کد خبر: 4353008
تاریخ انتشار : ۳۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۷

رباعیات خیام محصول انسانِ پس از چهل‌سالگی است

پیش از آن، خیام برای من هم مثل بسیاری از مردم، بیشتر در حد چند رباعی مشهور و یک چهره‌ی ادبی بود. اما وقتی رباعیات را با نگاه استاد دینانی خواندیم، متوجه شدم که پشت این کلمات، نوعی تفکر عمیق وجود دارد؛ تفکری که فقط با ادبیات قابل توضیح نیست. خیام با همه‌ شاعران ایران‌زمین فرق می‌کند. خیام، خیام است و بس. با هیچ شخصیت دیگری قابل مقایسه نیست.

رباعیات خیام محصول انسانِ پس از چهل‌سالگی است

بسیاری از کتاب‌ها به این قصد نوشته شده‌اند تا داستان‌هایی را روایت کنند از آدم‌ها، زمان‌ها و سرگذشت‌ها. اما در میان آن‌ها، کتاب‌هایی هستند که خود صاحب داستان‌اند؛ کتاب‌هایی که پیش از آن‌که چیزی بگویند، زندگی‌ را از سر گذرانده‌اند که قصه‌اش شنیدنی است. چنین کتاب‌هایی را نمی‌توان با شتاب خواند؛ باید با گوشی صبور و دلی آرام به روایت پنهانشان گوش سپرد، تا آرام‌آرام داستان شکل‌گرفتنشان آشکار شود.

اکنون که این گزارش را می‌خوانید در واپسین روزهای اردیبهشت‌ماه هستیم، روزهایی که به سبب وقایع جنگ، دست ما از تورق آرام کتاب‌ها در نمایشگاه‌ کتاب کوتاه شده و ناچار بیشتر به صورت مجازی کتاب می‌خریم و می‌خوانیم. به بهانه‌ بزرگداشت حکیم عمر خیام به سراغ کریم فیضی رفتیم؛ نویسنده‌ کتاب «هستی و مستی». او در این کتاب حکیم عمر خیام را به روایت حکیم غلامحسین ابراهیمی دینانی به واسطه گفتگوهایی روان و دلنشین،  بازگو کرده است.

گفت‌وگو با کریم فیضی نیز قصه‌ای داشت؛ هم، رنگی از تجربه‌ شخصی و هم روایتی از زاده‌شدن کتابی که نقطه‌ آغازش را، به تعبیر او، مرگ ساخته بود. در یک و نیم ساعتی که مهمانش بودیم او از خیام گفت؛ از مرگ و زندگی، از دریافت و فهمی که از خیامِ سی‌سالگی خود داشته تا نگاهی که امروز، پس از گذر سال‌ها، نسبت بدان رسیده است. سخنش پر بود از ماجرا در دل ماجرا؛ از پرسش‌هایی که گاه به حیرت می‌رسند و از حیرتی که دوباره پرسشی تازه می‌زاید.

اگر بخواهم در یک یا دو جمله دریافت زیسته‌ او را از خیام خلاصه کنم، شاید بهتر است بگویم: خیام شاعرِ چهل‌سالگی است؛ یا به تعبیر او، آنجا که سخن از «علاجِ هستی» به میان می‌آید، می‌توان در رباعیات خیام خاطر آسود.

این بار اما به رسم معمول نمی‌نویسم: «در ادامه مشروح گفت‌وگو را می‌خوانیم». میخواهم بنویسم صبورانه بخوانید؛ شاید در میان این سطرها، خیامِ نیشابوریِ درونِ خویش را نیز بیابید.

رباعیات خیام محصول انسانِ پس از چهل‌سالگی است

ایکنا - هنگامی که برای نخستین‌بار کتاب «هستی و مستی» را دیدم، برایم جالب بود که گفت‌وگویی میان شما و استاد غلامحسین دینانی درباره خیام شکل گرفته است. پیش از این، آنچه درباره خیام دیده بودیم بیشتر جنبه‌های ادبی داشت؛ اما کمتر با اثری مواجه شده بودم که از منظر حکمت و فلسفه به خیام بپردازد، آن هم به صورت گفت‌وگو. داستان شکل‌گیری این کتاب چه بود و چگونه این اثر به وجود آمد؟

ماجرای شکل‌گیری کتاب هستی و مستی به سال ۱۳۸۸ بازمی‌گردد؛ زمانی که من درگیر نگارش کتابی درباره دکتر شفیعی کدکنی بودم و تنها بخش پایانی آن باقی مانده بود. در همین ایام، مرحوم آقای دعایی از من خواستند در سفری به تبریز همراهشان باشم. با وجود تردید و دل‌مشغولی ذهنی نسبت به کتاب ناتمامم، سرانجام پذیرفتم و پیش از حرکت، برای آنکه رشته کار از دستم خارج نشود، یادداشت‌هایی تنظیم کردم تا پس از بازگشت بتوانم با آن کدنگاری‌ها مسیر را ادامه دهم. کتاب مشتمل بر دوازده فصل بود که ده فصل آن نوشته شده بود. 

