|
| پدر و مادر شهيدمحمدحسيندستباز |
به گزارش خبرگزاری بينالمللی قرآن(ايكنا)، اهالی رسانه در ديدار با خانواده شهيد محمدحسين دستباز و پدر جانبازش كه در حادثه ترور منافقين در سال 60 از ناحيه دو دست مجروح بود، پای صحبت و درد دل اين پدر فداكار نشستند.
پيرمرد كاسبی كه به گفته خودش تمام قند و شكر كپنی محله خزانه را در زمان انقلاب و بعد از آن تأمين میكرده است، از صميميت و تلاش و كوشش برای انقلاب میگفت. «از تمام اهل محل بپرسيد كه آنچه من به آنها میفروشم چه تفاوتی با ديگران دارد. ما حزبالهی نبوديم، اما از اول در رشته انقلاب بوديم.»
يك روز بعد از ترور رهبر معظم انقلاب به ديدار ما آمد
وی با شور و شعف خاصی از عيادت رهبر معظم انقلاب بعد از حادثه ترور از خودش گفت: «يك روز بعد از ترور ديدم كه سه نفر بسيجی در میزدند، هر چند كه خوف داشتم منافقين باشند، اجازه ورود دادم. عبايم روی دوشم بود، درآوردم و به زمين گذاشتم تا اگر منافقين باشند از خود راحت دفاع كنم.
وقتی ديدم شناس هستند، قبول كردم داخل بيايند؛ آنان گفتند شب با هيئتیها به منزلتان میآييم، نگفتند رهبری هم میآيند. شب ساعت 8 بود كه بسيجيان آمدند. يك وقت ديدم رئيسجمهور وقت، آيتالله خامنهای دارند میآيند بالا. به ايشان گفتم فكر كردم دشمنتان است پسر پيغمبر(ص)، چرا زحمت كشيديد، گفتند من به وظيفهام بايد عمل كنم. گفتند كم و كسری چيزی نداريد. گفتم نه فقط سلامتی شما.»
تنها جايی كه صدای مادر شهيد را شنيديم همينجا بود؛ يك خبرنگار عكس اين خانواده با آقا را برده و ديگر نياورده بود و مادر از اين ماجرا شاكی و دلتنگ بود.
وی از بیحجابی در جامعه شكايت میكرد و گفت: «من از اين اتفاقات ناراحت میشوم.» گويی دلش خون بود. از مراسم مهمانی كه چند روز پيش رفته و بدحجابی را در آن مشاهده كرده بود گفت و همه را به عفاف و حجاب دعوت كرد.
| تنها جايی كه صدای مادر شهيد را شنيديم همينجا بود؛ يك خبرنگار عكس اين خانواده با آقا را برده و ديگر نياورده بود و مادر از اين ماجرا شاكی و دلتنگ بود |
سرمايههای دولتی در جای خود خرج نمیشوند
جانباز حادثه ترور از دولت گله كرد و گفت: «اينكه سرمايههای دولتی و بيتالمال در جای مناسب خود خرج نمیشود و برعكس دو ميليارد و سه ميليارد تومان در ورزش و فوتبال و جاهای ديگر خرج میشود، اما برای كسانی كه آقايی و سرافرازی خود را مديون ايشان هستيم خرج نمیشود.»
ورود 92 شهيد گمنام به شهر نيز دلش را خون كرده بود، اشك از چشمانش سرازير شد و گفت: «من طاقت ديدن اينها را ندارم.»
وی در پاسخ به سؤال يكی از خبرنگاران مبنی بر تجهيز خانه جانبازان توسط بنياد شهيد و جانبازان گفت: «من نه به بنياد احتياج دارم و نه از آنان خواستهام و البته آنان هم در اين مورد سراغ ما نيامدهاند. آب باريكهای برای ارتزاق هست.»
وی عنوان كرد: «دختران من خانههای خود را فروختهاند و نزديك من خانه خريدهاند تا به من كمك كنند.» پدر شهيد از فراموشكاری بعضی از همرزمان شهدا گفت و ابراز كرد: «اينها همه به خاطر فراموش كردن خداوند متعال است كه هر كس خدا را فراموش كند خدا نيز او را به خود وامیگذارد.»
وی از پدر و مادرها خواست تا از جوانان خود مراقبت كنند. روش حمايت كردن از فرزندانشان را عوض كنند و حمايتهايشان به گونهای نباشد كه موجب غرور آنان شود. زمانی به ايشان كمك كنند كه نياز دارند و در بخشهای كلان كمك كنند. جوانان را نيز به سادهزيستی و زوجهای جوان را به سازش سفارش كرد.
