم. نه فقط به‌عنوان یک کلمه بلکه در قالب همین آدم‌ها. با خستگی‌هایشان. با امیدهای کوچکشان. با ادامه دادنی که شاید کسی برایش دست نزند، اما بدون آن، چیزی سر جایش نمی‌ماند. حالا اگر دوباره به همان خانه برگردیم، چیزی تغییر کرده. نه خیلی زیاد، نه معجزه‌آسا. اما کاملا حس می‌شود. پدر، هنوز همان‌جاست، اما نگاهش کمی فرق کرده است. مادر هنوز نگران است، اما آرام‌تر نفس می‌کشد و بچه‌ها دوباره مشغول بازی شده‌اند.

زندگی، ادامه دارد. شاید همه حرف‌ها، در نهایت، همین باشد. «ادامه داشتن». اینکه با همه مشقات و سختی‌ها، هنوز رشته‌ای هست که آدم‌ها را به هم وصل می‌کند و تا وقتی این رشته هست، هنوز می‌شود گفت: «ما».

انتهای پیام
دبیر:
الناز دادمهر
خبرنگار:
مریم اصغرپور
captcha