به گزارش ایکنا از خوزستان، ملا محمدجواد واصل دزفولی (۱۲۹۰ - ۱۳۵۵ هجری قمری) شاعری از خطه دزفول بود که نزد مرحوم آیتالله محمدباقر معزی دانش آموخت. وی در حالی که از شغل خود روزگار میگذرانید، در مدح و رثای خاندان وحی شعر میسرود.
دیوان او در سال 1330(ه. ق) تحت نظر خودش به خط زیبای ملا عبدالحسین عارفیان(عارف) بهصورت چاپ کلیشهای منتشر شد و اشعار نابی دارد. ارادت وی به ناحیه مقدسه مهدوی چنان بود که دو فرزند خود را به نامهای منتظر و مشتاق نامید.
یکی از اشعار مهدوی وی که جنبه ابتکاری دارد، پیشتر بازخوانی شده و در همین سایت منتشر شده بود. اینک چکامه ملا محمدجواد واصل دزفولی درباره مباهله، به نقل از دیوان وی منتشر میشود.
«در مباهله حضرت خاتمالانبیا و اهلبیت نجبآء النقباء با علماء نصاری»
خدای عز و جل آفرید دنیا را
برای آنکه کند امتحان برایا را
بسی سخن به زبان آورد به هر نفَسی
که هر دمی دمد از شکر آدمی نا را
دهد به مردمک دیده روشنی که کند
نظاره صنع بدیع صنیع اشیا را
نماید او شنوا گوش را که تا شنَود
حدیث نعت پیمبر(ص) خدای یکتا را
پیمبری که خدا را به خلق ظاهر کرد
ز جلوهای که نشان داد روی زیبا را
به آن جمال جمیل محمدی(ص) روشن
نمود چشم جهان و دل احبّا را
پس از وقایع بعثت، چنانچه شد مبعوث
نخست بار، منظم نمود بطحا را
نهاد رسم سلام و مراسم اسلام
که در طریق سلامت بَرَد برایا را
به هر کجا که فرستاد نامهای کردند
قبول از درِ تعظیم، حکم والا را
بجز جماعت نصرانیانِ نجرانی
که امتثال، نپذرفته شاه لولا را
خدای داد نزول آیهی مباهله را
که تا پیمبرِ او خوار سازد اعدا را
به امر بار خدا بهر احتجاج رسول
طلب نمود کشیشانِ کیش عیسی را
به محضر نبوی آمدند عیسویان
گشود از درِ نرمی زبان گویا را
که: ای گروه نصاری ز راه باطل خود
نمینهید اگر در طریق حق پا را
در این میانه مرا با شما مجادله نیست
مگر مباهله کو حل کند معمّا را
شما ابا زن و فرزند و نفس خویش کنید
برابری زن و ابنا و انفس ما را؟
برای کردن نفرین به جان همدیگر
پیِ نیاز بخوانیم حق تعالی را
که در هلاک رود هر که بر دروغ بود
چشَد به زحمت دنیا عذاب عقبی را
چو این شنید قسیس نصاری نجران
پس از معاهده مهلت گرفت فردا را
سحر که مهر چو چهرِ پیمبرآرایش
ز جلوه داد رخ دشت و کوه و دریا را
همان جماعت ترسا برون شدند از شهر
به دوش هِشته صلیب و به بَر چلیپا را
در آن مقامِ مقرّر پیمبر آن ساعت
رسید و داشت به همراه آل طه را
وجود احمد و زهرا و حیدر و حسنین
پی مباهله شد روبرو نصاری را
فتاد تا که به آن خمسه چشم ترسایان
ز شش جهت نگرستند قرص بیضا را
قسیس ترسا پرسید کان چهار قمر
مگر کِهاند همین آفتاب رخشا را؟
چو یافت بنت رسول و دو سبط صهر ویاند
فرو بفکر شد و گفت قوم ترسا را:
چنان وجود محمد(ص) به خود بوَد واثق
که در مباهله آورده است اینها را
به او دمی نتوانیم ما مباهله کرد
چرا کنیم چنین کارهای بیجا را
خدا گواست من این پنج تن که میبینم
به یک اشاره به هم میزنند دنیا را
به گاه معجزه انفاس هر یکی ز ایشان
به نیم لحظه کند زنده صد مسیحا را
ز جای خود اگر اللهاکبری گویند
فنا کنند چه ناقوس چه کلیسا را
پس از مذاکره با قوم خود کشیش گشود
زبان عجز و بگفتا رسول دانا را
مکن مباهله با ما بیا مصالحه کن
ز ما مضایقه منما رَهِ مدارا را
به امّتان مسیحا نبی مصالحه کرد
چنانکه جزیه دهند آن شه توانا را
قبول جزیه نمودند فرقهی ترسا
گرفته باز ره معبد سکویا را
سخن به جای دگر میکشد مرا واصل
شنید باید از اینجا بیان آنجا را
اگر به نزد پیمبر(ص) کسی ز کیش مسیح
نزد به دامن شرعش کف تولّا را
حضور سبط پیمبر(ص) بسی ز عیسویان
گذاشت در ره اسلام دین آبا را
گهی بریده سرش، گاه پاره پاره تنش
ربود از دل نصرانیان شکیبا را
چه نینوا چه ره شام، چه به بزم یزید
به راه راست کشانید قوم عیسی را
انتهای پیام