کد خبر: 4358307
تاریخ انتشار : ۲۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۶

زیستن در امتداد غیاب

در این خانه غیاب امتدادی است از حضوری که شکلش عوض شده است. زن خانه از مردی روایت می‌کند که نبودنش در جزئیات روزمره، انتخاب‌های کوچک و در حافظه‌ای زنده ادامه دارد. این روایت، مرز میان زندگی و مرگ را به‌مثابه یک پیوستگی آرام و بی‌صدا بازتعریف می‌کند جایی که زیستن در امتداد غیاب ادامه دارد.

همسر شهید مهدی توزنده‌جانی
به گزارش ایکنا از البرز، بعضی خانه‌ها چیزی شبیه حافظه‌اند، حافظه‌ای زنده که نفس می‌کشد، مکث می‌کند و گاهی ناگهان در دل سکوت خودش را به یاد می‌آورد. در این خانه‌ها زمان دور خودش می‌چرخد. گاهی برمی‌گردد، گیر می‌کند و گاهی در یک نقطه نامرئی متوقف می‌شود.
 
در چنین خانه‌هایی یک صندلی خالی شکل یک حضور غایب است. حتی هوا هم انگار حافظه دارد؛ انگار صداها را در خودش نگه داشته باشد. اینجا گذشته تمام نشده، فقط از دید پنهان شده و هنوز در جریان است، اما بی‌صدا.
 
در یکی از همین خانه‌ها زنی نشسته است که یاد گرفته چگونه با نبودن زندگی کند، بی‌آنکه آن را انکار کند و  اجازه دهد به عادت تبدیل شود. در صدایش چیزی میان اندوه و خاطره جریان دارد. نوعی تلاش مداوم برای فهمیدن. از گذشته مثل چیزی حرف می‌زند که هنوز دارد اتفاق می‌افتد. انگار زندگی برایش خطی از قبل و بعد نیست بلکه یک لحظه ممتد است که فقط شکلش عوض شده.
 
این زن، همسر شهید مهدی توزنده‌جانی است؛ مردی متولد هفدهم خرداد ۱۳۶۳. در روایت این خانه هر تاریخ یک نشانه و نقطه‌ است که حافظه به آن گیر می‌کند. هفتم رمضان، روز تولد اوست؛ روزی که هنوز معنای خاص خودش را دارد و یازدهم رمضان ۱۴۰۴، روزی است که زندگی مشترکشان در تقویم رسمی تمام شد، روزی که شکل زندگی تغییر کرد نه خود زندگی.
 
در این خانه، مرگ یک اتفاق مهر و موم‌شده نیست. مرگ بیشتر شبیه چیزی است که هنوز بسته نشده، درباره‌اش حرف زده می‌شود و در جزئیات روزمره حضور دارد. انگار فقدان تبدیل شده به شکل دیگری از ادامه رابطه. یعنی نبودن حذف نشده؛ فقط تغییر شکل داده است. هنوز در گفت‌وگوها نفس می‌کشد، در سکوت‌ها حضور دارد و در حافظه این خانه تفسیر می‌شود؛ دوباره و دوباره، بی‌آنکه به یک معنای نهایی برسد.
 
همسر شهید می‌گوید: «ما از سال ۱۳۸۴ با هم زندگی کردیم. یعنی حدود 20 سال… سال‌هایی که انگار همه‌چیز در آن جمع شده است؛ از شادی‌های ساده تا سختی‌های بزرگ، از کار و تلاش تا بزرگ شدن بچه‌ها… همه در یک زندگی.
 
اما در ادامه حرف‌هایش، روشن می‌شود که زندگی مشترکشان را مثل یک خاطره تعریف نمی‌کند. بیشتر شبیه کسی است که دارد یک الگوی زیستن را توضیح می‌دهد. می‌گوید: «من همیشه می‌گویم مهدی شهید نشد شهید زندگی کرد.»
 
