کد خبر: 4351616
تاریخ انتشار : ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۵۸
روایتی از آزادگان دفاع مقدس

شهدای غریب اسارت، مقاوم‌ترین شهدا هستند

سه تن از آزادگان دفاع مقدس در نخستین ایونت هنری شهدای غریب اسارت به بیان خاطراتی از شهدای آزاده همدانی پرداختند، شهدایی از جمله علی‌اصغر روفی که با اقتدا به حضرت علی‌اصغر(ع) همچون او به شهادت رسید و شهید یدالله مشفق‌کیا که با همه جراحاتی که داشت به شرط پزشکان بعثی مبنی بر توهین به حضرت امام(ره)، برای مداوا نه تنها عمل نکرد بلکه حتی برای خوشحالی آن‌ها ناله‌ هم نکرد.

یادواره شهدای غریب اسارت همدانبه گزارش خبرنگار ایکنا از همدان، محمدابراهیم یاری، از آزادگان و راویان دفاع مقدس همدانی، امروز، 21 اردیبهشت‌ماه در نخستین ایونت هنری شهدای غریب اسارت، با اشاره به خاطراتی از شهید ابراهیم اسدی از شهدای غریب اسارت که در اردوگاه تکریت عراق به شهادت رسید، اظهار کرد: سال ۱۳۶۵ در پادگان شهید مدنی دزفول در گردان 155 حضرت علی‌اصغر(ع) که به فرمان شهید ستار ابراهیمی تشکیل شد، حضور داشتم با شهید ابراهیم اسدی که از اهالی دره مرادبیگ همدان بود، آشنا شدم.

وی افزود: همراه سایر رزمندگان و این شهید بزرگوار برای آموزش غواصی به سد گتوند رفتیم. ابراهیم اسدی خدمت سربازی خود را در ارتش گذرانده بود و بعد از پایان خدمت خود به‌عنوان نیروی بسیجی به جبهه آمده بود. بعد از اسارت به زندان ابوالخسیف منتقل شدیم از آنجا هم ما را به بغداد انتقال دادند و بعد از ۴۸ روز نیز ما را به اردوگاه تکریت ۱۱ انتقال دادند. تکریت 11 اولین اردوگاهی بود که به‌صورت دسته‌جمعی اسرا را نگهداری می‌کردند و به‌صورت سلولی نبود، و شهدای این اردوگاه همه مفقودالاثر بودند.

یاری بیان کرد: هفت تا هشت ماه با شهید اسدی در آسایشگاه شماره ۷ این اردوگاه بودیم، به‌دلیل مشکل جسمی که داشت در منزل مجبور بود رژیم غذایی خاصی را رعایت کند و مادرش همیشه از این‌رو هوای او را داشت. در اسارت به‌دلیل عدم رعایت رژیم غذایی‌اش دچار مشکل و گاهی ناگهان بیهوش می‌شد. پس از مدتی آسایشگاه ما از هم جدا شد، روحیه این شهید به‌گونه‌ای بود که با هر کسی سریع و راحت ارتباط برقرار نمی‌کرد و خیلی خودمانی نمی‌شد. به یکی از دوستان لالجینی که در بند او بود گفتم ابراهیم کسی است که راحت با کسی گرم نمی‌گیرد هوای او را داشته باش. اسارت غربت زیادی داشت آن هم زندانی افرادی مثل رژیم بعث بودن که جنایت‌های عجیبی داشتند.

این راوی دفاع مقدس ادامه داد: اگر کسی را به بیمارستان می‌بردند این غربت در اسارت بیشتر هم می‌شد، ابراهیم در نهایت بر اثر عفونت معده و روده به بیمارستان منتقل شد، چند روز پیش از انتقال به بیمارستان در کنار هم قدم می‌زدیم گفت حالم خیلی بد است، احتمالاً همین روزها از دنیا بروم. خیلی از شهدا و دوستان ما در ابتدای اسارت به شهادت رسیده بودند.

وی با اشاره به تاریخ شهادت ابراهیم اسدی یادآور شد: ابراهیم 18 اردیبهشت ۱۳۶۹ به شهادت رسید. او بيمارستان بود و آمدند لوازم شخصی‌اش را جمع کردند و بردند، از وضعیت او اطلاع نداشتیم، سؤال کردیم که وسایلش را کجا می‌برند، خیلی پی‌گیر شدیم تا جوابی دریافت کنیم بالاخره جواب دادند که به شهادت رسیده است.

این آزاده دفاع مقدس با بیان اینکه افرادی که در بيمارستان به شهادت می‌رسیدند را در گورستان‌های خاص دفن می‌کردند، گفت: مادر ابراهیم تا آخر امید داشت که پسرش بازمی‌گردد، او شب‌ها در خانه را قفل نمی‌کرد تا شاید بازگردد. پیکر این شهید عزیز ۱۲ سال بعد از آزادی آزادگان در اسارت باقی ماند و بعد بازگشت. پیکر او در گلزار شهدای همدان در قطعه بین شهید سردار همدانی و علی چیت‌ساز در کنار دایی شهیدش مصیب مجیدی به خاک سپرده شد.

دموکرات‌‌ها در دشمنی شدیدتر از بعثی‌ها عمل می‌کردند

بهروز بهرام، راوی دیگر همدانی در این مراسم بیان کرد: بعد از اسارت در زندان دوله‌تو عراق بودیم، این زندان متفاوت با بقیه زندان‌ها بود، به نوعی قوانین جنگل در این زندان حاکم بود، کردهای تجزیه‌‎طلب آنجا را راه انداخته بودند این زندان محل نگهداری حیوانات یک روستا بود.

