کد خبر: 4348898
تاریخ انتشار : ۰۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۱:۳۳
یادداشت

جنگ رمضان؛ روایت ناتمام یک تغییر

جنگ‌ معمولاً با نقشه‌ها روایت می‌شود؛ با خطوطی که پیش می‌رود و مرزهایی که جابه‌جا می‌شود. اما همه‌چیز در همین قاب‌ها خلاصه نمی‌شود. در لایه‌ای عمیق‌تر، جنگ جایی است که انسان ناگزیر می‌شود خود را دوباره تعریف کند؛ جایی که معنا، مسئولیت و نسبتش با جهان از نو شکل می‌گیرد. جنگ رمضان را باید از این منظر خواند: روایتی ناتمام از تغییری که در درون انسان‌ها رخ می‌دهد.

روایت ناتمام یک تغییر

شب، همیشه از جایی شروع می‌شود که صداها آرام‌آرام فرو می‌نشیند. مثل خاموش شدن یک چراغ در اتاقی که هنوز کسی در آن نشسته است. جنگ هم همین‌طور آغاز می‌شود. نه از شلیک اول بلکه از لحظه‌ای که آدم‌ها می‌فهمند دیگر جهان همان جهان سابق نیست.

آن شب، پیرمردی در حاشیه شهری که هنوز اسمش در اخبار نیامده، روی پله خانه‌اش نشسته بود. حوصله حرف زدن نداشت. فقط به خیابان نگاه می‌کرد. انگار منتظر چیزی بود. شاید صدایی، خبری یا نشانه‌ای. اما آنچه از راه رسید فقط سکوت بود و سکوت. 

جنگ پیش از آنکه به مرزها برسد به درون آدم‌ها نفوذ می‌کند. ما عادت کرده‌ایم جنگ را با نقشه‌ها بفهمیم؛ با فلش‌هایی که پیشروی را نشان می‌دهند و رنگ‌هایی که پیروزی و شکست را تفکیک می‌کنند. اما هیچ نقشه‌ای، مسیر تغییر یک انسان را نشان نمی‌دهد. هیچ آماری نمی‌گوید چند نفر در دل این تاریکی نگاهشان به جهان ناگهان تغییر کرد و شاید همین بزرگ‌ترین خطای فهم ما از جنگ است.

در منطق رایج، پایان جنگ جایی است که یکی می‌بَرد و دیگری می‌بازد. اما در منطقی دیگر که کمتر درباره‌اش می‌زنند، جنگ تازه آنجا به پایان می‌رسد که انسان‌ها تغییر کرده باشند و جنگ رمضان نیز دقیقا در همین نقطه معنا پیدا می‌کند. 

صبح روز بعد، همان پیرمرد، زودتر از همیشه بیدار شد. چیزی در درونش تغییر کرده بود. هنوز چیزی در ظاهر عوض نشده بود، اما او دیگر همان آدم دیشب نبود و این تغییر قابل اندازه‌گیری قابل توضیح نبود. شاید جنگ بیشتر همین لحظه‌ها را تولید می‌کند؛ لحظه‌هایی که در آن آدم‌ها ناگهان می‌فهمند مسئول‌تر شده‌اند. باری روی شانه‌هایشان نشسته که نمی‌توانند نادیده‌اش بگیرند.

جامعه، در روزهای عادی، پر است از استعدادهایی که در خواب‌اند. جوان‌هایی که می‌توانند، اما هنوز دلیلی برای باید پیدا نکرده‌اند. بحران، این خواب را بر هم می‌زند. این بیداری، اگر جایی برای رفتن نداشته باشد، تبدیل به سرگردانی می‌شود. مثل آبی که راهی برای جریان پیدا نکند و در خود بگندد. اما اگر مسیر پیدا کند می‌تواند رودخانه‌ای شود که زمین‌های خشک را زنده می‌کند و مسئله اینجاست آیا ما بلدیم این بیداری را به مسیر تبدیل کنیم؟

در سال‌هایی نه‌چندان دور، همین مردم با سیلاب‌هایی مواجه شدند که خانه‌ها را با خود برد. بعد با کرونا که فاصله‌ها را به اجبار تحمیل و مرگ را به تجربه‌ای نزدیک تبدیل کرد. هر بار، جامعه زخمی شد، اما فرو نریخت. چیزی در عمق این تجربه‌ها شکل گرفت؛ چیزی که شاید نتوان نام دقیقی برایش پیدا کرد، اما می‌توان اثرش را دید: نوعی حافظه مشترک.

