کد خبر: 4345725
تاریخ انتشار : ۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
یادداشت

فیلسوف اخلاص چگونه مرگ را به تسخیر زندگی درآورد؟

اقامه حجت در عصر فراقفیلسوف اخلاص چگونه مرگ را به تسخیر زندگی درآورد؟

به قلم محمد کرمی‌نیا، دانش‌آموخته پسادکتری فلسفه

اربعین، در فرهنگ مایی که با حماسه و گریه قد کشیده‌ایم، هرگز یک عدد صِرف در تقویم نبوده است؛ اربعین، فصل به ثمر نشستن یک داغ و تبدیل شدن «اندوه» به «آگاهی» است. اکنون که چهل روز از آن واقعه‌ عظیم، از آن عروج سرخ و از آن لحظه‌ استتار خورشید در افق شهادت می‌گذرد، پرسشی سهمگین در جان‌هایمان طنین‌انداز است: این چهل روز را چطور دوام آوردیم؟ پاسخ به این پرسش، نه در واژگان علم‌النفس نهفته است و نه در تحلیل‌های جامعه‌شناختی از تاب‌آوری ملی؛ پاسخ را باید در تماشای دوباره‌ی مردی جست که خود، معنای زندگی ما بود.

سیدعلی خامنه‌ای برای ما تنها یک رهبر سیاسی یا یک مرجع دینی نبود؛ او «تفسیر مجسم توحید» در عصر کثرت‌هایِ فریبنده بود. اگر امروز ایستاده‌ایم و اگر این داغ، کمر ایمانمان را نشکسته، به این دلیل است که او پیش از رفتنش، منطق «ماندن» را به ما آموخته بود. او بارها در رثای یارانش گفته بود که شهادت، پایان نیست، بلکه «اقامه‌ حجت» است. حالا خود او، عالی‌ترین حجت خدای متعال بر روی زمین، در مقام شهود ایستاده است تا صدق آن عهدی را که در جوانی با پیر جماران و خدای کعبه بسته بود، به امضای خون برساند. او معنای زندگی ما بود، زیرا به ما یاد داد که چگونه می‌توان در میانه‌ دنیای مدرن، «موحد» ماند و توحید را نه در گوشه‌ خانقاه، که در صف اول جهاد پیدا کرد. همان توحیدی که حضرت زهرا(س) بن‌مایه‌ آن را «اخلاص» معرفی فرمود. فلسفه‌ حیات او بر دو رکن استوار بود که خودش آن را در توصیف شاگرد مکتبش، قاسم سلیمانی، به کار برد: «صدق» و «اخلاص». این دو واژه، نه توصیفاتی اخلاقی، که دو مقام وجودی‌اند. صدق، یعنی یگانگی درون و برون، یعنی وفاداری به آن عهد ازلی که انسان با پروردگارش بسته است؛ «رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه».

سیدعلی خامنه‌ای مرد عهد بود. او تمام ساحت‌های وجودی‌اش را در مذبح اراده‌ الهی قربانی کرده بود تا چیزی جز «حق» از او صادر نشود. آنچه ما در این چهل روز تجربه کردیم، در حقیقت، استمرار حضور همان معناست. او به ما آموخته بود که نسبت ما با او، نه یک نسبت پیرو و پیشرو صرف، که یک «معاصرت وجودی» است. حق معاصرت با رهبر، یعنی درک جبهه‌ای که او در آن ایستاده و فهم غایتی که او به سوی آن اشاره می‌کند. سلیمانی این حق را با تمام وجود ادا کرد؛ او می‌دانست که عاقبت‌به‌خیری در تنظیم نسبت با این حکیم الهی است.

حالا که او خود به قافله‌ ملکوتیان پیوسته، ما درمی‌یابیم که آن تأکیدهای مداوم بر «مکتب سلیمانی»، در واقع ترسیم نقشه‌ راهی برای خود او بود. او راه را نشان می‌داد در حالی که خود، پیش‌قراول همان مسیر بود. او در تمام این سال‌ها، در انتظار چنین لحظه‌ای، نه در سکون، که در تکاپویی دائم به سر می‌برد. یادمان نمی‌رود آن نماز بارانی و آن هق‌هق‌های غریبانه بر پیکر سردار را. در آن صبح آخرالزمانی، وقتی او با تمام وجود طلب شهادت می‌کرد، ما گمان می‌بردیم او برای یارانش می‌گرید، اما حقیقت آن بود که او داشت «تقدیر محتوم» خود را رقم می‌زد. آن دعا، یک تمنای احساسی نبود؛ یک توافق وجودی میان بنده و معبود بود. صدق او در آن لحظه چنان لرزه‌ای بر عرش انداخت که گریه‌های مأمومین، تنها پژواکی از آن استغاثه‌ ملکوتی بود. او می‌دانست که برای تکمیل این حرکت تاریخی، برای تثبیت این معنای زندگی و برای تبدیل «جمهوری اسلامی» به آن «حرمی» که سلیمانی می‌گفت، به امضای نهایی شهادت نیاز است. شهادت او، برخلافِ تصورِدشمن، نه یک ضایعه، که یک «تولید قدرت» عظیم است.