دردِ سخت

در جریان همان سفر تمام ذهنم درگیر کار شفیعی کدکنی بود، از آقای دعایی خواستم که از آنجا بروم و به خانواده‌ام که در تبریز اقامت داشتند سر بزنم. بسیار عجیب بود گویی باد برایم راه را باز می‌کرد و به فاصله کوتاهی به خانه پدری رسیدم. خانواده و به ویژه خواهرم از دیدن من تعجب کردند؛ چراکه فقط ایام نوروز امکان دیدارشان را داشتم. در که باز شد، پدرم را در آستانه دردی دیدم که با عصایی ایستاده بود. هیچگاه او را با عصا ندیده بودم. گویا پس از آخرین دیدار دچار سکته شده‌اند و خانواده به من چیزی نگفته بودند.

از دیدنم هیچ تعجبی نکرد، پیشانی مرا بوسید و سخت است که بگویم این اولین باری بود که چنین محبتی داشت، چراکه آدم سختی بود. دستشان را بوسیدم، پدر در حال رفتن از خانه بودند، پرسیدم کجا می‌روید، فرصت اندکی برای دیدارتان دارم. پدر گفتند که دوستی باغی خریده و قول داده‌ام اولین آبیاری باغش را انجام دهم و رفتند.

چند ساعت بعد وقتی آقای دعایی تماس گرفتند و گفتند ما فرودگاهیم، شما کجایید، یک ربع دیگر پرواز داریم، به ایشان گفتم به ما خبر دادند که پدر فوت شده اند و من ماندگار شدم. این حادثه در سه‌شنبه 23 مراد ماه سال 1388 اتفاق افتاد. ما معمولا پنجشنبه ها و جمعه ها با استاد دینانی قرار ملاقات داشتیم و این قرارها ثابت بود. این اتفاق که پیش آمد، سر قرار همیشگی حاضر نشدم، ایشان هم منتظر می‌ماند و وقتی خبری از من نشد با تماس گرفتند و جویا شدند.

ایکنا - گفت‌وگوهای شما با استاد دینانی چگونه آغاز شد؟

پنجشنبه‌ها صبح که با استاد دینانی قرار ثابت داشتیم، اگر بحث ادامه‌داری وجود داشت همان را پی می‌گرفتیم، قدم می‌زدیم و گفت‌وگو می‌کردیم اما اگر بحثی نبود به تعبیر آقای دینانی  یللی می‌گفتیم. در آن دوره چون مشغول کتاب دکتر شفیعی بودم، دیگر بحث ادامه‌داری نداشتیم.

هفته پس از درگذشت پدرم، با حال و هوایی کاملاً ملول و اندوهگین سر قرار رفتم. طبیعی هم بود؛ کسی که پدرش را از دست داده حال خوبی ندارد. استاد دینانی ابتدا خیلی عادی با من صحبت کردند و حتی چند شوخی هم کردند، اما دیدند حال من بهتر نمی‌شود.

بعد آرام‌آرام بحث را باز کردند. از پدرم پرسیدند، از سن و علت فوت. گفتم سکته قلبی. گفتند سکته قلبی قاتل بزرگی است. بعد پرسیدند سابقه بیماری داشتند؟ گفتم بله و احتمالاً به دلیل افراط در قلیان بوده است.

نخستین سؤال از مرگ

اینجا ناگهان بحثی فلسفی را مطرح کردند. گفتند فرض کنید اگر پدر شما قلیان نمی‌کشید و عمر بیشتری می‌کرد، بهتر بود یا اینکه زندگی را همان‌گونه که دوست داشته ادامه داده و کام خود از دنیا گرفته و رفته است؟ همین بحث را حدود نیم ساعت ادامه دادند و متوجه شدند چهره من بازشد.

حالا دیگر صرف گفت‌وگو‌های شخصی نبود، سخن از پرسش‌هایی فلسفی بود. پرسش از زندگی در برابر مرگ. در پایان آن گفت‌وگو حال من کاملاً تغییر کرده است. دیگر آن آدم غمگین ابتدای جلسه نبودم. استاد همان خط بحث را ادامه دادند و ناگهان بحث را به خیام رساندند. یک رباعی از خیام خواندند و توضیح دادند.

تقریباً به من فهماندند که اشتباه می‌کنم اگر فکر کنم مرگ فقط به من آسیب زده یا فقط پدر مرا از دنیا برده است. دقیقه به دقیقه حال من تغییر می‌کرد. وقتی جلسه تمام شد و خداحافظی کردیم، احساس کردم سبک شده‌ام.

همان‌جا گفتند: «بیایید بحث خیام را شروع کنیم. نمی‌دانید خیام چه موجود عجیبی است.» فردای آن روز با کاغذ و قلم و پرسش‌های فراوان خدمت ایشان رفتم و گفت‌وگوهای ما درباره خیام آغاز شد.