وی ادامه داد: سال 1359 سه نفر از همدان به همراه تعدادی دیگر از رزمندگان در منطقه حاضر شدیم، با ناصر رنجبران با هم بودیم، با دموکرات‌ها درگیر شدیم، در این درگیری هشت نفر به شهادت رسیدند و ۱۶ نفر به اسارت درآمدیم. بعد از چند ماه طی یک معاهده بین ایران و دموکرات‌ها به چهار ماده خودگردانی رسیدند و قرار شد اسرا آزاد شوند، اما قبل از آزادی یعنی در تاریخ 17 شهریورماه سال ۱۳۶۰ زندان ما را بمباران کردند، تا اسرا شهید شوند، تعداد کمی زنده ماندیم و تعداد زیادی از اسرا به شهادت رسیدند. شهید ناصر بر اثر بمباران به دیوار برخورد کرده و سرش ضربه دید و به شهادت رسید.

بهرام بیان کرد: ناصر همیشه می‌گفت مگر این‌ها ایرانی نیستند چرا به بدترین شکل با ما دشمنی دارند، ما اصلا نمی‌دانستیم با چه مکتب و با چه افرادی می‌جنگیدیم. این افراد روزها همچون برادر با ما حرف می‌زدند و شب‌ها با ما می‌جنگیدند، هنوز هم بعد از سال 1358 این افراد با ما دشمنی دارند. کسانی که در غائله پاوه، سر افراد زخمی در بیمارستان را بریده و در شهر آویزان کردند شهدایی را در کامیاران داریم که این کوموله‌ها پوستشان را زنده زنده کندند.

وی با اشاره به خاطره‌ای از یک شهید غریب اسارت دیگر ادامه داد: هیچ شهیدی به اندازه شهید علی‌اصغر روفی در زندان عراق زجر نکشید، شهیدی که همچون حضرت علی‌اصغر(ع) گلویش با نیزه دموکرات‌ها شکافته شد. موقع اسارت ما روزی ۴۰ کیلومتر می‌رفتیم تا آب بیاوریم، هر اسیر دو ظرف ۲۰ لیتری آب را باید پر می‌کرد و برمی‌گشت، به‌صورت صف 20 نفره هر روز این مسیر را می‌رفتیم، علی با زبان روزه بود، آب نخورده بود. هميشه از ماجرای کربلا شهادت حضرت علی‌اصغر(ع) را برایمان می‎گفت که من نمی‌دانم علی‌اصغر(ع) شش ماهه وقتی تیر به گلویش خورد چه کشیده است. او در نهایت همچون سرور خود به شهادت رسید.

این آزاده دفاع مقدس بیان کرد: این دموکرات‌ها که ما در دستانشان اسیر بودیم سر نیزه‌‌ای به سلاح کلاشینکف خود وصل می‌کردند و آماده می‌کردند تا اگر زندانی خواست فرار کند سریع از آن استفاده کنند. وقتی علی رفته بود تا ظرف آب را سر جایش بگذارد یکی از از دموکرات‌ها گفت تو می‌خواستی مرا خلع سلاح کنی و ناگهان سرنیزه را وارد گلوی او کرد، من پشت سر علی بودم، علی بر زمین افتاد، در آن وضعیت آن فرد اصرار داشت که علی باید بلند شود و بایستد، در نهایت علی به شهادت رسید. پیکر او همان‌جا ماند و برنگشت، سال‌ها بعد شهادت به خواب خانواده‌اش رفته بود که من جنازه‌ام اینجاست و نمی‌خواهم برگردم.

توهین به حضرت امام(ره)؛ شرط پزشکان بعثی برای مداوا

مجتبی سنقری، آزاده و راوی دفاع مقدس نیز بیان کرد: شهید یدالله مشفق‌کیا از شهدای گردان تخریب بود که در اسارت به شهادت رسید، از افرادی بود که تا ما به خودمان بیاییم ظرف‌ها را می‌شست و کفش‌های بقیه را واکس می‌زد. شب عملیات کربلای ۴ بود که به اسارت درآمدیم، ما را به زیرزمینی بردند که تاریک بود، چیزی نمی‌‎دیدم، احساس کردم چیزهای نرمی زیر پایم است، بعد اینکه دست زدم متوجه شدم محتویات روده و شکم مشفق‌کیاست.

وی ادامه داد: یدالله از لحاظ بدنی بسیار مقاوم بود، پزشکان بعث او را خیلی اذیت می‌کردند بدنش خیلی ترکش و تیر خورده بود با خودکار انگشت‌هایش را که شکسته بود فشار می‎دادند خودکار را در زخم‌هایش فرو می‌کردند و به او می‌گفتند باید به امام خمینی(ره) توهین کند تا او را برای مداوا ببرند، اما او حتی آخ هم نمی‌گفت، بعد از پنج شب دیدم من‌را صدا کرد و گفت نه تنها به حضرت امام(ره) توهین نمی‌کنم بلکه حتی آخ هم نمی‌گویم که خوشحال شوند، آرام تشهدش را گفت و شهید شد.

انتهای پیام
دبیر:
اکرم یوسفی پارسا
captcha