وقتی می‌خواهم این جمله را توضیح دهد، مکث می‌کند. بعد انگار تصمیم می‌گیرد وارد جزئیات شود: «ببینید بعضی آدم‌ها وقتی از دنیا می‌روند، تازه مردم درباره‌‌شان تعریف می‌کنند و خوبی‌هاشان گفته می‌شود ولی مهدی در زندگی هم همان آدم بود یعنی نیازی نبود چیزی بعدش اضافه بشود همان بود که بود.»
 
در ادامه وقتی از ویژگی‌های اخلاقی همسرش می‌پرسم، لحنش جدی‌تر می‌شود. انگار وارد بخشی از حافظه‌اش می‌شود که بارها و بارها در آن قدم زده است.
 
می‌گوید: «مهدی خیلی مراقب حرف زدنش بود. خیلی… اصلا اهل این نبود که پشت سر کسی حرف بزند حتی اگر از کسی دلخور می‌شد، حتی اگه حق با خودش بود می‌گفت آدم حق ندارد آبروی کسی را راحت خرج کند حتی اگر حق داشته باشد.»
 
در اینجا همسر شهید درباره یک نوع اخلاق زیستن صحبت می‌کند. ادامه می‌دهد: «گاهی در جمع چیزی درباره کسی گفته می‌شد… می‌دیدم مهدی یا ساکت می‌شود یا بحث را عوض می‌کند… اصلاً وارد فضای غیبت نمی‌شد… انگار برایش مهم بود که حتی فکرش هم سمت قضاوت نرود.»
 
بعد با لحنی آرام‌تر می‌گوید: «این چیزها شاید کوچک به نظر برسند ولی وقتی کنار هم گذاشته می‌شوند می‌بینید یک آدم با همین چیزهای کوچک زندگی را می‌سازد.»
 
وقتی صحبت به خانواده می‌رسد، لحنش نرم‌تر می‌شود. انگار وارد بخش امن‌تری از خاطراتش شده باشد. «مهدی روی خانواده‌اش خیلی حساس بود، به‌ویژه مادرش. خیلی… جوری که اصلاً نمی‌توانست ناراحتی‌اش را ببیند.»
 
بعد مثال می‌زند: «حتی در مسائل خیلی ساده. به‌طور نمونه اگر جایی می‌رفت و دیر می‌کرد، اولین چیزی که به ذهنش می‌رسید این بود که مادرش نگران نشود.»
 
در این لحظه لبخند کم‌رنگی می‌زند؛ لبخندی که بیشتر شبیه یادآوری یک عادت قدیمی است تا شادی. «یک بار یادم هست تصادف کرده بود… ماشین را برد تعمیرگاه و قرار بود فردا تحویلش بگیرد. صبح ساعت 5 با تعمیرکار قرار گذاشته بود تا قبل از رفتن به خانه مادرش تکلیف ماشین روشن شود. گفتم خب بدون ماشین برو. جواب داد اگر مادرم بگوید ماشین کجاست نمی‌خواهم بگویم تصادف کردم و نگرانش کنم. اگر هم بپرسد نمی‌توانم دروغ بگویم پس زودتر بیدار می‌شوم. می‌روم و ماشین را تحویل می‌گیرم.»
 
وقتی از زندگی اجتماعی شهید می‌پرسم، کمی به جلو خم می‌شود. انگار این بخش برایش زنده‌تر است. می‌گوید: «مهدی خیلی اهل جمع بود. دوست داشت همه دور هم باشند. اگر جایی دعوت می‌شدیم، می‌گفت دوستان را هم خبر کنید… اگه یکی جا می‌ماند، برایش مهم بود. حس می‌کرد جمع ناقص است.» در اینجا یک تصویر روشن می‌سازد: مردی که تنهایی را انتخاب نمی‌کند، حتی در جمع.
 
ادامه می‌دهد: «برای سفر، برای مهمانی و... همیشه می‌خواست همه حضور داشته باشند؛ می‌گفت چرا همه نباشند؟ چرا جدا جدا؟ انگار زندگی برایش وقتی کامل بود که کنار هم باشیم.»
 
