کد خبر: 1559714
تاریخ انتشار : ۱۳ تير ۱۳۸۶ - ۰۰:۰۰

مفهوم تقوى در نهج البلاغه

تقوا از رايج‌ترين كلمات نهج‌البلاغه است كه در كمتر كتابى مانند نهج‌البلاغه بر عنصر تقوا تكيه شده است؛ معمولاً چنين فرض مى‏شود كه تقوا يعنى پرهيزكارى و به عبارت ديگر تقوا يعنى يك روش عملى منفى كه از هر چه اجتناب و پرهيزكارى و كناره‏گيرى كامل‌تر است.

طبق اين تفسير اولاً تقوا مفهومى است كه از مرحله عمل انتزاع مى‏شود، ثانياً روشى است منفى، ثالثاً هر اندازه جنبه منفى شديدتر باشد تقوا كامل‌تر است.
به همين جهت متظاهران به تقوا براى اينكه كوچك‌ترين خدشه‏اى بر تقواى آنها وارد نيايد از سياه و سفيد، تر و خشك، گرم و سرد اجتناب مى‏كنند و از هر نوع مداخله‏اى در هر نوع كارى پرهيز مى‌كنند.
شك نيست كه اصل پرهيز و اجتناب يكى از اصول زندگى سالم بشر است، در زندگى سالم نفى و اثبات، سلب و ايجاب، ترك و فعل، اعراض و توجه توأم است؛ با نفى و سلب است كه مى‏توان به اثبات و ايجاب رسيد و با ترك و اعراض مى‏توان به فعل و توجه تحقق بخشيد.
كلمه توحيد يعنى كلمه «لا اله الا الله» مجموعاً نفى است و اثباتى، بدون نفى دم از توحيد زدن ناممكن است؛ اين است كه عصيان و تسليم، كفر و ايمان قرين يكديگرند، يعنى هر تسليمى متضمن عصيانى و هر ايمانى مشتمل بر كفرى و هر ايجاب و اثبات مستلزم سلب و نفى است «فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى» (1)
اما اولاً پرهيزها و نفی‌ها و سلب‌ها و عصيان‌ها و كفرها در حدود «تضاد»هاست؛ پرهيز از ضدى براى عبور به ضد ديگر است، بريدن از يكى مقدمه پيوند با ديگرى است.
از اين رو پرهيزهاى سالم و مفيد، هم جهت و هدف دارد و هم محدود است به حدود معين، پس يك روش عملى كوركورانه كه نه جهت و هدفى دارد و نه محدود به حدى است، قابل دفاع و تقديس نيست.
ثانياً مفهوم تقوا در نهج‌البلاغه مترادف با مفهوم پرهيز حتى به مفهوم منطقى آن نيست؛ تقوا در نهج‌البلاغه نيرویى است روحانى كه بر اثر تمرين‌هاى زياد پديد مى‏آيد و پرهيزهاى معقول و منطقى از يك طرف سبب و مقدمه پديد آمدن اين حالت روحانى است و از طرف ديگر معلول و نتيجه آن است و از لوازم آن به شمار مى‏رود.
اين حالت، روح را نيرومند و شاداب مى‏كند و به آن مصونيت مى‏دهد، انسانى كه از اين نيرو بى‏بهره باشد، اگر بخواهد خود را از گناهان مصون و محفوظ بدارد چاره‏اى ندارد جز اينكه خود را از موجبات گناه دور نگه دارد و چون همواره موجبات گناه در محيط اجتماعى وجود دارد ناچار است از محيط كنار بكشد و انزوا و گوشه‏گيرى اختيار كند.
مطابق اين منطق يا بايد متقى و پرهيزكار بود و از محيط كناره‏گيرى كرد و يا بايد وارد محيط شد و تقوا را بوسيد و كنارى گذاشت.
طبق اين منطق هر چه افراد اجتناب‌كارتر و منزوى‏تر شوند جلوه تقوایى بيشترى در نظر مردم عوام پيدا مى‏كنند اما اگر نيروى روحانى تقوا در روح فردى پيدا شد، ضرورتى ندارد كه محيط را رها كند، بدون رها كردن محيط، خود را پاك و منزه نگه مى‏دارد.
دسته اول مانند كسانى هستند كه براى پرهيز از آلودگى به يك بيمارى مسرى به دامنه كوهى پناه مى‏برند و دسته دوم مانند كسانى هستند كه با تزريق نوعى واكسن در خود مصونيت به وجود مى‏آورند و نه تنها ضرورتى نمى‏بينند كه از شهر خارج شوند و از تماس با مردم پرهيز كنند، بلكه به كمك بيماران مى‏شتابند و آنان را نجات مى‏دهند.
آنچه سعدى در گلستان آورده نمونه دسته اول است:
«بديدم عابدى در كوهسارى‏
قناعت كرده از دنيا به غارى‏
چرا گفتم به شهر اندر نيایى‏
كه بارى بند از دل برگشایى؟
بگفت آنجا پريرويان نغزند
چو گل بسيار شد پيلان بلغزند»
نهج‌البلاغه تقوا را به عنوان يك نيروى معنوى و روحى كه بر اثر ممارست و تمرين پديد مى‏آيد و به نوبه خود آثار و لوازم و نتايجى دارد و از آن جمله پرهيز از گناه را سهل و آسان مى‏‌كند، طرح و عنوان كرده است: «ذمتى بما اقول رهينة و انا به زعيم ان من صرحت له العبر عما بين يديه من المثلات حجزته التقوى عن تقحم الشبهات؛ همانا درستى گفتار خويش را ضمانت مى‏كنم و عهده خود را در گرو گفتار خويش قرار مى‏دهم اگر عبرت‌هاى گذشته براى يك شخص آينه قرار گيرد، تقوا جلو او را از فرو رفتن در كارهاى شبهه‏ناك مى‏گيرد.»