این حافظه نوعی دانستن است؛ دانستن اینکه از این هم عبور می‌کنیم. اما این دانستن، اگر به‌روز نشود، درباره‌اش حرف زده نشود و به فهم تبدیل نشود، آرام‌آرام رنگ می‌بازد.

جنگ رمضان، در این معنا، فرصتی است برای بازخوانی همین حافظه. برای اینکه جامعه، خودش را دوباره به یاد بیاورد آن‌طور که می‌تواند باشد.

در دل هر بحرانی یک سؤال پنهان وجود دارد: آیا ما تنها هستیم؟. این سؤال ساده به نظر می‌رسد، اما پاسخ به آن می‌تواند سرنوشت یک جامعه را تغییر دهد. اگر پاسخ بله باشد، ترس، بی‌پناهی و فروپاشی، طبیعی‌ترین واکنش‌ خواهد بود. اما اگر پاسخ چیز دیگری باشد اگر انسان احساس کند که در این تاریکی، حضوری هست معادله تغییر می‌کند. این حضور، برای برخی مفهومی انتزاعی است و برای برخی، واقعی‌ترین تجربه زندگی. اما فارغ از تعریف‌ها، اثرش انکارناپذیر است. جامعه‌ای که خود را رهاشده نمی‌بیند متفاوت رفتار می‌کند نه اینکه نترسد فقط ترسش فلج‌کننده نیست.

اما اینجا یک خطای مهم رخ می‌دهد: ما گاهی این حس را با احساسات زودگذر اشتباه می‌گیریم. با شعار، هیجان، لحظه‌هایی که سریع می‌آیند و سریع هم می‌روند. در حالی‌که آنچه جامعه را نگه می‌دارد احساس زودگذر نیست بلکه یک فهم عمیق است. فهم اینکه در دل این اتفاقات، نظمی وجود دارد، اینکه صبر به‌معنای نشستن و تماشا کردن نیست. فهم اینکه کنش همیشه به‌معنای فریاد زدن نیست.

در یکی از همین روزها، دختری که تا چندی پیش بیشترین دغدغه‌اش قبولی در یک آزمون بود، ناگهان خودش را در موقعیتی دید که باید تصمیم بگیرد. تصمیمی کوچک اما تعیین‌کننده: کمک کند یا کنار بایستد؟ این تصمیم‌های کوچک همان‌جایی است که جنگ واقعی اتفاق می‌افتد.

ما عادت کرده‌ایم پیروزی را در پایان‌ها جست‌وجو کنیم. در لحظه‌ای که اعلام می‌شود تمام شد. اما شاید پیروزی، خیلی قبل‌تر اتفاق افتاده باشد؛ در همان لحظه‌ای که یک انسان مسیر درست را انتخاب کرده. این نگاه خستگی را کم نمی‌کند اما بی‌معنا بودن را از بین می‌برد و شاید بزرگ‌ترین تهدید در هر جنگی نه شکست بلکه بی‌معنا شدن رنج‌هاست.

