کد خبر: 4360634
تاریخ انتشار : ۰۹ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۲
یادداشت

چرا استراتژی «فشار حداکثری» آمریکا علیه ایران شکست خورد

چرا استراتژی «فشار حداکثری» آمریکا علیه ایران شکست خورد

به قلم مهدی مبارک عبدالله، نویسنده و پژوهشگر مسائل سیاسی اهل اردن
از زمان پایان جنگ سرد، ایالات متحده از جایگاهی استثنایی در نظام بین‌الملل برخوردار بوده است. این جایگاه نه تنها بر اساس برتری نظامی، بلکه بر اساس کنترل زیرساخت‌های اقتصاد جهانی نیز بوده است. دلار به ارز نظام مالی بین‌المللی تبدیل شد و مؤسسات مالی، شبکه‌های پرداخت و زنجیره‌های تجارت جهانی بخشی از یک نظام نفوذ گسترده آمریکایی شدند که به واشنگتن اجازه می‌داد بدون نیاز به استفاده از ارتش در هر زمان، قدرت خود را اعمال کند.

استراتژی فشار حداکثری که ایالات متحده علیه ایران اتخاذ کرد، صرفاً یک سیاست تحریمی نبود، بلکه یک پروژه استراتژیک یکپارچه بود که به دنبال تغییر شکل رفتار یک کشور و تعریف مجدد موازنه قدرت در منطقه‌ای بسیار حساس تلقی می‌شد. واشنگتن شرط بسته بود که ترکیب خفقان اقتصادی، انزوای دیپلماتیک و تهدیدهای نظامی، تحولی اساسی در ساختار تصمیم‌گیری ایران ایجاد می‌کند و تهران را به سمت اعطای امتیازات قابل توجهی سوق می‌دهد که بر  عمیق‌ترین انتخاب‌های حاکمیتی آن تأثیر می‌گذارد.

با این حال، آنچه در سال‌های بعد اتفاق افتاد، شکاف عمیقی را بین برداشت نظری تصمیم‌گیرنده آمریکایی و پیچیدگی‌های واقعیت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران و حتی بین تحولات گسترده‌تری که در خود نظام بین‌المللی در حال وقوع است، آشکار کرد.

شایان ذکر است که با انباشت نتایج واقعی این سیاست، این سؤال دیگر به میزان تضعیف ایران توسط تحریم‌ها محدود نمی‌شود، بلکه به سؤال عمیق‌تری در رابطه با محدودیت‌های قدرت خود آمریکا در یک محیط بین‌المللی تبدیل شده است که به تدریج به سمت چندقطبی شدن آمریکا حرکت می‌کند، که منجر به بازتولید سیستم‌های مقاومت در داخل ایران شده و در عین حال قدرت‌های بین‌المللی و منطقه‌ای را مجبور به بازنگری در محاسبات خود در مورد امکان‌سنجی درگیر شدن در سیاست‌های انزوای اقتصادی کرده است.

در این بسترِ در حال تحول، این رویارویی دیگر صرفاً یک ابزار فشار نیست، بلکه به آزمونی جامع از توانایی تحریم‌ها به عنوان ابزاری محوری در سیاست خارجی آمریکا در جهانی تبدیل شده است که در آن شبکه‌های اقتصاد، انرژی و اتحادها بیش از حد در هم تنیده و پیچیده شده‌اند که نمی‌توان آنها را صرفاً با ابزارهای قهری سنتی حل کرد.

توانایی ایران در سازگاری با بحران‌ها و بازتولید ابزارهای تاب‌آوری

در واقع، استراتژی فشار حداکثری که ایالات متحده علیه ایران اتخاذ کرده است، علی‌رغم تحریم‌های شدید، فشار دیپلماتیک و تهدیدهای مستقیم نظامی، در دستیابی به اهداف اعلام شده خود موفق نبوده است. این استراتژی مبتنی بر یک برداشت ساده بود که تشدید محاصره اقتصادی و منزوی کردن ایران در سطح بین‌المللی، ساختار داخلی آن را تضعیف کرده و آن را به تغییر رفتار سیاسی و استراتژیک خود سوق می‌دهد. با این حال، وقایع سال‌های اخیر نشان داده است که این برداشت دقیق نبوده و ماهیت دولت ایران و توانایی آن در سازگاری با بحران‌ها و بازتولید ابزارهای تاب‌آوری را نادیده گرفته است.

