
به گزارش ایکنا از البرز، در واگنهای مترو آدمها کنار هم ایستادهاند؛ فاصلهها کم است، اما نسبتها قطع شده. نگاهها میان اعلانها و تصاویر جابهجا میشود بیآنکه مکثی طولانی در نگاه دیگری شکل بگیرد. در این ازدحام، صداها کمتر از حد انتظارند اما سکوت هم از جنس آرامش نیست و بیشتر شبیه خاموشی ارتباط است.
در خانهها وضعیت از جنس دیگری است. روشنایی چراغها تا دیروقت ادامه دارد، اما این روشنایی لزوماً به معنای حضور نیست. آدمها روز را با حجم انباشتهای از کارهای ناتمام تمام میکنند. بدن در خانه حضور دارد، اما ذهن همچنان در مسیر رفتوآمد میان گذشته و آینده سرگردان است. در چنین وضعی پرسشی بیصدا و ممتد در پسزمینه ذهن جریان دارد اینکه: «ما دقیقاً کجای زندگی ایستادهایم؟»
روانشناسان از وضعیتی در انسان معاصر سخن میگویند که میتوان آن را فشار انتخاب بیپایان نامید؛ جایی که دامنه انتخابها بهجای محدود شدن، گستردهتر شده است. انسان امروز از تصمیمهای مهمی مثل مسیر شغلی و تحصیلی تا انتخابهای روزمرهتر مانند سبک زندگی، روابط و حتی شیوه تجربه و بروز احساسات، دائما در حال گزینش است. در چنین شرایطی، آزادی انتخاب در ظاهر افزایش یافته، اما در عمل برای بسیاری به نوعی خستگی ذهنی و اضطراب پنهان منجر شده است؛ اضطرابی که از کثرت انتخابها و دشواری تصمیمگیری میان گزینههای مشابه شکل میگیرد.
امیر شادمان، ۳۴ ساله، کارمند یک شرکت خصوصی در ابتدا تلاش میکند گفتوگو را با جملاتی کوتاه پیش ببرد؛ جملاتی که بیشتر شبیه دفاعی آرام از یک زندگی عادیاند تا روایت یک بحران. اما هرچه گفتوگو ادامه پیدا میکند، این لایه ظاهراً منظم و قابلقبول آرامآرام کنار میرود و زیر آن، تجربهای پیچیدهتر از زیست روزمره آشکار میشود؛ تجربهای که در آن نظم بیرونی به آرامش درونی منتهی نشده است.
وی میگوید: «اگر از بیرون نگاه کنید من مشکل خاصی ندارم. کار و درآمد و خانواده دارم. ولی یه چیزی همیشه هست که نمیگذارد راحت باشم. یک جور فشار که همیشه با من است. مثل اینه که همیشه دیرت شده. حتی وقتی کاری نداری، ذهنت میگوید یک چیزی هست که باید انجام بدهی. این حس هیچوقت خاموش نمیشود.»
امیر ادامه میدهد: «صبح که بیدار میشوم، اولین کاری که میکنم چک کردن گوشیه. بعدش ایمیلها، پیامها، خبرها. از همان لحظه ذهن شروع میکند به دویدن. حتی موقع ناهار خوردن هم واقعاً آنجا نیستم. انگار همیشه یک بخش از ذهنم جای دیگری است.»
وی در ادامه به یکی از عمیقترین منابع این فشار اشاره میکند: مقایسه دائمی. «بدترین بخشش مقایسهست. آدمها زندگیشان را در بهترین حالت نشان میدهند. من هم میبینم و ناخودآگاه خودم رو با آنها مقایسه میکنم. بعد احساس میکنم عقب هستم. حتی نمیدانم نسبت به چی، ولی عقبم.»
وقتی بحث به رضایت میرسد مکثش طولانیتر میشود. «نمیدانم واقعاً چی من را راضی میکند. قبلاً فکر میکردم وقتی یه شغل خوب داشته باشم یا یک ماشین بخرم، حالم خوب میشود. ولی شد و نشد. بعد فکر کردم شاید هدف بزرگتر. اونم شد، ولی باز هم همون حس آمد.»
