
به قلم سارا صمدی، پژوهشگر جنگ شناختی
پایان جنگ رمضان و آغاز مذاکرات اسلامآباد، نشانههای یک تغییر پارادایم در سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران بود. آنچه در این نوشتار «دیپلماسی بازدارنده» نامیده میشود، قاعدهای است که طی آن قدرت چانهزنی یک کنشگر در مذاکره، نه بر اساس امتیازات پیشنهادی که مبتنی بر «هزینهای است که طرف مقابل برای «نه گفتن» به درخواستهای او متحمل میشود.»؛ این نوشتار نخستین حلقه از زنجیره نظریههای جنگ شناختی دیپلماسی را صورتبندی میکند؛ زنجیرهای که در ادامه مکتب شهید علی محمد نائینی، معمار جنگ شناختی ایران، تدوین میشود.
پایان جنگ رمضان و متعاقب آن مذاکرات اسلامآباد، بسیاری از تحلیلگران غربی را با پرسشی اساسی مواجه کرده است،
چرا آمریکا با وجود برتری نظامی ظاهری، نتوانست خواستههای خود را بر ایران تحمیل کند؟
رابرت پیپ، نظریهپرداز برجسته دانشگاه شیکاگو و مشاور امنیت ملی پنج دولت آمریکا، در مصاحبه اخیر خود (۳ مه ۲۰۲۶) به صراحت اعلام کرد: «نتیجه نهایی این است که آمریکا پیروز نمیشود. ترامپ در کنترل نیست... آنچه میبینید یک مسیر صعودی برای ایران است؛ ذرهذره، ایران در حال رشد است».
پیپ که مدیر پروژه امنیت و تهدیدات دانشگاه شیکاگو است، در جایگاه یکی از تأثیرگذارترین نظریهپردازان روابط بینالملل جهان، این اظهارات را بیان کرده است.
با این حال، تحلیل پیپ در تبیین «علت» این پویایی ناقص است. او این پدیده را صرفاً به «سیاست قدرت» فرو میکاهد و از «تغییر در قواعد خود بازی» غافل میماند.
آنچه در 80 روز گذشته رخ داده، نه صرفاً یک پیروزی در بازی قدرت که «بازنویسی قواعد دیپلماسی کلاسیک» است. ایران با پیوند زدن «میز مذاکره» به «میدان نبرد» و استخراج قواعدی جدید از دل تجربه زیسته دفاع مقدس، نشان داده است که «دیپلماسی بدون بازدارندگی، نه مذاکره که التماس است.»
«دیپلماسی بازدارنده» (Deterrent Diplomacy) عبارت است از استراتژی طراحی شدهای که در آن قدرت چانهزنی یک کنشگر در مذاکره، نه بر اساس حسن نیت یا امتیازات پیشنهادی، که مبتنی بر «هزینهای است که طرف مقابل برای «نه گفتن» به درخواستهای او متحمل میشود.»
به عبارت دیگر، در دیپلماسی کلاسیک، قوی کسی است که «بله»های بیشتری پیشنهاد میدهد. در دیپلماسی بازدارنده، قوی کسی است که «نه» گفتنش، هزینهای گزاف برای طرف مقابل به همراه دارد.
مبنای نظری این رویکرد را میتوان در مفهوم «بازدارندگی با داراییهای منفی» بازجست، داراییهایی که تا پیش از لحظه استفاده، غیرقابل کشف و غیرقابل اندازهگیری باقی میمانند.
نظریه «دیپلماسی بازدارنده» بر سه اصل استوار است:
اصل اول: تقدم «قدرت وتوی میدانی» بر «قدرت اقناع دیپلماتیک»
در مذاکرات اسلامآباد (۱۱-۱۲ آوریل ۲۰۲۶)، ایران بدون اینکه هیچ امتیاز عملیاتی در غنیسازی و کنترل بر تنگه هرمز بدهد، توانست ساختار مذاکره را حفظ کند. دلیل این امر در «هزینهای» بود که خروج آمریکا از مذاکرات برای واشنگتن به همراه داشت، تشدید مجدد تنش در تنگه هرمز، جهش قیمت نفت، و فروپاشی کامل آتشبس.
ایران «قدرت وتوی میدانی» خود را به «اهرم دیپلماتیک» تبدیل کرد.
اصل دوم: «سیگنالهای متناقض» به عنوان ابزار چانهزنی
ارسال پیامهای به ظاهر متناقض (همزمانی «آمادگی برای توافق» و «آمادگی برای تشدید») دشمن را در «تله تفسیر» گرفتار میکند.
ایران در مذاکرات اسلامآباد از این قاعده بهره برد و آمریکا را در محاسبه «هزینه نه گفتن» دچار سردرگمی کرد.
اصل سوم: طراحی «تله محاسباتی» برای حریف
تله محاسباتی (Computational Trap) وضعیتی است که در آن حریف قادر به پیشبینی پاسخ طرف مقابل نباشد و به همین دلیل، از اتخاذ هر تصمیمی فلج شود. ایران پیش از آغاز مذاکرات اسلامآباد، تنگه هرمز را مجدداً بست و اعلام کرد که هر کشتی بدون هماهنگی با ایران «هدف قانونی» است.
این اقدام، برگشت به وضعیت پیش از آتشبس را برای آمریکا چنان پرهزینه ساخت که تیم مذاکرهکننده آمریکایی چارهای جز باقی ماندن پای میز مذاکره نداشت.