این گفت‌وگوها آن‌قدر جذاب و پرکشش بود که کار کتاب شفیعی کدکنی را نیمه‌تمام گذاشتم و تمام توجه‌ام معطوف به خیام شد. هر روز گفت‌وگوها را ضبط می‌کردم و همان روز عصر پیاده و تنظیم می‌کردم. فردای آن روز با متن آماده جلسه قبل و پرسش‌های تازه به دیدار استاد می‌رفتم.

تمام این کتاب در کمتر از سی روز شکل گرفت. وقتی چهلم پدرم رسید و باید برای مراسم به تبریز می‌رفتم، کتاب کاملاً تایپ و آماده تحویل به ناشر شده بود و این‌گونه بود که کتاب  «هستی و مستی» شکل گرفت.

ایکنا - سؤالی که برای من مطرح است، اینکه شما چگونه به این پرسش‌ها می‌رسیدید؟ مجموعه آنچه در کتاب آمده چقدر با روحیات و احوال درونی آن روزهای شما همسو بوده است؟

سؤال شما در واقع دو بخش دارد؛ یکی اینکه این پرسش‌ها چگونه به ذهن من می‌رسید و دیگر اینکه چقدر با احوالات درونی من تطبیق داشت.

در پاسخ به بخش اول باید بگویم که پیش از آغاز این کار، طبیعتاً مانند بسیاری از افراد شناختی اجمالی از خیام داشتم. می‌دانستم او فیلسوف و ریاضی‌دان است و چند رباعی مشهورش را هم شنیده بودم. اما وقتی این گفت‌وگوها آغاز شد، نگاه من به خیام کاملاً دگرگون شد. خیامی که در خلال این جلسات برای من آشکار شد هیچ شباهتی به تصویری که پیش‌تر در ذهن داشتم نداشت؛ گویی با خیام دیگری روبه‌رو شده بودم.

حالِ خوش خیامی

اما درباره اینکه این بحث‌ها چه نسبتی با حال و هوای آن روزهای من داشت، باید بگویم این گفت‌وگوها حال مرا خوش کرد، این حال خیامی بود و سؤالاتش را با خودش می‌آورد. این گفت‌وگوها غمی را که در وجودم بود از من گرفت و حالتی سبک، روشن و حتی نوعی حال فلسفی و عرفانی به من داد. شاید بهتر باشد بگویم این حال به من «تحمیل» شد؛ یعنی در قالبی قرار گرفتم که خودبه‌خود مرا به سوی این نوع پرسش‌ها سوق می‌داد.

رباعیات خیام محصول انسانِ پس از چهل‌سالگی است

در واقع این حال تازه، پرسش‌های خودش را هم با خود می‌آورد. من بدون اینکه پیش‌تر مطالعه‌ای درباره خیام کرده باشم یا حتی کتابی درباره او ورق زده باشم، پرسش‌ها به ذهنم می‌رسید و در جلسه بعد مطرح می‌کردم. بعدها بود که کتاب‌های مربوط به خیام را خواندم. به بیان دیگر، نخست کتاب  «هستی و مستی» شکل گرفت و بعد از آن بود که من تازه به سراغ مطالعه گسترده‌تر درباره خیام رفتم. پاسخ‌هایی که هر روز از استاد دینانی می‌شنیدم نیز به من کمک می‌کرد تا ساختار کتاب، طبقه‌بندی مباحث و ترتیب فصل‌ها را شکل بدهم. به همین دلیل هم فکر می‌کنم در میان کتاب‌هایی که با استاد دینانی کار کرده‌ایم، چینش و ساختار این کتاب بسیار منسجم و جذاب از کار درآمده است.

برای نمونه، یکی از فصل‌های کتاب به رابطه خیام و شمس تبریزی می‌پردازد. در حالت عادی شاید کمتر کسی به ذهنش برسد که میان خیام و شمس تبریزی نسبتی برقرار کند، اما در آن روزها به این فکر افتاده بودم که میان این دو نوعی بده‌بستان فکری وجود دارد و حتی ممکن است شمس از خیام الهام گرفته باشد. وقتی این پرسش را با استاد در میان گذاشتم، دیدیم که اتفاقاً زمینه بحث بسیار جالبی هم فراهم می‌کند.

ایکنا - به نظر می‌آید که گفت‌وگوها به‌تدریج از مباحث کلی به سمت رباعیات خیام رفت؟

در ابتدا مباحث ما بیشتر حالت رساله یا تأملات کلی داشت؛ مباحثی که خودشان هم می‌توانستند به صورت یک کتاب مستقل منتشر شوند. وقتی وارد رباعیات شدیم، فضای بحث کاملاً دگرگون شد. رباعیات خیام بسیار الهام‌بخش بودند و از دل هر رباعی بحث‌های عمیق فلسفی و عرفانی بیرون می‌آمد؛ از مسئله زمان گرفته تا مسئله مرگ و معنای زندگی.

