کد خبر: 1272623
تاریخ انتشار : ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ - ۰۹:۴۳

وقتی شهدا بيدارت می‌كنند

وقتی به سرزمين نور می‌روی بايد بيدار شوی، زيرا آنجا قدمگاه فرشتگان است، جايی كه انسان‌های بزرگی سر به سجده عبوديت گذاشتند، جنگيدند و جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و به حق پيوستند.


جهاد و حماسه: وقتی به سرزمين نور می‌روی بايد بيدار شوی، زيرا آنجا قدمگاه فرشتگان است، جايی كه انسان‌های بزرگی سر به سجده عبوديت گذاشتند، جنگيدند و جان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و به حق پيوستند.


امسال برای سومين بار بود كه راهی سرزمين نور می‌شدم؛ ولی اين‌ بار به عنوان خادم‌الشّهدا. طبق برنامه‌ مرا به قسمت راهنمای كاروان‌های اعزامی فرستادند. هر كاروانی كه به اين مناطق اعزام می‌شد، از مناطقی چون پادگان حميد، شلمچه، فكه، دهلاويه، طلائيه، رود اروند، هويزه و پادگان ميش‌داق بازديد می‌كرد و مدّت اين بازديد در حدود سه روز طول می‌كشيد. دو هفته از حضور من به عنوان خادم‌الشّهدا در اين مناطق می‌گذشت.


كاروان جديد در راه بود و ما بی‌صبرانه به انتظار نشسته بوديم تا از آنها استقبال كنيم. اكثر كسانی كه به عنوان خادم شهدا به اين مناطق آمده بودند، دلی بی‌ريا و روحی بزرگ داشتند. هر كاروان در بدو ورود به اين مناطق، ابتدا در پادگان حميد استقرار می‌يافت. كاروان جديد بعد از اذان مغرب با 10 اتوبوس از راه رسيد و خادمان شهدا با شربت و چای به استقبال زائران رفتند.


قرار بود صبح فردا به سمت رود اروند حركت كنيم. من هم به عنوان راهنمای يكی از اتوبوس‌ها با كاروان زائران همراه شدم. وقتی به نزديك رود اروند رسيديم، بعد از پياده شدن زائران، چند جوان با موهای مد روز و بلوزهای عجيب و غريب همراه با يك نايلون حاوی مقداری خرت و پرت به عقب اتوبوس رفتند. كنجكاو بودم ببينم برای چه كاری رفته‌اند.


دقايقی بعد كه به عقب اتوبوس رفتم، در كمال ناباوری با صحنه‌ای عجيب مواجه شدم. بساط قليان جور بود و بقيه هم دور آن حلقه زده بودند و قليان هم نوبتی می‌چرخيد؛ خيلی تعجّب كردم، رفتم تا به قول خودم ارشادشان كنم. تنها جوابی كه شنيدم اين بود كه «ما اومديم اينجا عشق و حال، كاری هم به شهدای شما نداريم، دست از سر ما بردار». با وجود تلاش بسيار حريف آنها نشدم. قرار بود بعد از اروند مستقيم به طلائيه برويم تا در آنجا هم نماز ظهر و عصر را اقامه كنيم و هم ناهار بخوريم.


وقتی به طلائيه رسيديم، آن جوان‌ها زودتر از بقيه پياده شدند. خوشحال بودم كه حداقل ديگر بساط قليان را راه نمی‌اندازند. قرار بود دقايقی بعد، همرزم شهيد مهدی باكری روايتگری كند. همه زائران روی خاك پاك طلائيه نشستند و راوی شروع به روايت كرد. لحظاتی بعد صدای قهقهه بلندی به گوش رسيد؛ صدا از قسمتی می‌آمد كه به سه‌راهی شهادت معروف بود، باز هم آن جوان‌ها فضای حاكم بر آنجا را به شوخی و تمسخر گرفته بودند.


قرار بود بعد از طلائيه دوباره به پادگان حميد برگرديم. آن جوان‌ها شوخی و خنده را از حد گذرانده بودند؛ طوری‌ كه حتی در انتهای اتوبوس با خنده‌ و شوخی‌های بی‌مورد و بی‌ادبانه آسايش را از ساير زائران گرفته بودند. چند باری هم به آنها تذكر داده بودم، ولی انگار نه انگار. در ديدار از مناطق ديگر هم اين جريان ادامه داشت. كار اين جوان‌ها به جايی رسيده بود كه حتی دست به تمسخر شهدا می‌زدند.


بعد از زيارت فكّه، دهلاويه، هويزه و طلائيه، اين بار نوبت زيارت شلمچه بود. قرار بود بعد از ناهار و چند ساعت استراحت به سمت شلمچه حركت كنيم و بعد از آن به آخرين منطقه يعنی پادگان ميشداق برويم؛ اما خادم‌الشّهدا برای جريمه كردن آن جوان‌ها از بردن آنها به شلمچه ممانعت كردند و آنها را مستقيم به پادگان ميشداق فرستادند.


بعد از زيارت شلمچه، به سمت پادگان ميشداق حركت كرديم. بعد از رسيدن به ميشداق، زائران را به محل اسكان راهنمايی كرديم. وقتی به محل اسكان رسيديم، همه از صحنه‌ای كه می‌ديديم شوكه شديم. آن جوان‌ها در پادگان ميشداق بر سر و صورت خود می‌زدند و با خواهش و ناله از شهدا طلب بخشش می‌كردند. اشك‌شان مانند رودی خروشان جاری شده بود و تمامی نداشت.


صورتشان خونی بود و بر روی آن ردّ ناخن خودنمايی ‌می‌كرد. همه با بهت و حيرت به آنها نگاه می‌كردند. دقايقی بعد، هم‌نوا با ناله‌ آنها، مردم هم شروع به گريه كردند؛ گويی خطاكار بودند و تازه از خواب بيدار شده‌اند. گويی شب قدر بود و همه «الهی العفو» را زمزمه می‌كردند.


فردای آن‌ شب، همه چيز شكل آرامی به خود گرفته بود؛ حالا آن جوان‌ها در صف اول نماز جماعت ايستاده بودند. شايد «عشق و حالی» كه از آن صحبت می‌كردند همين بود. نمی‌دانم شهدا با آنها چه كرده بودند كه اينگونه صيقل خوردند. آن شب خيلی‌ها بيدار شدند.


راوی: هادی كاظمی، خادم‌الشهدا

captcha