در بخش دیگری از گفت‌وگو وقتی صحبت به علایق روزمره می‌رسد، لحنش کمی سبک‌تر می‌شود. می‌گوید: «فوتبال خیلی دوست داشت. خیلی زیاد… یک عالمه دفتر داشت. همه بازی‌ها را می‌نوشت. نتیجه‌ها را… لیگ ایران، لیگ‌های خارجی حتی چیزایی که شاید خیلی‌ها اصلاً دنبالش نکنند.»
 
وی ادامه می‌دهد: «گاهی فکر می‌کنم چقدر با دقت به جزئیات نگاه می‌کند. انگار همه چیز برایش‌ اهمیت داشت البته سخت هم نمی‌گرفت ولی بی‌تفاوت هم نبود. یک تعادل عجیبی داشت. می‌گفت دنیا را باید زندگی کرد، سختی هست ولی نباید آدم را از پا بیندازد.» 
 
وقتی می‌پرسم امروز چه چیزی از همسرش باقی مانده است سکوت می‌کند. جواب می‌دهد: «فقط خاطره نیست… یک جور سبک زندگیست که در همه جا جاریست در حرف زدن بچه‌ها، تصمیم‌ها و... .»
 
مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «برای من مهدی تمام نشده است فقط جلوی چشم نیست ولی هست… جور دیگری حضور دارد» و این جمله گفت‌وگو را به نقطه‌ای می‌رساند که مصاحبه تبدیل می‌شود به یک روایت ادامه‌دار از حضوری که شکلش عوض شده؛ اما از بین نرفته است.
 
در پایان آنچه باقی می‌ماند بیشتر شبیه یک پرسش است؛ پرسشی که در امتداد زندگی شکل می‌گیرد: آیا ممکن است زندگی‌ای وجود داشته باشد که مرگ نتواند آن را متوقف کند و فقط شکل آن را تغییر دهد؟ در روایت همسر شهید مهدی توزنده‌جانی، پاسخ به این پرسش در دل تجربه‌ای زیسته داده می‌شود؛ تجربه‌ای که از جنس جمله‌های بزرگ نیست، از جنس جزئیات کوچک است. از انتخاب‌های روزمره، از سکوتی که بیشتر از کلمات معنا دارد.
 
او از مردی حرف می‌زند که اخلاق را زندگی کرد؛ جمع را ساخت؛ خانواده را به مرکز زندگی آورد و ایمان را در قالب رفتارهای ساده روزانه ترجمه کرد. در چنین روایتی مرگ دیگر نقطه پایان نیست. نه به این معنا که انکار شود بلکه به این معنا که کارکردش تغییر می‌کند و از پایان زندگی به تغییر شکل حضور تبدیل می‌شود و همین تغییر زاویه نگاه است که کل روایت را از یک سوگ شخصی به یک متن اجتماعی ـ فرهنگی قابل تأمل تبدیل می‌کند.
 
در این خانه، آنچه باقی مانده خاطره نیست. خاطره معمولاً چیزی است که به گذشته تعلق دارد و هرچه زمان می‌گذرد، کم‌رنگ‌تر می‌شود. اما آنچه دیده می‌شود، بیشتر شبیه رسوب است؛ رسوبی از یک زندگی که در زبان، عادت‌ها، انتخاب‌های کوچک و در شیوه نگاه کردن به جهان باقی مانده است. چیزی که از بین نرفته، فقط در لایه‌های دیگر زندگی پخش شده است؛ به همین دلیل است که در پایان مرگ به‌عنوان یک خط پایان دیده نمی‌شود، بلکه لحظه‌ای در نظر گرفته می‌شود که یک زندگی از سطح زیسته شدن وارد فهمیده شدن می‌شود. لحظه‌ای که انسان از جهان قابل مشاهده بیرون می‌رود، اما در حافظه دیگران شکل تازه‌ای از حضور را آغاز می‌کند و به همین دلیل است که همسر شهید در ساده‌ترین و در عین حال سنگین‌ترین جمله می‌گوید: «مهدی شهید زندگی کرد.»
انتهای پیام
خبرنگار:
مریم اصغرپور
دبیر:
الناز دادمهر
captcha