ورود به جهان خیام 

از آنجا به بعد، هر روز که پیش می‌رفتیم، هم بر تعداد رباعیاتی که بررسی کرده بودیم افزوده می‌شد و هم تسلط ما بر جهان فکری خیام بیشتر می‌شد. اگر در روزهای اول تنها چند رباعی را بررسی کرده بودیم، در روزهای بعد ده‌ها رباعی را در ذهن داشتیم و به تدریج احساس می‌کردیم وارد جهان خیام شده‌ایم.

در روزهای پایانی کار حتی این احساس را داشتم که خیام برایم دیگر چهره‌ای مبهم نیست؛ گویی به روح و جهان او نزدیک شده‌ام و می‌توانم با زبان او سخن بگویم.

ایکنا - پس از آنکه بحث به رباعیات خیام کشیده شد، مسیر گفت‌وگوها چگونه ادامه پیدا کرد؟ آیا از همان ابتدا سراغ رباعیات اصیل رفتید؟

بله، دقیقاً از همان‌جا بود که مسیر بحث عوض شد. وقتی وارد رباعیات شدیم، تازه فهمیدیم که بحث‌هایی که تا آن روز کرده بودیم، در برابر جهان خیام چیز دیگری است. یعنی همه‌ آنچه تا امروز درباره خیام گفته شده بود، باید دوباره دیده شود. چون هر رباعی او خودش یک درِ تازه به روی معنا باز می‌کرد.

خیام فقط شاعر نیست

ما کم‌کم از حالت کلی‌گویی بیرون آمدیم و وارد متن رباعیات شدیم. آنجا بود که دیدیم خیام فقط شاعر نیست؛ یک متفکر است، آن هم متفکری که با مسئله‌ زمان، مرگ، بودن، ناپایداری دنیا و حیرت انسان نسبت به هستی درگیر است. این‌ها چیزهایی نبود که فقط در ظاهر رباعیات باشد، بلکه در عمق زبان او جریان داشت.

پیش از آن، خیام برای من هم مثل بسیاری از مردم، بیشتر در حد چند رباعی مشهور و یک چهره‌ ادبی بود. اما وقتی رباعیات را با نگاه استاد دینانی خواندیم، متوجه شدم که پشت این کلمات، نوعی تفکر عمیق وجود دارد؛ تفکری که فقط با ادبیات قابل توضیح نیست.

رباعیات خیام محصول انسانِ پس از چهل‌سالگی است

ایکنا - با مسئله‌ اصالت رباعیات خیام چطور مواجهه داشتید؟ چون می‌دانیم رباعیات منسوب به خیام بسیار بیشتر از رباعیات اصیل اوست.

یکی از دغدغه‌های اصلی ما هم همین بود که از میان این همه رباعی منسوب، کدام‌ها واقعاً از خود خیام است. برای همین از استاد حسن انوری پرسیدم که بهترین مجموعه‌ رباعیات اصیل خیام را چه کسی گردآوری کرده است؛ رباعیاتی که مشکوک و الحاقی نباشند.

ایشان هم با بزرگواری جزوه‌ای از کشوی میزشان درآوردند. آن جزوه حاصل سال‌ها تحقیق یکی از شاگردانشان بود که نسخه‌های خطی رباعیات خیام را در کتابخانه‌های مختلف جهان بررسی کرده بود و در نهایت به مجموعه‌ای از رباعیات اصیل رسیده بود. آقای انوری هم تأیید کردند که این مجموعه قابل اعتماد است، هرچند چاپ نشده بود.

من از آن جزوه نسخه‌ای گرفتم و روز بعد خدمت استاد دینانی بردم. عرض کردم که اگر اجازه بدهید، بهتر است وارد رباعیات اصیل شویم و همان‌ها را بخوانیم و تفسیر کنیم. استاد هم استقبال کردند و از همان‌جا کار جدی‌تر شد.

هنگامی که وارد رباعیات اصیل شدیم، دیگر بحث‌ها روی زمین نمی‌ماند. هر رباعی ما را به یک مسئله‌ اساسی می‌برد: زمان، مرگ، حیرت، ناپایداری جهان، و نسبت انسان با هستی. همین شد که کتاب از یک گفت‌وگوی ساده درباره خیام، تبدیل شد به یک تأمل جدی در حکمت و وجود.

از آن به بعد، هر روز که پیش می‌رفتیم، هم تعداد رباعیاتی که بررسی کرده بودیم بیشتر می‌شد و هم احساس می‌کردیم در جهان خیام جلوتر رفته‌ایم. کم‌کم دیگر برایمان مهم نبود که خیام را فقط به‌عنوان شاعر بشناسیم؛ او برای ما به چهره‌ای تبدیل شده بود که باید با او فکر کرد.

ایکنا - در میان گفت‌وگوها نگاه شما به خیام فلسفی شد یا هنوز وجه ادبی او هم برایتان مهم بود؟

وجه ادبی که همیشه هست، اما مسئله این بود که ما از سطح ادبیات عبور کرده بودیم و وارد لایه‌ فکری و حکمی خیام شده بودیم. البته رباعی خودش یک قالب شعری است و نمی‌شود آن را از زبان جدا کرد، اما آنچه در این گفت‌وگوها برای ما پررنگ شد، معنا و جهان‌بینی پشت آن زبان بود.