امیر در ادامه از خستگی ذهنی حرف میزند؛ خستگیای که حاصل فعالیت بیوقفه ذهن است: «یک چیزی که خیلی اذیتم میکند این است که مغزم هیچوقت خاموش نمیشود. حتی وقتی میخواهم استراحت کنم، دارم فکر میکنم به کارهای عقبافتاده. یا به چیزهایی که باید بهتر انجامشان میدادم.»
این وضعیت بهتدریج به رابطهاش با دیگران هم سرایت کرده است. روابطی که قرار بوده منبع آرامش باشند حالا به بخشی از شبکه فشار تبدیل شدهاند: «حتی رابطهها هم یک جور فشار دارند. باید جواب بدی، باید حضور داشته باشی، باید پیام بدی. انگار همیشه در دسترسی. این باعث شده حتی از آدمها هم خسته شوم.»
در پایان گفتوگو جملهای میگوید که در آن تمام لایههای پراکنده تجربهاش بهنوعی جمع میشود: «حس میکنم دارم زندگی میکنم، ولی داخل زندگی خودم نیستم. انگار دارم از بیرون نگاهش میکنم.»
شاکر سلیمانی، پژوهشگر روانشناسی اسلامی توضیح میدهد که بسیاری از آنچه امروز در قالب اضطراب، افسردگی یا فرسودگی ذهنی صورتبندی میشود، در سطح علائم قابل مشاهده است، اما در لایههای عمیقتر، به اختلال در نسبت انسان با فطرت»، «معنا و جهت وجودی بازمیگردد.
وی میگوید: «ما معمولاً وقتی از مشکلات انسان امروز صحبت میکنیم، سریع به مفاهیمی مثل استرس یا افسردگی میرسیم. اما اینها بیشتر نشانهاند تا علت. در سطح عمیقتر با مسئلهای مواجهیم که میتوان آن را فقدان مرکز وجودی نامید؛ یعنی انسان دیگر نقطهای ثابت برای فهم خود و جهان ندارد.»
وقتی میخواهم این مفهوم را از منظر روانشناسی اسلامی باز کند مکثی میکند و بحث را از سطح روانشناختی به سطح انسانشناسی قرآنی میبرد: «در نگاه اسلامی انسان فقط محصول محیط یا شبکهای از واکنشهای عصبی نیست. قرآن کریم از فطرت سخن میگوید؛ یعنی ساختار درونیای که براساس آن، انسان بهسوی حقیقت، معنا و ثبات گرایش دارد. در آیه 30 سوره مبارکه روم «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا» این نکته نهفته است که انسان از اساس واجد یک جهت درونی بهسوی امر ثابت است. وقتی این جهت در زندگی مدرن زیر لایههای متعدد نقشها، تصویرها و فشارهای بیرونی قرار میگیرد، انسان از مرکز طبیعی خود فاصله میگیرد.»
وی توضیح میدهد: «مرکز وجودی در این چارچوب مفهومی ذهنی یا انگیزشی نیست بلکه نوعی محور تفسیر وجود است؛ محوری که به تجربههای پراکنده انسان معنا و انسجام میدهد. اگر انسان یک محور واحد برای تفسیر زندگی نداشته باشد، هر تجربه جدید مجبور است خودش معنا تولید کند. این یعنی ذهن دائما در حال بازسازی جهان است و این بازسازی مداوم بهتدریج به فرسایش روانی منجر میشود.»
در ادامه این پژوهشگر به یکی از پیامدهای بنیادین این وضعیت اشاره میکند: «تکثر بدون وحدت. انسان معاصر در معرض نوعی زیست چندلایه است که در آن هیچ لایهای بر دیگری حاکمیت معنایی ندارد یعنی انسان امروز در چند سطح همزمان زندگی میکند؛ سطح شغلی، سطح خانوادگی، سطح شبکههای اجتماعی و سطح تصویر ذهنی از خود. مشکل اینجاست که این سطوح، ذیل یک نفس واحده یکپارچه نمیشوند در نتیجه ما با انسانهایی مواجهیم که در بیرون منسجماند اما در درون چند پارگی را تجربه میکنند.»