مشکل تکراری، نه شدت تحریم‌ها، بلکه برداشت واشنگتن از ماهیت جامعه ایران و نظام سیاسی آن بود. تصمیم‌گیرنده آمریکایی فرض می‌کرد که فشارهای اقتصادی منجر به فروپاشی تدریجی انسجام داخلی خواهد شد، اما نتیجه برعکس شد، زیرا یک سیستم اقتصادی جایگزین در ایران ظهور کرد که بر سازگاری با تحریم‌ها، گسترش کانال‌های تجاری غیرسنتی و تقویت خوداتکایی متکی بود، که تأثیر تحریم را کاهش داد و آن را به یک عامل بازسازی اقتصادی تبدیل کرد، نه ابزاری برای براندازی سیاسی.

در یک زمینه عمیق‌تر، می‌توان گفت که تجربه فشار حداکثری نشان داد که واشنگتن فقط با یک کشور تحت تحریم روبه‌رو نیست، بلکه با یک مدل سیاسی و اقتصادی مواجه است که تجربه طولانی در مدیریت محاصره اقتصادی دارد، به طوری که اقتصاد ایران دیگر به عنوان یک واکنش منفی مستقیم به تحریم‌ها حرکت نمی‌کند، بلکه به عنوان سیستمی عمل می‌کند که با آنها سازگار شده و اثرات آنها را در داخل توزیع می‌کند، که این امر اثر شوک تحریم‌ها را تضعیف کرده و آنها را به یک عامل فشار مداوم تبدیل کرده است، نه ابزاری برای فروپاشی سریع، آنگونه‌ که استراتژی آمریکا فرض می‌کرد.

تحولات جاری در نظام بین‌الملل نقش محوری در تضعیف اثربخشی این استراتژی داشته است. جهان دیگر تابع منطق تک‌قطبی مانند دهه ۱۹۹۰ نیست. بلکه قدرت‌های بزرگ و منطقه‌ای ظهور کرده‌اند که از مشارکت کامل در سیاست تحریم‌های ایالات متحده خودداری کرده‌اند، به‌ویژه چین و روسیه، علاوه بر سایر کشورهایی که در ادامه همکاری با ایران فرصتی استراتژیک در رابطه با امنیت انرژی و منافع ژئوپلیتیک یافته‌اند. این تعدد مراکز قدرت، توانایی واشنگتن را برای اعمال انزوای کامل محدود و فشار حداکثری را از یکی از مهم‌ترین شرایط موفقیت آن محروم کرده است.

از منظر ساختاری وسیع‌تر، شکست این استراتژی نشان‌دهنده بحرانی در خودِ چشم‌انداز استراتژیک آمریکا است که مبتنی بر این باور است که قدرت اقتصادی و نظامی به تنهایی قادر به تغییر شکل رفتار کشورها است، در حالی که تجربیات اخیر نشان می‌دهد که محیط بین‌المللی پیچیده‌تر و در هم تنیده‌تر شده است و کشورها قادر به ایجاد شبکه‌های جایگزین خارج از سیستم غربی شده‌اند، که این امر اثربخشی ابزارهای سنتی قهری را محدود می‌کند و نتایج فشار را کمتر قابل پیش‌بینی و بیشتر مستعد شکست می‌کند.

به همین ترتیب، عامل ژئوپلیتیکی مرتبط با امنیت انرژی جهانی به عنوان عنصری حیاتی در ارزیابی مجدد وضعیت پدیدار شد. تحولات مربوط به مسیرهای دریایی حیاتی، به ویژه تنگه هرمز، نشان داده است که هرگونه تلاشی برای محاصره کامل ایران، خطرات زیادی را برای ثبات بازارهای انرژی جهانی به همراه دارد. این امر، گزینه تشدید همه جانبه تنش را نه تنها برای ایران، بلکه برای اقتصادهای بزرگ نیز پرهزینه کرده است، که باعث شده طرف‌های بین‌المللی مواضع محتاطانه‌تری اتخاذ کنند و مشارکت کمتری در سیاست فشار آمریکا داشته باشند.