به‌عبارتی، شعر خیام برای ما تبدیل شد به راهی برای رسیدن به اندیشه‌ او و این همان چیزی بود که کتاب را خاص کرد: این‌که هم با شعر سر و کار دارد، هم با حکمت، هم با پرسش‌های بنیادین انسان.

ایکنا - از استاد و مورخ ادبیاتی شنیده‌ام آنچه ما از خیام می‌شناسیم، ما‌به‌ازای تاریخی دارد و اگر این فرض را صحیح بگیریم چرا خیام مانند حافظ و سعدی برای ما نیست؟ آیا این به زبان رازآمیز خیام برمی‌گردد یا به مسئله‌ انتساب رباعیات او؟

پاسخ را در چند بخش عرض می‌کنم. اول اینکه خیام با همه‌ شاعران ایران‌زمین فرق می‌کند. نقطه‌ عزیمت بحث درباره‌ خیام این است که بگوییم: خیام، خیام است و بس. با هیچ شخصیت دیگری قابل مقایسه نیست.

خیام، حقیقتا شاعر نیست! 

دوم اینکه خیام حقیقتاً شاعر نیست؛ دست‌کم شاعر حرفه‌ای نیست. شاید از شنیدن این حرف متعجب شوید اما اگر صد رباعی هم از او داشته باشیم، می‌شود دویست بیت. در ادبیات فارسی به صاحب دویست بیت شعر، شاعر نمی‌گویند. شاعر در عرف ما کسی است که هزاران بیت شعر دارد؛ مثل حافظ، مولانا، فردوسی، نظامی گنجوی یا صائب. بنابراین خیام بیشتر رباعی‌سراست. حال او چند رباعی سروده است؟ به قول استاد آندرس بین 100 تا 110 رباعی از آن اوست. 

سوم اینکه خیام جهان خودش را دارد؛ جهان فلسفه، جهان ریاضی، و جهان رباعیات. وقتی این سه را کنار هم بگذاریم، می‌بینیم مقایسه‌ او با حافظ یا سعدی اساساً ممکن نیست. او نزد کسی شاعری را شاگردی نکرده و در روزگاری که شعر رسانه‌ اصلی بود و همه برای بیان تاریخ، اظهار فضل، حال عشق شعر می‌گفتند، خیام تقریباً شعر نگفته، این هم نکته‌ مهمی است. اما چیزی که معرف خیام است رباعیات اوست که محتوای آن هم بی‌نظیر است.

در بین شعرا هستند کسانی که رباعی به سبک خیام دارند، مثلا حافظ چند رباعی با حال و هوای خیامی دارد. در مولانا رگه های بسیار ضعیفی از خیام می‌توان به سختی یافت چرا که او زبانی داستانی و عرفانی دارد.

رباعی سرودن خطرناک است

بخش آخر سوال شما در خصوص اصالت رباعیات است. در اینجا بحث نسخه‌شناسی، زبان‌شناسی و واژه‌شناسی مطرح است که علم و تخصص خود را دارد. به عنوان مثال متخصصان این حوزه با فهم واژگان و ترکیب آن‌ها می‌توانند به این موضوع پی ببرند که آیا این واژه و ترکیب خیام و زمانه اوست یا خیر. چرا که بسیاری از رباعیات بعدها به او نسبت داده شده‌اند. جمله‌ای از استاد محمدابراهیم باستانی پاریزی نقل می‌کنم. ایشان می‌گفتند: «رباعی سرودن در زبان فارسی کار خطرناکی است، چون هرچه با «ای خوب» تمام شود به نام خیام ثبت خواهد شد.» امروز در اینترنت هزاران رباعی به نام خیام منتشر شده که از او نیست.

رباعیات خیام محصول انسانِ پس از چهل‌سالگی است

ایکنا - صادق هدایت از نخستین کسانی بود که رباعیات خیام را جمع‌آوری کرد. کار او چه تأثیری در شناخت خیام داشت؟

اگر بخواهم صریح پاسخ بدهم: تقریباً هیچ تأثیری از نظر علمی نداشت. کار هدایت بیشتر ذوقی بود و به زمین مشترکی که بین خود و خیام یافته بود باز می‌گشت. او در نوجوانی، حدود شانزده تا هجده سالگی، رباعیات را جمع‌آوری کرد. نه کارش نسخه‌شناسانه بود و نه خودش ادعای علمی داشت، اما اهمیتش در چیز دیگری است.

نخستین کاشف خیام

اما اگر بپرسید از این جهت چرا مهم است در جواب خواهم گفت: هدایت خیام را به نیت کشف خیام پیدا نکرده بود، بلکه در خیام نوعی همدلی با روحیات خودش را پیدا کرد: روحیاتی که تاریک‌بینی، مرگ‌اندیشی و پرسش‌های متافیزیکی در آنها دیده می‌شد. بنابراین خیامی را کشف کرد که با روحیات خودش هماهنگ بود. بر اساس احتمال و مطمالعاتی که داشتم به این نتیجه رسیدم به نظر می‌آید او انسان تنهایی بوده، سوالاتی و شک‌هایی داشته و برای حل آنها کسی را نداشته است. او در دوران فقر کتاب و فقر چاپ و نبود دانشگاه و استاد زیسته است. می‌توان دوران او را خشکسالی دانش نامید. آنچه از تحصیل و استاد وجود داشته به دارالفنون و مدرسه سیاسی و اساتیدی چون محمدعلی فروغی، مصدق و محمدتقی بهار بوده است. 

