کد خبر: 1236093
تاریخ انتشار : ۱۱ تير ۱۳۹۲ - ۰۸:۳۸

فرياد صامت نخل‌های سوخته، اما پابرجای جنگ در محافل بشری

در كنار افرادی كه اميد و آرزو را در گوشه و كنار كوچه خيابان‌های شهر غبارآلود تهران جا گذاشته‌اند، دلاورمردانی هستند كه عليرغم درگيری با كوهی از مشكلات، خم به ابرو نياورده‌اند و الگويی هستند برای امثال ما كه جسمی سالم داريم.


گروه جهاد و حماسه: در كنار افرادی كه اميد و آرزو را در گوشه و كنار كوچه خيابان‌های شهر غبارآلود تهران جا گذاشته‌اند، دلاورمردانی هستند كه عليرغم درگيری با كوهی از مشكلات، خم به ابرو نياورده‌اند و الگويی هستند برای امثال ما كه جسمی سالم داريم.


كسی از خودش می‌پرسد، سر دلاورانی كه در جنگ مجروح شدند چه آمد؟... سؤالم بی‌جواب می‌ماند. همين‌كه وارد محوطه مركز توانبخشی بقيةالله می‌شوم، حجم انبوه درختان كاج، تبريزی، چنار و ... توجه هر بيننده‌ای را به خود جلب می‌كند.


صدای چند بلبل از نواحی مختلف اين جنگل كوچك به گوش می‌رسد. محوطه بسيار وسيعی بود. پوشيده شده از سبزه و درخت، ولی آيا كسانی كه در اين سرای سبز و خرم اقامت دارند، می‌توانند از اين همه زيبايی بهره ببرند. بعيد می‌دانم پايی باشد كه بتواند در اين سبزه‌ها قدم بردارد و اين راه را بی‌همرهی طی كند.


كمتر ديده می‌شد كه در محوطه از پله استفاده شده باشد. ولی تا دلت بخواهد، سنگفرش‌های ميان محوطه پردرخت و سنگ‌های پهن و بزرگی ديده می‌شود كه در فواصلی چند از يكديگر قرار گرفته‌اند تا جانبازان قطع نخاع بتوانند بر روی آنها به آسانی حركت كنند و مانعی بر سر راهشان نباشد.


محوطه‌ای كه طی كرديم، از سمت چپ به درب ورودی با شيبی تقريباً تند به سمت راست و جاده پائين محوطه درختكاری شده ختم می‌شد. مركز در دل كوه قرار گرفته بود و انصافاً آب و هوای خوبی داشت.


كم كم به محوطه جلويی ساختمان رسيديم. تعدادی ماشين رنگ و رو رفته اسقاط در اين محوطه خودنمايی می‌كرد. از برگ‌های ريخته شده و كف زنگ زده وانتی كه در كنار ديگر ماشين‌ها بود، معلوم بود كه مدت زمان زيادی است به اين حال رها شده و بی‌استفاده مانده.


محوطه پيش روی ساختمان دو طبقه را آب و جارو كرده و چند كارگر و باغبان هم در ميان درخت‌ها و محوطه در رفت و آمد بودند. ظاهراً برای پذيرايی از مهمان‌ها، نظافت به تازگی انجام شده بود و اين كاری بود كه هر صبح، خدمات‌رسانان انجام می‌دادند.


برای رفتن به طبقه بالای ساختمان كه دارای ايوانی وسيع و پوشيده شده با نرده‌های شيشه‌ای كوتاه بود، بايد از راهرو بدون پله و شيب‌داری كه جانبازان استفاده می‌كردند بالا می‌رفتيم. راهرو آسفالت شده، به وسيله ميله‌ای به دو قسمت شده بود تا جانبازان بتوانند هنگام بالا رفتن و پائين آمدن از آن استفاده كنند و سرعت را با استفاده از آن به تعادل برسانند.


در كنار راهرو ورودی، درخت انجيری به چشم می‌خورد كه از قد و قامتش معلوم بود سال‌های زيادی است كه در كناره اين ساختمان كاشته شده و شاهد تمام رنج‌های اين عرشيان فرش‌نشين بوده است. برخی از برگ‌های سبز اين درخت چنان در هم پيچيده و چروك شده بودند كه ناخودآگاه انسان را به ياد ساكنان اين خانه می‌انداختند.


از راهرو بالا رفتيم. محوطه تميز بود و چند كارگر در رفت و آمد بودند. يكی از جانبازان در ايوان بالايی اين ساختمان روی ويلچيرش نشسته بود و به محض ورود ديداركنندگان، سوی ويلچيرش را به سمت ما تغيير داد. مثل خيلی از افرادی كه با ديدن بازديدكنندگان روی بر می‌گردانند و نمی‌خواهند كه آنها را ببينند نبود و همين نشانه مهمان‌نوازی او و فرهنگی بود كه طی هشت سال دفاع مقدس در تار و پود وجودش رخنه كرده بود.


پاهای نحيفش برخلاف هيكل درشتش، حكايتگر سال‌های دور و دراز زجر و سختی بود. زجری كه برای انقلاب و برپا ماندن آن به خود روا داشته بود. كشاورز بود و در استان گلستان مزرعه و مرغداری داشت. خانواده‌اش آنجا بودند و او اينجا.


وقتی از محل اسكان خانواده‌اش پرسيديم، سرش را پائين انداخت و گفت شش ماهی اينجا هستم و دو سه ماه پيش خانواده‌ام در گلستان.


كمی آن طرف‌تر، اتاق دو جانباز بود كه يكی از آنها به نظر می‌آمد سن و سالی نداشته باشد و خيلی جوان به نظر می‌رسيد. از ورزشكاران بود و وزنه‌برداری می‌كرد. قطع نخاع باعث نشده بود كه از كار باز بماند و در كنار كار آهنگری ساختمان، به ورزش وزنه‌برداری هم در همين آسايشگاه ادامه می‌داد.


دوستش كه در همين اتاق و در روبروی او نشسته بود، اخم‌هايش در هم بود. از اينكه نمی‌تواند انتقالی فرزندش را از دانشگاه آزاد بگيرد ناراحت بود و لحن كلامش يك دنيا حرف در خود داشت...


در كنار مشكلاتی كه به ظاهر، طومار اين افراد را به هم پيچيده بود و آنها برای انجام كارهايشان نيازمند كمك پرستارانشان بودند و بايد هميشه ويلچرنشين می‌شدند تا طعم نشستن روی زمين، راه رفتن بر روی آن و خيلی كارهای ديگر را از ياد ببرند، ولی اميد به زندگی، شور و اشتياق به انجام فعاليت‌های مختلف همچون نقاشی، ورزش و مشاغلی كه معيشت‌شان را از آن راه تامين كنند، از نكات برجسته‌ای بود كه در پايان ديدار با آنان متوجه می‌شدی.


اراده‌ای پولادين كه نتوانسته بود آنان را از ادامه زندگی باز دارد و نگاه پرفروغ‌شان نشان از آن داشت كه در كنار تحمل همه مشكلات و سختی‌ها، بايد با آنان دست و پنجه نرم كرد؛ اراده، توانايی و استعدادت را به رخ مشكلات كشيد و با گام‌هايی استوار برای پيمودن مسير زندگی و فتح قله‌هايی كه از اين پيشتر فتح شده بودند، راه را پيمود.

captcha