شاید یکی از مهمترین درس‌هایی که از ادامه فشار آمریکا آموخته شده این باشد که تکیه مداوم بر سیاست فشار حداکثری ممکن است در درازمدت به نتایج معکوس منجر شود، زیرا کشورهای هدف را به تقویت قابلیت‌های بازدارندگی خود، گسترش مشارکت‌های خود در خارج از چارچوب غرب و تسریع جستجوی جایگزین‌های اقتصادی و مالی که آسیب‌پذیری در برابر تحریم‌ها را کاهش می‌دهد، سوق داده است. این بدان معناست که این سیاست ممکن است به ایجاد یک محیط بین‌المللی کمک کند که کمتر تحت تأثیر نفوذ آمریکا باشد و بیشتر به سمت چندجانبه‌گرایی استراتژیک متمایل باشد تا بازتولید هژمونی سنتی.

ایران؛ مبتکر توسعه بازدارندگی چندبعدی 

پس از همه این سیاست‌های تشدیدکننده، ایران توانست یک مدل بازدارندگی چندبعدی را توسعه دهد که محدود به جنبه نظامی نبود، بلکه شامل ابزارهای سیاسی، امنیتی و اقتصادی بود که هزینه رویارویی مستقیم با آن را بسیار بالا می‌برد. این بازدارندگی نامتقارن به تهران این توانایی را داد تا بر محیط منطقه‌ای خود تأثیر بگذارد و بحران‌ها را به گونه‌ای مدیریت کند که اثربخشی فشار خارجی را کاهش دهد و از تبدیل تحریم‌ها به ابزاری برای فروپاشی کامل، آنطور که برنامه‌ریزی شده بود، جلوگیری کند.

در سطح داخلی آمریکا، این تجربه، هزینه‌های سیاسی و اقتصادی فزاینده ادامه این رویارویی را آشکار کرد، چرا که بخش‌هایی از نخبگان آمریکایی، به ویژه با توجه به تأثیر فزاینده آن بر قیمت انرژی و اقتصاد جهانی و کاهش توانایی در دستیابی به نتایج سیاسی روشن، که باعث ایجاد تردید استراتژیک در محافل تصمیم‌گیری در واشنگتن شد؛ شروع به زیر سؤال بردن امکان‌پذیری سیاست بلندمدت فرسایشی کردند.

این تجربه همچنین نشان داد که استفاده از تحریم‌ها به عنوان ابزاری محوری در سیاست خارجی ایالات متحده، دیگر آن اثربخشی مطلق سابق را ندارد. جهان به هم پیوسته‌تر و چندجانبه‌تر شده است و کشورها به دنبال مسیرهای جایگزین برای کاهش وابستگی به سیستم مالی تحت سلطه ایالات متحده هستند، سیستمی که به تدریج تأثیر تحریم‌ها را از بین برده و توانایی آنها را برای اعمال تغییرات سیاسی تعیین‌کننده تضعیف کرده است.

تغییر شکل موازنه قدرت منطقه‌ای و بین‌المللی

بر اساس این واقعیت‌ها، می‌توان گفت که استراتژی فشار حداکثری نه تنها در دستیابی به هدف اصلی خود یعنی تغییر رفتار ایران شکست خورد، بلکه به تغییر شکل موازنه قدرت منطقه‌ای و بین‌المللی به گونه‌ای که به نفع ایالات متحده نبود، نیز کمک کرد. ایران از این رویارویی مقاوم‌تر و با حضور قوی‌تر در معادلات منطقه‌ای بیرون آمد، در حالی که واشنگتن خود را با یک مخمصه استراتژیک با هزینه‌های بالا و نتایج رو به کاهش مواجه یافت.

در پایان این مسیر، به نظر می‌رسد که مسئله صرفاً یک محاسبه اشتباه در تاکتیک‌های فشار یا برداشت نادرست از موازنه قدرت نیست، بلکه یک تغییر ساختاری است که بر هسته اصلی ایده‌ای که دهه‌ها بر استراتژی آمریکا حاکم بوده است، تأثیر می‌گذارد. کارزار «فشار حداکثری» که به عنوان ابزاری برای مطیع‌سازی سریع طراحی شده است، عملاً به آزمونی آشکار از محدودیت‌های قدرت آمریکا تبدیل شده است، زمانی که خارج از بستر تاریخی خود و علیه دشمنی استفاده می‌شود که تحریم‌ها را نه به عنوان یک بحران موقت، بلکه به عنوان یک محیط دائمی برای بازسازی ابزارهای بقای خود در نظر گرفته است.