مذاکرات ۲۱ ساعته اسلامآباد (۱۱-۱۲ آوریل ۲۰۲۶) مهمترین بستر آزمون نظریه دیپلماسی بازدارنده است. نخستوزیر پاکستان، شهباز شریف، میزبان این مذاکرات بود که با میانجیگری پاکستان و با حمایت چین، عربستان، ترکیه، مصر و قطر به نتیجه رسید.
در این مذاکرات، هیئت ایرانی با دو «وزنه سنگین» پشت میز حاضر شد:
اول، پذیرش ناقص آتشبس توسط آمریکا: اسرائیل صراحتاً اعلام کرد که آتشبس با ایران را شامل لبنان نمیداند و حملات به حزبالله را ادامه خواهد داد. این شکاف در ائتلاف دشمن، یک «دارایی منفی» بود که تیم ایرانی بهخوبی از آن بهره برد.
دوم، بسته شدن مجدد تنگه هرمز: عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، در ۱۷ آوریل (۲۸ فروردین) اعلام کرد که «عبور برای همه کشتیهای تجاری از طریق تنگه هرمز در مسیر هماهنگ، به عنوان بخشی از آتشبس لبنان آزاد اعلام میشود.»
این جمله، دو پیام داشت: اول، ایران «اجازه عبور» میدهد (نه اینکه دشمن تحمیل کرده باشد)؛ دوم، آتشبس لبنان و تنگه هرمز به هم گره خورده بودند.
این «شرطگذاری هوشمندانه»، تله محاسباتی را تکمیل کرد.
علاوه بر این، هیئت ایرانی تصاویر ۱۷۵ کودک شهید مدرسه شجره طیبه میناب را به عنوان یک «سند زنده» از جنایتهای جنگی دشمن در اختیار داشت.
وزیر امور خارجه ایران، سید عباس عراقچی، در نشست شورای حقوق بشر سازمان ملل در ژنو (۲۷ مارس ۲۰۲۶) این جنایت را محکوم کرده بود و اکنون این «گسل تروماتیک اخلاقی» در برابر منافع صرفاً استراتژیک آمریکاییها قرار گرفته بود.
یکی از نکاتی که در تحلیلهای رایج نادیده گرفته میشود، کارکرد میانجی در «ترجمه قدرت میدانی به زبان دیپلماتیک» است. پاکستان به عنوان میانجی، نه صرفاً یک «واسطه بیطرف»، که به مثابه «مترجم» قدرت بازدارندگی ایران عمل کرد.
تهران از طریق اسلامآباد پیام خود را به واشنگتن ارسال میکرد، «نه گفتن به درخواستهای ایران، یعنی بازگشت به وضعیت پیش از آتشبس، یعنی تنگه بسته، قیمت نفت ۱۲۰ دلاری، و انتخابات باخته برای ترامپ.»
میانجی در این چارچوب، نه «تضعیفکننده» موضع ایران، که «تسهیلگر» انتقال تهدید بود.
تیم ایرانی در اسلامآباد نیازی به «التماس تحبیبی» نداشت؛ کافی بود وزنه قدرت میدانی خود را از طریق کانال پاکستان به طرف مقابل نشان دهد.
این همان تمایز اساسی دیپلماسی بازدارنده با دیپلماسی کلاسیک است، در مدل کلاسیک، میانجی برای «پر کردن شکاف امتیازات» به کار میرود؛ در مدل بازدارنده، میانجی برای «شفافسازی هزینههای عدم توافق».
دیپلماسی بازدارنده در میدان، سه مرحله مجزا دارد:
مرحله اول (پیش از مذاکره): طراحی و اعلام «قیمت تمامشده» عدم توافق برای حریف. بستن تنگه هرمز پیش از آغاز مذاکرات اسلامآباد، نمونه عینی این مرحله بود.
مرحله دوم (حین مذاکره):
ارسال سیگنالهای متناقض برای ایجاد تردید در محاسبات دشمن. اعلام همزمان «آمادگی برای توافق» و «آمادگی برای تشدید» توسط تیم ایرانی.
مرحله سوم (پس از مذاکره): بهرهبرداری از فروپاشی مذاکره برای تحمیل هزینه بیشتر بر حریف و تثبیت بازدارندگی. خروج آمریکا از مذاکرات در ۱۲ آوریل ۲۰۲۶، بلافاصله با بسته شدن مجدد تنگه هرمز پاسخ داده شد.
دیپلماسی بازدارنده صرفاً یک تاکتیک مذاکراتی نیست؛ بازتعریف مفهوم «قدرت» در روابط بینالملل است.
این نظریه نشان میدهد که در قرن بیست و یکم، قدرت چانهزنی یک کشور دیگر صرفاً تابع «اندازه اقتصاد» یا «تعداد متحدان» آن نیست، بلکه تابع «قدرت تحمیل هزینه» بر طرف مقابل در صورت بنبست است.
رابرت پیپ در تحلیل خود به درستی اشاره کرده است که «ایران صرفاً به دنبال امتیاز نیست؛ به دنبال تضعیف جایگاه ترامپ و تغییر توازن قدرت در منطقه است». همچنین او معتقد است، «قدرت ایران به دلیل جغرافیا است. تنگه هرمز از نظر جغرافیایی در موقعیتی عالی قرار دارد که به ایران اجازه میدهد تا عبور کشتیها را به طور انتخابی کنترل کند. ایران امروز بسیار قویتر از ۴۰ روز پیش است».
و این، نه یک «تهدید»، که یک «نظم جدید» است. نظمی که در آن، ایران بدون فتح یک وجب خاک دشمن، «پیروزی بدون اشغال» خود را در عرصه دیپلماسی نیز تثبیت کرده است. چرا که «قدرت بدون دیپلماسی، زورگویی است و دیپلماسی بدون قدرت، التماس.»
انتهای پیام