سال‌ها بعد نسل جوانی مثل فروزانفر، بهمنیار ملک الشعرای متأخر استاد شده اند و بحث هایی مثل نسخه شناسی به وجود می‌آید. تا قبل از نسخه انگلیسی از فیتز جرالد وجود داشته که به هدایت کمکی در شناخت خیام نکرده است. 

خیامی که هدایت می‌شناسد تمام خیام نیست یا خیام چند وجهی نیست، یک بخش از خیام الحادی است که آن هم درست فهمیده نشده است. باید به این موضوع اندیشید که آیا الحاد خیام آن چیزی است که امروزه از الحاد می‌شناسیم.

مسئله اینجاست که به دلیل نفوذ هدایت در فضای روشنفکری، بسیاری از روشنفکران ما همان تصویر هدایت از خیام را پذیرفته‌اند و این درست نیست. 

اما مایلم با صراحت نکته‌ای را بگویم که اکنون آنچه از خیام تصور می‌کنم با آن روزهایی که در سی سالگی‌ام بودم و خیام را در منظومه توحیدی درک می‌کردم متفاوت است. شاید لازم باشد توجه شما را به ظرافتی که در بیان مطلبم دارم دوباره جمع کنم. در اندیشه خیام رگه‌هایی از الحاد وجود دارد، اما این فقط یک رگه است؛ نه تمام حقیقت او. به‌عنوان مثال شما به نگین انگشتری توجه کنید، وقتی از یک رگه رنگ سخن می‌گوییم مقصود ما تمام حقیقت او نیست، بلکه یک جز از کلیت اوست، مضاف بر این باید بدانیم الحاد در اندیشه او یعنی چه و با آنچه امروز الحاد مدرن نامیده می‌شود فاصله‌ها دارد. 

ایکنا - برخی بر این باورند رباعیات خیام بیانگر دیدگاهی فلسفی به جهان است، در این باره توضیح بفرمایید.

از نظر پرسشگری، بله. نگاه خیام بسیار فلسفی است. اما همه‌ رباعیات او فلسفی نیستند. گاهی قضاوت می‌کند، گاهی داوری منفی دارد و این‌ها از جنس فلسفه‌ ناب نیست. خیام فلسفه را پیش از این در آثار علمی و رساله‌های خود تجربه کرده بود، او بحث‌هایی درباره حادث و قدیم دارد و کاملا نشان از جهان فلسفی دارد اما جهان فلسفی را وارد رباعیات نکرده است. رباعیات احتمالاً مربوط به دوره‌ای است که دنیا را ناپایدارتر و تاریک‌تر دیده است.

خیام شاعر پس از چهل سالگی

حدس شخصی من این است که این رباعیات محصول دوره‌ پس از چهل‌سالگی اوست. گمان می‌کنم که مکتبی بعد از چهل سالگی است. یک اعتراف شخصی دارم که وقتی این کتاب را می‌نوشتم سی‌ساله بودم، اما وقتی به چهل‌سالگی رسیدم، نگاه من به خیام تغییر کرد. امروز اگر دوباره درباره‌ خیام کار کنم، از جایی ادامه می‌دهم که آن کتاب تمام شده است. خیام شاعر پس از چهل سالگی است. هدایت این کار را در 17 سالگی انجام داد، من در سی سالگی و بسیار جالب که استاد دینانی هنگامی که در خصوص خیام این کار انجام شد 75 ساله بودند. 

برایم بسیار شگفت آور است که چرا استاد دینانی تا این اندازه معرفتی و توحیدی به خیام نگاه داشته و زمینه‌های الحادی او را نمی‌بیند. به عنوان کسی که همراهی طولانی مدتی با استاد دینانی داشتم این سوال را با شجاعانه مطرح می‌کنم و دیگری او را در کنار ابوالعلی معیری نمی‌گذارم بلکه او را در کنار زکریای رازی می‌گذارم. 

در چهل سالگی ما خیام شروع به نشو و نما می‌کند‌؛ اکنون که با شما صحبت می‌کنم این گونه فکر می‌کنم، شاید در پنجاه سالگی این گونه نیندیشم. چهل سالگی، سال پختگی انبیاست. اگر بخواهم خیلی این موضوع را باز نکنم می‌گویم خیام شاعر فروپاشی بعد از چهل سالگی است. 