در سنتی که این سرزمین در دل خود حمل می‌کند، جنگ همیشه فقط میدان درگیری نبوده؛ نوعی میدان تربیت هم بوده است. به این معنا که سختی‌ آدم‌ها را وادار می‌کند به چیزهایی فکر کنند که در روزهای عادی از آن‌ها فرار می‌کنند. مرگ، مسئولیت، انتخاب، حقیقت. این‌ها واژه‌هایی هستند که در زندگی روزمره، اغلب به تعویق می‌افتند. اما بحران، آن‌ها را به وسط صحنه می‌آورد. دیگر نمی‌توان نادیده‌شان گرفت و اینجاست که جامعه دو مسیر دارد: یا زیر بار این مواجهه خرد شود یا از دل آن شکل تازه‌ای به خود بگیرد.

اما شاید مهم‌ترین نبرد در روایت اتفاق می‌افتد. اینکه چه کسی داستان را تعریف و کدام تصویر را برجسته می‌کند، می‌تواند واقعیت را تغییر دهد. به این معنا که آنچه مردم می‌فهمند، دگرگون می‌شود و در جهانی که هر اتفاق، بلافاصله به هزار روایت تبدیل می‌شود، داشتن یک فهم مشترک، به یک مزیت استراتژیک تبدیل شده است. افقی مشترک که در آن اختلاف‌ها هم قابل تحمل می‌شود. اگر این افق از بین برود، جامعه به مجموعه‌ای از صداهای پراکنده تبدیل می‌شود که هرکدام به سویی فریاد می‌زنند بی‌آنکه دیگری را بشنوند.

در یکی از همان شب‌ها، همان پیرمرد، دوباره روی پله نشست. این‌بار، اما چیزی فرق داشت. خیابان همان خیابان بود، تاریکی همان تاریکی. اما او، دیگر آن آدم روز اول نبود. حالا می‌دانست که قرار نیست کسی بیاید و همه‌چیز را درست کند. می‌دانست که سهمی دارد و همین دانستن او را از یک تماشاگر به یک بازیگر تبدیل کرده بود و این داستان مهم‌ترین تغییری است که یک جامعه می‌تواند تجربه کند: گذار از تماشاگری به کنشگری. جامعه‌ای که خودش را قربانی بداند، همیشه منتظر می‌ماند، اما جامعه‌ای که خودش را فاعل بداند، حتی در بدترین شرایط هم راهی برای عمل پیدا می‌کند.

در نهایت، اگر بخواهیم همه این تصویرها را کنار هم بگذاریم، به یک نقطه مشترک می‌رسیم: جنگ، آن‌گونه که ما تصور می‌کنیم، تمام نمی‌شود. نه با امضای توافق‌نامه‌ها، نه با عقب‌نشینی‌ها نه حتی با پیروزی‌ نظامی. جنگ زمانی تمام می‌شود که انسان‌هایی که از دل آن بیرون می‌آیند دیگر همان آدم‌های قبلی نباشند. اگر نگاهشان عمیق‌تر شده باشد، اگر مسئولیت را جدی‌تر گرفته باشند، اگر تاریخ را نه به‌عنوان گذشته، بلکه به‌عنوان بخشی از خودشان فهمیده باشند، آن‌وقت می‌توان گفت چیزی شبیه به پیروزی اتفاق افتاده است در غیراین صورت حتی بزرگ‌ترین پیروزی‌ها هم چیزی جز وقفه‌ای کوتاه در یک چرخه تکراری نخواهند بود.

جنگ رمضان، در این میان، شاید بیش از هر چیز، یک آینه است. آینه‌ای که جامعه را وادار می‌کند خودش را ببیند؛ نه آن‌طور که دوست دارد، بلکه آن‌طور که هست و در این دیدن همیشه اندوهی هست. اندوهی که گاهی به گریه نزدیک می‌شود اما همین اندوه اگر درست فهمیده شود می‌تواند آغاز یک تغییر باشد. تغییری که در تیترها و آمارها نمی‌آید اما در سکوت، در دل آدم‌هایی که تصمیم گرفته‌اند متفاوت باشند، ادامه پیدا می‌کند و یقینا پیروزی از همین‌جا اتفاق می‌افتد.

انتهای پیام
دبیر:
مریم اصغرپور
دبیر:
الناز دادمهر
captcha