وی این وضعیت را با مفهوم قرآنی غفلت پیوند میزند، اما با تفسیری متفاوت از برداشت سطحی: «غفلت در قرآن به معنای ناآگاهی نیست. غفلت یعنی انحراف توجه از مرکز به حاشیه. انسان غافل کسی نیست که نمیداند؛ کسی است که میداند اما در مرکز دانستههایش حضور ندارد. امروز ما با نوعی غفلت پیچیده مواجهیم؛ انسان مدرن آگاه است، تحلیل میکند، اطلاعات دارد اما این آگاهی به وحدت وجودی منجر نشده است».
سلیمانی در ادامه به آیه 19 سوره مبارکه حشر «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ» اشاره میکند و آن را یکی از کلیدهای فهم این وضعیت میداند: «در این آیه یک رابطه دقیق میان فراموشی خدا و فراموشی خود برقرار شده است. در روانشناسی اسلامی این به معنای آن است که خود واقعی انسان بدون اتصال به حقیقت متعالی دچار گمگشتگی میشود. انسان وقتی نسبت خود را با امر قدسی از دست میدهد، حتی شناخت او از خودش نیز دچار چندپارگی میشود.»
این روانشناس اسلامی سپس نقش شبکههای اجتماعی را بهعنوان یک ساختار تولید خودهای موازی تحلیل میکند: «شبکههای اجتماعی یک نظام بازتابی چندلایهاند. انسان در آنها نه یک تصویر، بلکه مجموعهای از تصویرهای متکثر از خود را تجربه میکند. این تصاویر چون فاقد یک مرکز معنایی واحد هستند، بهتدریج به رقابت درونی با یکدیگر میرسند؛ یعنی خود واقعی جای خود را به خودهای نمایشی میدهد.»
در اینجا او به یکی از مفاهیم کلیدی روانشناسی اسلامی اشاره میکند: «وحدت نفس. در سنت اسلامی، سلامت روان به معنای حذف احساسات یا سرکوب هیجانها نیست بلکه به معنای وحدت نفس در نسبت با حقیقت است. اگر این وحدت شکل نگیرد حتی موفقیت هم به اضطراب تبدیل میشود چون موفقیت در سطح بیرونی رخ داده اما در سطح درونی هیچ انسجامی ایجاد نکرده است».
سلیمانی سپس به نسبت این وضعیت با مفهوم ذکر در قرآن میپردازد: «خداوند میفرماید: أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ. در نگاه روانشناسی اسلامی، ذکر نوعی بازگشت توجه از پراکندگی به وحدت است. ذکر یعنی اینکه انسان تمام لایههای تجربه خود را ذیل یک حقیقت واحد جمع کند. آرامش، محصول این جمع شدن است، نه محصول حذف مشکلات.»
در ادامه این پژوهشگر مفهوم نفس اماره، لوامه و مطمئنه را نیز بهعنوان یک مدل تحلیلی مطرح میکند: «در قرآن نفس انسان دارای مراتب است. نفس اماره به پراکندگی و میل بیمرکز گرایش دارد، نفس لوامه درگیر تعارض و خودنقدی است و نفس مطمئنه به وحدت و آرامش میرسد. آنچه امروز در انسان معاصر میبینیم گیر افتادن در سطح میانی یا حتی بازگشتهای مکرر به پراکندگی است بدون رسیدن به ثبات وجودی.»
وی گفت: «مسئله امروز کمبود معنا نیست؛ تکثر بیمرکز معناست. انسان در معرض معناهای متعدد قرار دارد، اما هیچکدام به مرکز واحدی وصل نیستند. به همین دلیل انسان مدرن نه در جهل بلکه در نوعی آگاهی پراکنده زندگی میکند؛ آگاهیای که به جای ایجاد وحدت، تولید تشتت میکند. اگر نسبت انسان با امر قدسی و با فطرت الهی بازتعریف نشود حتی در شرایط رفاه، امنیت و موفقیت نیز نوعی بیقراری درونی را تجربه خواهد کرد؛ بیقراریای که ریشه آن نه در جهان بیرون، بلکه در فقدان مرکز درونی و قطع نسبت با حقیقت واحد است.»
انتهای پیام