ایکنا - استاد دینانی در جایی از کتاب درباره خودشان می‌گفتند «من خیام‌مدار هستم». منظورشان چه بود؟

برداشت استاد دینانی از خیام این است که خیام «آن» را جاودانه کرده است؛ خیام آن اندیش است، یعنی لحظه‌ اکنون را. لحظه‌ای که بسیار کوتاه است، استاد دینانی از  «آنِ جاودانه» سخن می‌گوید اما آن یک لحظه است و لحظه فرار است و یک بند از زمان خروشانی است که نمی‌توانیم آن را محصور کنیم تنها می‌توانیم آن را نظاره و گزارش کنیم. آگوستین قدیس می‌گوید هنگامی که به زمان فکر میکنم زبانم بند می‌آید و هنگامی که به زمان فکر نمی‌کنم آن را درک میکنم. این ها اعترافات صادقانه ای است که هر شخصی می‌تواند درباره زمان داشته باشد. ما در ظرف زمانیم و چگونه می‌توانیم آن را تعریف کنیم. شبیه قصه ماهی و آب است. ما تا در آبیم، آب را درک نمی‌کنیم و هنگامی که بیرون بیابیم دیگر ماهی نیستیم. زمان یک گرفتاری فلسفی است. 

اما درک استاد دینانی این است که خیام آن جاودانه دارد، این نگاه بسیار درخشان است. اما چه کنم که خیام فقط شاعر لحظه نیست. گاهی خودِ مفهوم زمان و لحظه را هم زیر سؤال می‌برد. خیام حتی به بنایی که خود ساخته نیز کلنگ می‌زند. این کار بسیار جسورانه است.

ایکنا - در این گفت‌وگو شما به داستان خود با خیام اشاره کردید، ما چگونه می‌توانیم داستان خودمان را با خیام پیدا کنیم؟ کسی که در شتاب و اضطراب این جهان زیست می‌کنیم. 

این «ما» که می‌گویید کیست؟ یک جوان هفده هجده ساله است؟ یک شخص سی ساله است؟ یک کسی است که روی لبهٔ تیز چهل‌سالگی ایستاده؟ یا یک آدمی است که پنجاه یا شصت سال را رد کرده است؟ این «ما» را شما بگویید که کیست تا من بگویم.

البته می‌دانم که «ما» هر کسی است که دوست دارد با بخشی از تاریخ کشورش، با آنچه که هویت و فرهنگ ایرانی در خیام می‌تواند به او نشان بدهد، آشنا شود. اگر این را می‌خواهید بگویید ـ یعنی خیام و ایران ـ باید بگویم خیام چه میزان از ایران را در خود دارد و چه چیزهایی از ایران را در خود حمل می‌کند.

باید بگویم شعر ایران را در خود حمل نمی‌کند؛ قطعاً چون شاعر نیست. من خیام را در کنار شاعران نمی‌گذارم. چیزی که او حمل می‌کند، به نظر من ایران باستان است. ایران باستان در خیام به وفور موجود است. مقداری دلبستگی به ایران باستان و مقداری دلزدگی از آنچه بر ایران گذشته در کار او دیده می‌شود. آنجایی که از بهرام گور صحبت می‌کند، یا آنجایی که از شکستن قندیل‌های شهرهای کهن حرف می‌زند، در روایت‌هایی که از نابودی شهرها می‌آورد، این می‌تواند نابودی مظاهر ایرانِ باستان باشد یا نابودی ایرانِ دوره مغول که مقارن با خیام است. این یک بخش از خیام است؛ بخشی اصیل از خیام که نسبتش با ایران محرز است.

بخش دیگر، پرسش‌های الهی‌گرایانه اوست ما باید بپذیریم بخشی از میراث ایرانی را خیام نمایندگی می‌کند و منتقل می‌کند. یعنی چیزهایی از ایران باستان، از متون کهن ایران باستان، که من نمی‌دانم اسمش را فلسفه بگذاریم یا حکمت ـ اسم خاصی روی آن نمی‌گذارم ـ اینها را از ایران باستان گرفته، به او رسیده، تلفیق کرده با داشته‌ها، معارف و فلسفه زمانه خودش و با یأس‌های شخصی خودش و به این رباعیات رسیده و آنها را منتقل کرده است. از این حیث، خیام پلی است که ایرانِ بعد از خیام را به ایرانِ زمان خودش وصل می‌کند.

اما اینکه ما از خیام چه بهره‌ای ببریم، من فکر می‌کنم بهره‌های زیادی می‌شود برد. یک بهره یا دو بهره نیست. یک بهره، بهره زبانی است. می‌توانیم از زبان شعری خیام استفاده کنیم. زبان رباعیات او بسیار زبان اصیلی است؛ بسیار شامخ و فاخر است. یعنی زیبایی دارد، فوق‌العاده زیباست. این می‌تواند اولین بهره ما باشد.

دومین بهره، شم پرسشگری است. خیام پرسشگر بسیار نیرومندی است؛ بسیار سؤال‌های خوبی مطرح می‌کند.

