کد خبر: 4357618
تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۲

می‌توانست برود اما نرفت

در سالن میلاد کرج روایت شهید محمدرضا کیا میان یادها و تصاویرش شکل می‌گیرد؛ دانشمندی که به گفته خانواده‌اش می‌توانست برود اما ماند و حالا در حالی از او با فعل گذشته یاد می‌شود که پدرش در بیمارستان بستری و از شهادت فرزندش بی‌خبر است.

می‌توانست برود اما نرفت
به گزارش ایکنا از البرز؛ در سالن فرهنگی ورزشی میلاد کرج، همه‌چیز در ظاهر در وضعیت عادی یک مراسم بزرگداشت قرار دارد؛ صندلی‌ها ردیف شده‌اند، پرده بزرگ روشن است، تصاویر یکی‌یکی پخش می‌شوند و مجری نام‌ها را آرام و شمرده می‌خواند. اما در لایه زیرین این نظم ظاهری، نوعی بی‌قراری جریان دارد که نه در صداست و نه در سکوت؛ چیزی میان این دو.
این بی‌قراری از یک نقطه مشخص شروع می‌شود: پدری در بیمارستان بستری است که هنوز از شهادت فرزندش خبر ندارد. همین یک جمله، تمام وزن مراسم را تغییر می‌دهد. 
 
در ردیف‌های میانی، زنان نشسته‌اند که قاب عکس فرزندشان را در آغوش گرفته‌اند. تماس دست با شیشه قاب‌ها دائمی است؛ انگار اگر این تماس قطع شود، اتصال با گذشته هم قطع می‌شود.
 
در حاشیه سالن، مردی ایستاده است که نگاهش از قاب تصاویر جدا نمی‌شود. حدودا ۶۵ ساله و موهایش کاملا سفید است. چهره‌اش آرام است اما این آرامش از جنس آسودگی نیست. از جنس کنترل است. کنترل بر روایتی که اگر بی‌نظم بیان شود می‌تواند به جای توضیح فروبپاشد.
 
او عموی شهید دانشمند محمدرضا کیا است.
 
وقتی نام برادرزاده‌اش را می‌شنود، مکث می‌کند. بعد می‌گوید: «سخت است… اما باید گفت. محمدرضا از جوانی در مسیر علمی جدی قرار داشت؛ مسیری که برای بسیاری دروازه خروج از کشور است اما در مورد او مسئله ماندن بود.
 
عموی شهید جمله‌ای را چند بار در روایت خود تکرار می‌کند: «می‌توانست برود… اما نرفت. می‌گفت من باید در وطن خودم بمانم». در این لحظه روایت هنوز احساسی نشده؛ اما سنگینی آن آغاز شده است.
 
در ادامه واژه‌ای وارد روایت می‌شود که مسیر را تغییر می‌دهد: «امان‌نامه». او با دقت بیشتری صحبت می‌کند. لحنش تغییر نمی‌کند اما ریتم جمله‌ها آهسته‌تر می‌شود. «برایش امان‌نامه فرستاده بودند». این جمله را کامل نمی‌کند. اجازه می‌دهد در فضا باقی بماند. بعد ادامه می‌دهد: «گفته بودند اگر بروی، در امان هستی… امنیت داری… کشور را ترک کن».
 
در سالن، صداها هنوز جریان دارند، اما این بخش روایت از فضای کلی جدا می‌شود؛ انگار در لایه‌ای دیگر رخ می‌دهد.
 
عموی شهید سرش را کمی پایین می‌اندازد: «اما قبول نکرد». این جمله دیگر نقل قول نیست تبدیل به جمع‌بندی یک زندگی شده است.
 
روایت وارد بخش دیگری می‌شود؛ جایی که زندگی دیگر شکل ثابت ندارد. اضافه می‌کند: «مدام جایش را عوض می‌کرد».
 
از چند نقطه نام می‌برد: جاده چالوس، سیاهکل، آستانه اشرفیه. می‌گوید: «چند روز یک‌جا بودند، بعد دوباره مجبور به جابه‌جایی می‌شدند».
 
در این روایت، حتی فعل‌ها نیز ناپایدارند. هیچ‌چیز در وضعیت سکون قرار ندارد.
 
«ساعت سه و نیم صبح بود». این جمله را دقیق و بدون تغییر لحن بیان می‌کند و ادامه می‌دهد: «قرار بود صبح همان روز جابه‌جایی دیگری انجام شود، اما پیش از آن اتفاقی رخ داد که مسیر همه‌چیز را متوقف کرد. پسرمان و همسرش هر دو با هم شهید شدند».
 