اینجاست که تفاهم‌نامه‌ امضا شده بین ایران و آمریکا، معنای واقعی خود را پیدا می‌کند. این تفاهم‌نامه، نه تنها نشان‌دهنده‌ پیروزی نهایی دیپلماسی آمریکا نیست، بلکه بیشتر نشان‌دهنده‌ درک فزاینده‌ای از این واقعیت است که تحریم‌ها به مرز اثربخشی سیاسی خود رسیده‌اند. وقتی واشنگتن از استراتژی فشار حداکثری به سمت صحبت از لغو جامع تحریم‌ها و بازسازی اقتصاد ایران حرکت می‌کند، نه تنها موضع خود را در قبال ایران تغییر می‌دهد، بلکه یکی از ابزارهای اصلی خود را که از دهه‌ ۱۹۹۰ به آن متکی بوده است، دوباره ارزیابی می‌کند.

مهم‌ترین نتیجه این است که ایران نه تنها در هم شکسته نشده، بلکه مصونیت سیاسی، اقتصادی و امنیتی کسب کرده است که ایده انزوای کامل را بیشتر به یک توهم تبدیل کرده تا یک سیاست. در مقابل، ایالات متحده خود را با یک معادله معکوس روبه‌رو یافت: هرچه فشار بیشتری اعمال می‌شد، هزینه مدیریت بالاتر می‌رفت و هرچه ابزارهای اجبار بیشتر گسترش می‌یافت، کمتر می‌توانست آنها را به نتایج سیاسی ملموس تبدیل کند.

تاریخ معمولاً نه تنها توافق‌های بزرگ، بلکه لحظاتی را نیز به یاد می‌آورد که قدرت‌های بزرگ متوجه می‌شوند ابزارهایی که دهه‌ها نفوذ آنها را ایجاد کرده بود، دیگر به تنهایی برای ساختن آینده کافی نیستند. شاید یادداشت تفاهم اخیر بین واشنگتن و تهران یکی از آن لحظات باشد، نه به این دلیل که به بحران بین واشنگتن و تهران پایان داد، بلکه به این دلیل که محدودیت‌های یک دوره کامل را که بر اساس این باور بنا شده بود که تحریم‌ها همیشه قادر به ایجاد سیستمی هستند که ایالات متحده می‌خواهد، آشکار کر. و به طور خاص، اهمیت استراتژیک واقعی آن در همین نکته نهفته است.

در پایان:

اینگونه است که پارادوکس بزرگی که به راحتی نمی‌توان بر آن غلبه کرد، آشکار می‌شود: کشوری که قرار بود به عقب‌نشینی رانده شود، بیشتر به موقعیت منطقه‌ای خود وابسته شده است و یک سیستم بین‌المللی که قرار بود هنوز به صورت یکجانبه کنترل شود، شروع به نشان دادن مقاومت مستحکم در برابر منطق هژمونی سنتی کرده است. بین این دو تحول، به نظر می‌رسد واشنگتن نه تنها با یک دشمن، بلکه با تحولی در ماهیت خود جهان روبرو است، جایی که تحریم‌ها دیگر پایان راه نیستند و تهدید نظامی کلید حل و فصل نیست، بلکه صرفاً ابزارهایی هستند که با یک سقف جهانی جدید که هنوز مطابق با اراده آمریکا تدوین نشده است، برخورد می‌کنند. به طور خاص، از این نظر، فشار حداکثری پرونده ایران را نمی‌بندد، بلکه سؤال بسیار بزرگتری را مطرح می‌کند: آیا ایالات متحده هنوز واقعاً توانایی تبدیل قدرت خود به نتایج تعیین‌کننده را دارد، یا وارد مرحله‌ای از ناتوانی شده است که در آن خود قدرت وقتی خارج از شرایط واقعی خود استفاده شود، به یک بار تبدیل شده است؟

انتهای پیام
captcha