سومین بهره می‌تواند «شک» باشد. شک چیز خیلی خوبی است؛ فوق‌العاده قدرتمند است. شک یک چیز دوران‌ساز است. کسی که شک نکند، یقین نمی‌کند. یکی از نکاتی که باید تأکید می‌کردم و خیلی ممنونم که این سؤال را مطرح کردید ـ این است که استاد دینانی واقعاً به شک خیام بسیار اعتنا می‌کند و شک را بسیار محترم، حتی مقدس می‌دانست.

مسافرِ حیرت

ما از شک خیام باید بیاموزیم. شک مراتبی دارد. یک مرتبه آن «حیرت» است. حیرت مرتبه غلیظِ شک است. خیام به حیرت رسیده است. در شک، جنبه سؤال غالب است؛ در حیرت، جنبه جواب غالب است و به جایی رسیده‌اید که می‌گویید: «نمی‌دانم».

در شک می‌پرسید: کدامش درست است؟ چه کار کنم؟ کدام را انتخاب کنم؟ آیا این چیزی که به نام یقین به من تحویل می‌دهند درست است؟

من یک شعری در جوانی سروده بودم به نام «یقین». در آن گفتم این یقینی که می‌گویند در واقع باید اسمش را شک بگذاریم؛ یعنی من در یقین شک می‌بینم. یقین برای من یک جور شک است. حالا نمی‌خواهم آن را باز کنم.

در شک می‌پرسید: چرا؟ از کجا بدانم؟ اما در حیرت می‌گویید: نمی‌دانم. نمی‌دانم. خیام به حیرت رسیده است. او مسافر حیرت است. هر کسی هم خیام را به دقت بخواند به حیرت می‌رسد. حیرت چیز بدی نیست. حیرت را منفی تفسیر نکنید. حیرت یعنی «نمی‌دانم».

آن کسی که می‌گوید «می‌دانم» دو حالت دارد: یا از «نمی‌دانم» عبور کرده و به دانستن رسیده، یا اصلاً هنوز به «نمی‌دانم» نرسیده است. به همین جهت کسی که می‌گوید «می‌دانم» ادعای سهمگینی می‌کند. یا واقعاً به جایی رسیده که دیگران نرسیده‌اند، یا به تعبیر طنزآمیز ـ همان‌طور که آقای دینانی می‌گفت ـ خیلی ساده‌لوح است.

خیام به فرهنگ و معرفت روزگار خودش «حیرت» را اضافه کرده و آن را به دیگران هم تحویل داده است. بنابراین یکی از مهم‌ترین میراث‌های خیام برای آیندگان ـ و از جمله برای ما که در این روزگار زندگی می‌کنیم ـ همین حیرت است. او از شک شروع می‌کند، می‌گوید سؤال کنید، تشکیک کنید، بپرسید و در نهایت به حیرت می‌رسد. جواب جزمی نمی‌دهد.

ایکنا - در برخورد با نام کتاب توأمان فضایی از جنس فلسفه و شعر به ذهن متبادر می‌شود، چرا نام کتاب  «هستی و مستی» شد؟  

نام کتاب را من انتخاب کردم. این نام را سال‌ها قبل از شروع پروژه، حدود سال ۱۳۸۵، در ذهن داشتم. آن زمان سفری زمینی به نقاط مختلف ایران داشتم. چند کتاب نوشته بودم و احساس خستگی می‌کردم، برای همین تصمیم گرفتم مدتی سفر کنم. چون خانواده‌ام در تبریز بودند و من تنها زندگی می‌کردم، حدود یک ماه در شهرهای مختلف گشت‌وگذار کردم.

در یکی از این سفرها، به استانی رفتم و با فردی آشنا شدم که مرا می‌شناخت، اما من او را نمی‌شناختم. ظاهراً مصاحبه‌ای از من در تلویزیون دیده بود. او مرا به خانه‌اش در یک باغ دعوت کرد، باغ بزرگی بود.

وقتی وارد شدیم متوجه یک حوض یا استخر بسیار بزرگ و پرآب در گوشه‌ای از باغ شدم. وسوسه شدم که وارد آب شوم، اما به‌خاطر رودربایستی با صاحب‌خانه مردد بودم. چند میوه خوردم و منتظر ناهار ماندم.

سرانجام تصمیم گرفتم وارد آب شوم. آن لحظه، تجربه‌ خوشی و سرخوشی عجیبی داشتم؛ انگار آب مرا جذب کرده بود. حدود ده دقیقه در آب بازی کردم. در همان لحظه، جمله‌ای به ذهنم رسید: «علاج هستی، مستی است.»

بعدها درباره‌ آن جمله فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که «علاج» در اینجا یعنی گره‌گشایی از هستی. یعنی اگر بخواهیم گره هستی را باز کنیم، باید اهل مستی و بی‌خودی باشیم.

از همان زمان این جمله در ذهنم ماند. وقتی کتاب تمام شد و دنبال نامی برای آن بودم، بی‌درنگ همین ترکیب به ذهنم رسید: «هستی و مستی»؛ چون احساس کردم این کتاب، هم هستی را به من داد و هم مرا به نوعی مستی رساند.

انتهای پیام
خبرنگار:
حدیث منتظری
دبیر:
سلما آرام
captcha