پدر و مادرها به روش صحيح از فرزندانشان حمايت كنند
پدر شهيد گفت: «محمدحسين 17 سال داشت و ترك تحصيل كرده و به نجاری رفته بود، درب خانههايمان را ايشان نجاری كرده است كه برايمان به يادگار مانده است. محمدحسين وقتی شهيد شد، برادر ديگرش سرباز بود و خدمت میكرد.»
اين جانباز سرافراز درباره محمدحسين، پسر شهيدش گفت: «دو ماه در كردستان بود و بعد از ده روز كه برگشت، به دستور امام(ره) كه فرمودند خرمشهر را آزاد كنيد، به خرمشهر رفت و در 16 ارديبهشتماه سال 61 شهيد شد. خبر شهادتش را برادرش آورد، از سربازی آمد و در مراسم شركت كرد و بعد از اتمام مراسم برگشت.»
وی درباره خاطرات مسجد اظهار كرد: «بعد از شهادت فرزندم، عدهای در مسجد خواستند تا پيرمردها را از مسجد بيرون كنند و گفتند كه ديگر اينجا، جای پيرها نيست و جای جوانان است. ما نيز با كمك ديگران توانستيم آنان را متقاعد كنيم كه حضور ما نيز مفيد است.»
| بعد از ظهر يك روز صدای تير آمد، يك نفر با اسلحه آمده بود عكس من را نشان يكی از مغازهدارها داده و سراغ من را از او گرفته بود. ما پشت سر او رفتيم سر كوچه. رفتم پشت سر منافق و با زانو زدم پشت سرش، بغلش كردم كه حركتی نكند، ناگهان صدايی آمد و بعد ديدم دستانم به يك نخ وصل است |
اين جانباز گفت: «عدهای بودند كه در مسجد با كسانی كه جبهه نمیرفتند بحث میكردند، من به آنان گفتم كه آنها را رها كنيد، چون منافق زبانش پس گفتارش است و كسی كه حرف رهبری را قبول نمیكند حرف ما را نيز قبول ندارد. به خاطر اين بگومگوها تلفن كردند كه حاج آقا اين هفته ترورتان میكنيم. من گفتم شما نمیتوانيد.»
وی ادامه داد: «بعد از ظهر يك روز صدای تير آمد، يك نفر با اسلحه آمده بود عكس من را نشان يكی از مغازهدارها داده و سراغ من را از او گرفته بود. ما پشت سر او رفتيم سر كوچه. رفتم پشت سر منافق و با زانو زدم پشت سرش، بغلش كردم كه حركتی نكند، ناگهان صدايی آمد و بعد ديدم دستانم به يك نخ وصل است.»
برادر شهیدم چون کوچک بود، وصیتنامه نداشت
دستباز افزود: «بعد من را اللهاكبرگويان به بيمارستان بردند. پنجشنبه بعد از ظهر بود. به بيمارستان رسيديم و دلم چنان درد گرفت كه نتوانستم بايستم. يك پزشك اصفهانی آمد و گفت: پيرمرد، منافق را كشتيد يا نه، گفتم به درك فرستادمش. گفت نترس، گفتم نمیترسم، دلم درد میكند و از شدت درد میلرزم.»
پيرمرد جانباز در ادامه سخنانش گفت: «صدای اذان میآمد چشمان را باز كردم. به مهدی گفتم ببين نماز ظهرم را نخواندم. پسرم زد زير گريه كه اين اذان صبح است. 35 نفر در اين ماجرا زخمی شدند. فردا صبح آقای خامنهای آمدند ديدار ما. خدا از عمر ما بكاهد و به عمر ايشان بيفزايد. بعد از آن ماجرا من يك عمل جراحی داشتم و هنوز هم بدنم پر از تركش است.»
خواهر شهيد از مهربانیهای بيش از حد برادرش گفت: «هر وقت چيزی میخريد آن را آن قدر بين همه تقسيم میكرد كه ديگر چيزی برای خودش نمیماند.»
وی در پايان اظهار كرد: «برادرم به خاطر اينكه خيلی كوچك بود وصيتنامه نداشت، اما من با مطالعه وصيتنامه شهدای ديگر و سيره و رفتار آنان سعی در پيروی از راه شهدا دارم.»