کد خبر: 1392723
تاریخ انتشار : ۲۱ فروردين ۱۳۹۳ - ۱۰:۲۶

آفتاب دزفول آتش عشق را یاد گرفته است

گروه اجتماعی: آفتاب دزفول آتش عشق را یاد گرفته و مزه مزه کرده و تقدیم دل‌های راهیان قدوم شهیدان می‌کند؛ آری اشک دیگر مصلحت ندانست در چشم‌ها ساکن بماند، مکانی زیباتر از چشم یافته و به پابوس قدمگاه شهدا شتافت.

فروردین‌ماه سال93 است به اندیشمک رسیدیم، نزدیک می‌شویم نمی‌دانم به چه چیزی، ولی توأمان که نزدیک می‌شویم حس می‌کنم چیزی خواهم دید که ندیده‌ام، می‌گویند مشتی خاک و ادوات جنگی است، ولی طوری می‌گیردت که خیال می‌کنی خاک جاذبه دارد... هزاران نفر از شمالغرب کشور از اردبیل از آذربایجان وارد این خاک با جذبه می‌شوند.
وارد دزفول می‌شویم، هیجان اهالی اتوبوس را ساکت کرده است. دزفول شهری که افتخار یافت باکری را در خود پذیرا باشد، شهری که گرمایش نتوانست به حرارت عشق باکری‌ها برسد، شهری که هر لحظه گرمتر می‌شود تا بتواند با گرمای دل غیرتمندان دفاع مقدس که زمانی در خاک دزفول آتش را روسیاه گذاشتند برابری کند ولی حاشا...

قدم‌ها به سوی بودن شتافتند

در بعد از ظهر داغ قدمهای راهیان نور بعد از سالها همقدم زائران درد و عطش شد، بعد از سالها جایگاه قدم‌هایی را حس کردند که به سمت بودن می‌شتافتند نه برای در جازدن، کاروان راهیان نور چند دقیقه‌ای تا مقر فرماندهی شهید مهدی باکری پیاده‌روی کردند در گلوی اکثر جوانان اعم از زن و مرد بغضی جست و خیز می‌کرد، گلویی که پر از اشک بود و در برخی‌ها راهش را از درون چشمها یافته و از گذر دیدگان شفاف عبور کرد و برای یادگاری در خاک دزفول ماندگار شد، تا خاک به خود ببالد که انسان‌هایی را از خود و در خود دارد که می‌شناسند حرمت را، عشق را و سوختن را...

آفتاب دزفول آتش عشق را یاد گرفته و مزه مزه کرده و تقدیم دل‌های راهیان قدوم شهیدان می‌کند. آری، اشک دیگر مصلحت ندانست در چشم‌ها ساکن بماند، مکانی زیباتر از چشم یافته و به پابوس قدمگاه شهدا شتافت.
آفتاب تب دار دزفول همچنان در عصر سایه به سایه اتوبوس ما را تعقیب می‌کند، مسافران اتوبوس شماره 22 که شامل خبرنگاران و نویسندگان است سکوتی توأم با اندیشه نسبت به دیده‌هایشان در چند دقیقه بازدید از محل عملیات عاشورا را در خود نهفته دارند.

خرمشهر، شهری که مردهایش مردانه مردند

در حال حرکتیم به سمت خرمشهر، شهری که مردهایش مردانه و زنانش پاکدامن مردند تا خونشان شهری خرم برای تکه‌های معطر جسمشان مهیا سازد.
درمنطقه عملیاتی والفجر 8 هستیم در تاریخ هشتم فروردین‌ماه سال 93  ما کنار اروند رودیم، رودی که وحشیانه در تلاطم است، شیرمردان را می‌جوید، مردانی که زمانی در آغوشش مردانه رقصیدند، این رود امروز با نداهای زائران شهدای والفجرهشت موجهایش می‌خندد، کاروان راهیان فتح عشق از اردبیل خنک در ظهری گرم در کنار اروند رود افتخاری دوباره در پرده نمایش اروند کنار ضبط کردند.
خطوط کلمه‌ها با نام غواصان عشق می‌درخشد، برای لحظه‌ای تمام غواصان عملیات والفجر هشت در چشم‌های زائران و کاروانیان غلت زدند و اشک این عزیزان را متبرک کرده و یادگاری چند قطره اشک از اینان گرفتند و به وادی خاک بردند.
آفتاب همچنان می‌سوزد و کاروان نیز خود را با وی همراه ساخته است.
اینجا شلمچه است! شلمچه که می‌گویند اینجاست؟ اولین باری است که بسیاری همچو من این زمین وسیع را می‌بینند منطقه‌ای بسیار گسترده که قلب شهید آن رابرای جاودانه شدن تنگ یافت، خاک شلمچه اصرار می‌کند قطعات جسم شهید در او باشد به واسطه آن دوست‌داران خون بود که شلمچه، شلمچه شد. اینجا به حدی وسیع است که در تار و پود هر قدمش گم می‌شوی و در گستره ناپیدایش پیدا می‌شوی، منطقه‌ای  که خاک از شادی در هوای شرجی و گرمش می‌‌چرخد ودر چهره خشک و چسبیده رها می‌شود و خود را غبار ساخته و در چهره‌های متفکر و اشک آلود زائران شهدای پنهان خود را گِل می‌کند تا بازهم بواسطه سنگین شدن در همان منطقه بماند و باد ان را به واسطه خشکی و سبک بودن بهجای دیگری کوچ ندهد.

طلائیه؛ طلای خاک ایران 

طلائیه طلای خاک ایران ، جایی که برکه‌ها و آب‌هایش از شرم زیر خاک فرو رفتند تاب تحمل نگاه‌های خاک طلائیه را نداشتند، خاکی که قطعات گوشت و پوست و خون شهدا به آن خاک لیاقت طلا بودن بخشیدند، کاروان طلایی شده بود، روی خاک‌های طلایی نه از طلای فلز بلکه از طلای خون، پابرهنه با خاک و سنگ دیدار می‌کردند، در وسط میدانی که در زمان جنگ آب داشت ، نشستیم و صدا و در صدای هم برای شهیدان نه برای خودمان اشک حسرت ریختیم.
شب همان‌روز در پادگان مقر فرماندهی شهید صیاد شیرازی کاروان خشم شبهای جنگ تحمیلی را تجربه کرد.
صبح 11 فروردین‌ماه 93 روی فکه، روزی که  به جنگ خاک‌های نرم منطقه فکه رفتیم، خاک‌هایی که از حسادت نمی گذاشتند رزمندگان به سمت پروازقدم بردارند، از بس دلشان می خواست خود رابه آتش وجودشان بچسبانند ، گودالی از میان خود حفر کرده و زخمی‌های عشق را در خود جمع کردند ، به خیال التیام ولی غافلگیرشان ساخت، محکم و به سختی وجودهای نرم و پرزورشان آنان را برای سال‌ها در خود فشردند تا به واسطه و برکت وجود آنها پررونق و عزیز دانسته شوند.

captcha