وقتی روایت به پدر شهید می‌رسد، لحن عموی شهید تغییر می‌کند. «پدرش هنوز خبر ندارد» و این جمله، سنگین‌ترین نقطه روایت است.
 
توضیح می‌دهد: «پدر در بیمارستان بستری است، شرایط اجازه نمی دهد واقعیت را بگوییم. پزشکان تأکید کرده‌اند نباید مطلع شود. اگر بفهمد، ممکن است وضعیتش بدتر شود».
 
در سالن مراسم ادامه دارد. هر کدام از تصاویر با نامی همراه است و هر نام با واکنشی کوتاه در جمعیت. آنچه در این سالن شکل گرفته شبکه‌ای از سوگ‌های موازی است که کنار هم قرار گرفته‌اند، بدون اینکه یکی شوند.
 
در ردیف‌های مختلف سالن، هر خانواده جهان خودش را دارد. مردی چند صندلی آن‌طرف‌تر بی‌حرکت به پرده نگاه می‌کند. جوانی سرش را پایین انداخته و با انگشتانش لبه صندلی را فشار می‌دهد. هیچ‌کدام چیزی نمی‌گویند اما سکوت هر کدام معنای متفاوتی دارد.
 
تصاویر یکی پس از دیگری روی پرده ظاهر و محو می‌شوند. برای تماشاگر بیرونی این تنها جابه‌جایی چند عکس است اما برای خانواده‌ها هر تصویر بخشی از یک زندگی کامل را در چند ثانیه خلاصه می‌کند؛ زندگی‌ای که زمانی جریان داشته، برنامه داشته، آینده داشته و حالا به خاطره تبدیل شده است.
 
گاهی صدای صلوات در سالن می‌پیچد و گاهی سکوتی کوتاه همه‌چیز را در بر می‌گیرد. در این سکوت‌ها، روایت‌ها بیش از هر زمان دیگری شنیده می‌شود. روایت مادری که هنوز با عکس فرزندش حرف می‌زند. روایت برادری که آخرین تماس تلفنی را به خاطر می‌آورد و روایت عمویی که چند دقیقه قبل از امان‌نامه و نرفتن گفته است.
 
اما میان این روایت‌ها، داستان محمدرضا کیا در نقطه‌ای متفاوت ادامه پیدا می‌کند. نه به این دلیل که فقدانش  برای خانواده‌ سنگین‌تر از دیگران است؛ بلکه به این دلیل که این روایت هنوز برای همه اعضای خانواده به یک شکل تمام نشده است.
 
اینجا در سالن همه از او با فعل گذشته حرف می‌زنند اما در اتاقی از یک بیمارستان هنوز کسی هست که نمی‌تواند این فعل را به زبان بیاورد.
 
پدری که پزشکان از اطرافیانش خواسته‌اند فعلا چیزی به او نگویند. پدری که شاید در میان نگرانی‌های روزهای بستری هنوز منتظر شنیدن صدای فرزندش باشد. 
 
کم‌کم مراسم به پایان نزدیک می‌شود. صندلی‌ها خالی‌ می‌شوند. جمعیت آرام‌آرام به سمت در خروجی می‌رود. صدای مجری قطع می‌شود و ... ساعتی پیش اینجا پر بود از نام‌ها، خاطره‌ها و روایت‌هایی که هر کدام به یک زندگی ختم می‌شد؛ زندگی‌هایی که حالا تنها در حافظه خانواده‌ها و دوستان ادامه دارد.
 
در میان همه روایت‌هایی که امشب در سالن میلاد کرج شنیده شد، روایت محمدرضا کیا هنوز به نقطه پایان نرسیده است. بخشی از این داستان بیرون از این سالن و دور از نگاه حاضران جریان دارد؛ در اتاق بیماری که هنوز نمی‌داند نام فرزندش امروز بارها در میان اشک‌ها، خاطره‌ها و یادها تکرار شده است. شاید سنگین‌ترین بخش این فقدان همین باشد؛ اینکه خانواده‌ای ناچار است هم‌زمان دو بار با اندوه روبه‌رو شود؛ یک بار در غیاب عزیزی که دیگر بازنمی‌گردد و بار دیگر در انتظار لحظه‌ای که باید این حقیقت را بر زبان بیاورد.
 
مراسم به پایان رسیده است، اما برای این خانواده هنوز همه‌چیز تمام نشده است. هنوز خبری مانده که گفته شود، مواجهه‌ای مانده که اتفاق بیفتد و لحظه‌ای در پیش است که دیر یا زود از راه خواهد رسید. لحظه‌ای که انتظار جایش را به واقعیت می‌دهد و حقیقت دیگر نمی‌تواند ناگفته بماند...
انتهای پیام
دبیر:
الناز دادمهر
خبرنگار:
مریم اصغرپور
captcha