سنت الهی بر این استوار است که خون صدیق، بیش از نفس او حیات‌بخش باشد. اگر این چهل روز را دوام آوردیم، به این خاطر است که ما نه‌تنها از میراث او، بلکه از «خون» او ارتزاق می‌کنیم. او با رفتنش، راه هرگونه تردید را بست. او ثابت کرد که میان «ادعا» و «اخلاص»، مرزی است به باریکی یک نفس و به وسعت ابدیت. باید پرسید که چرا شهادت او، چنین ولوله‌ای در جان عالم انداخت؟ پاسخ را باید در کلام خود او جست: «جان او را خدا به اختیار خود گرفت تا حجت را بر دشمنان تمام کند». این قبضِ روح الهی، یعنی تبدیل شدن یک «شخص» به یک «شاخص».

سیدعلی خامنه‌ای حالا دیگر محدود به آن حسینیه‌ ساده نیست؛ او در تک‌تک سنگرهای مقاومت، در اندیشه‌ هر آزادی‌خواه و در قلب هر مؤمنی که به توحید می‌اندیشد، تکثیر شده است. ما چطور دوام آوردیم؟ با درک این حقیقت که او «زنده»تر از همیشه‌ است. اگر در زمان حیاتش، جهت مبارزه را با انگشت اشاره نشان می‌داد، اکنون با تمام وجودش، آهن‌ربای جان‌های تشنه شده است. او به ما فهماند که شهادت، نه یک حادثه در پایان زندگی، که یک «نحوه‌ زیستن» است. کسی که صادقانه منتظر شهادت باشد، در واقع پیش از مرگ، شهید شده است. او دهه‌ها در مقام «انتظار» زیست و این انتظار، به او بصیرتی بخشیده بود که پیچیده‌ترین فتنه‌ها را با یک جمله خنثی می‌کرد. تفسیرِ توحیدی که او ارائه داد، از «اخلاص» آغاز می‌شد و به «حاکمیت حق» می‌رسید. او معتقد بود اگر تمام دین برای خدا باشد (مخلصاً له الدین)، دیگر ترسی از قدرت‌های پوشالی معنا ندارد. این نترسیدن، میراث بزرگ او برای ماست. در این چهل روز، ما نه در مجلس ختم، که در محفل «تجدید عهد» نشسته‌ایم. عهدی که می‌گوید جمهوری اسلامی، قطب‌نمای توحید در جهان معاصر است و حفظ این حرم، بر هر واجبی مقدم است. او خود را سرباز کوچک این آرمان می‌دانست و همین تواضع فیلسوفانه بود که از او اسطوره‌ای بی‌تکرار ساخت. عظمت او در این بود که هیچ‌گاه نخواست «خود» دیده شود؛ او آینه‌ای بود که تنها نور خدا و نایب بر حق امام زمان(عج) را بازمی‌تاباند. و عجب آنکه آینه وقتی می‌شکند، تکثیر می‌شود و در هر تکه‌اش، تمام خورشید را به نمایش می‌گذارد.

اکنون، در آستانه‌ فصل جدیدی از تاریخ انقلاب، ما با «خامنه‌ای شهید» روبه‌روییم. او که معنای زندگی ما بود، حالا «حجت جهاد» ماست. اگر کسی بپرسد برای چه می‌جنگید، پاسخ ما روشن است: برای آن صدق و اخلاصی که در سیمای علی زمان‌مان متبلور بود. ما در این چهل روز، از میان اشک و آه، به یک بلوغِ تاریخی رسیده‌ایم. فهمیده‌ایم که «رهبری» یک جایگاه حقوقی نیست، یک پیوند وجودی است که با مرگ گسسته نمی‌شود. او همچنان در میانه‌ میدان است؛ در دعای ندبه‌ منتظران، در غرش موشک‌های سپاه حق و در تلاوت شبانه‌ فرزندان شهدا. ما این چهل روز را با خاطره‌ او سر نکردیم، بلکه با «حضور» او زندگی کردیم. او به ما یاد داده بود که در سنت الهی، «تأخیر» هست اما «تبدیل» نیست. شهادتش شاید به تأخیر افتاده بود تا حجتی شود برای نسل‌های متمادی، اما سرانجام به وقوع پیوست تا ثابت کند که این راه، بن‌بست ندارد.

سیدعلی خامنه‌ای، فیلسوف مکتب صدق، با رفتنش بزرگ‌ترین درس فلسفی‌اش را داد: اینکه چطور می‌توان «عدم» را به «وجود» و «مرگ» را به «حیات طیبه» گره زد. او به ما نشان داد که انسان اگر برای خدا باشد، خدا برای او می‌شود و کسی که خدا را دارد، از چه می‌ترسد؟ این چهل روز، تمرین نگاه کردن به جهان از دریچه‌ چشمان او بود. نگاهی که در آن، دشمن هیچ‌ غلطی نمی‌تواند بکند و پیروزی، وعده‌ تخلف‌ناپذیر الهی است. ما دوام آوردیم، چون او در جان ما ریشه دوانده بود. ما ماندیم، چون او در وصیت‌نامه‌ نانوشته‌ هر روزه‌اش، ما را به استقامت خوانده بود. حالا، با تکیه بر همان توحیدی که مادرش زهرا(س) فرمود و با همان اخلاصی که سیره مردان صادق است، مسیر را ادامه می‌دهیم. چرا که او همچنان معنای زندگی ماست؛ حتی از فراز ابدیت، حتی از قلبِ تاریخ و حتی در صبح صادقی که به ظهور خورشید اصلی منتهی خواهد شد. او نرفته است، او تازه «طلوع» کرده است.

انتهای پیام
دبیر:
سلما آرام
captcha