تا آنجا كه مى‏فرمايد: «الا و ان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها و خلعت لجمها فتقحمت بهم فى النار الا و ان التقوى مطايا ذلل حمل عليها اهلها و اعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة؛ همانا خطاها و گناهان و زمام را در اختيار هواى نفس‏ [قرار] دادن، مانند اسب‌هاى سركش و چموشى است كه لجام از سر آنها بيرون آورده شده و اختيار از كف سوار بيرون رفته باشد و عاقبت اسب‌ها سوارهاى خود را در آتش افكنند و مثل تقوا مثل مركب‌هاى رهوار و مطيع و رام است كه مهارشان در دست سوار است و آن مركب‌ها با آرامش سوارهاى خود را به سوى بهشت مى‏برند.» (2)
در اين خطبه تقوا به عنوان يك حالت روحى و معنوى كه اثرش ضبط و مالكيت نفس است ذكر شده است؛ اين خطبه مى‏گويد لازمه بى‏تقوایى و مطيع هواى نفس بودن، ضعف و زبونى و بى‏شخصيت بودن در برابر محركات شهوانى و هواهاى نفسانى است، انسان در آن حالت مانند سوار زبونى است كه از خود اراده و اختيارى ندارد و اين مركب است كه به هر جا كه دلخواهش هست مى‏رود.
لازمه تقوا قدرت اراده و شخصيت معنوى داشتن و مالك حوزه وجود خود بودن است، در نهج‌البلاغه بر اين معنى تأكيد شده كه تقوا حافظ و پناهگاه است نه زنجير و زندان و محدوديت.
بسيارند كسانى كه ميان«مصونيت» و «محدوديت» فرق نمى‏نهند و با نام آزادى و رهایى از قيد و بند، به خرابى حصار تقوا فتوا مى‏دهند.
قدر مشترك پناهگاه و زندان «مانعيت» است، اما پناهگاه مانع خطرهاست و زندان مانع بهره‏بردارى از موهبت‌ها و استعدادها؛ مانند سوار ماهرى كه بر اسب تربيت شده‏اى سوار است و با قدرت و تسلط كامل آن اسب را در جهتى كه خود انتخاب كرده مى‏راند و اسب در كمال سهولت اطاعت مى‏كند؛ «ان تقوى الله حمت اولياء الله محارمه و الزمت قلوبهم مخافته حتى اسهرت لياليهم و اظمأت هواجرهم؛ تقواى الهى اولياى خدا را در حمايت خود قرار داده، آنان را از تجاوز به حريم منهيات الهى باز داشته است و ترس از خدا را ملازم دل‌هاى آنان قرار داده است، تا آنجا كه شبهايشان را بى‌خواب (به سبب عبادت) و روزهايشان را بى‌آب (به سبب روزه) گردانيده است» (3)
در اينجا على (ع) تصريح مى‏كند كه تقوا چيزى است كه پرهيز از محرمات الهى و همچنين ترس از خدا، از لوازم و آثار آن است پس در اين منطق تقوا نه عين پرهيز است و نه عين ترس از خدا، بلكه نيرویى است روحى و مقدس كه اين امور را به دنبال خود دارد؛ «فان التقوى فى اليوم الحرز و الجنة و فى غد الطريق الى الجنة؛ همانا تقوا در امروز دنيا براى انسان به منزله يك حصار و به منزله يك سپر است و در فرداى آخرت راه به سوى بهشت است.» (4)
در خطبه ‏156 تقوا را به پناهگاهى بلند و مستحكم تشبيه فرموده كه دشمن قادر نيست در آن نفوذ كند.
در همه اينها توجه امام معطوف است به جنبه روانى و معنوى تقوا و آثارى كه بر روح مى‏گذارد، به طورى كه احساس ميل به پاكى و نيكوكارى و احساس تنفر از گناه و پليدى در فرد به وجود مى‏آورد.
نمونه‏هاى ديگرى هم در اين زمينه هست و شايد همين قدر كافى باشد و ذكر آنها ضرورتى نداشته باشد.
تا به اينجا سخن از «تقوا» بود و ديديم كه از نظر نهج‌البلاغه تقوا نيرویى است روحى، مقدس و متعالى كه منشأ كشش‌ها و گريزهایى مى‌شود، كشش به سوى ارزش‌هاى معنوى و فوق‌حيوانى و گريز از پستی‌ها و آلودگی‌هاى مادى.
از نظر نهج‌البلاغه تقوا حالتى است كه به روح انسان شخصيت و قدرت مى‏دهد و آدمى را مسلط به خويشتن و مالك «خود» مى‌كند.
در نهج‌البلاغه بر اين معنى تأكيد شده كه تقوا حافظ و پناهگاه است نه زنجير و زندان و محدوديت؛ بسيارند كسانى كه ميان«مصونيت» و «محدوديت» فرق نمى‏نهند و با نام آزادى و رهایى از قيد و بند، به خرابى حصار تقوا فتوا مى‏دهند.
قدر مشترك پناهگاه و زندان «مانعيت»است اما پناهگاه مانع خطرهاست و زندان مانع بهره‏بردارى از موهبت‌ها و استعدادها؛ اين است كه على (ع) مى‏فرمايد: «اعلموا عباد الله ان التقوى دار حصن عزيز،و الفجور دار حصن ذليل، لا يمنع اهله و لا يحرز من لجأ اليه.الا و بالتقوى تقطع حمة الخطايا؛‌ بندگان خدا!بدانيد كه تقوا حصار و بارویى بلند و غير قابل تسلط است و بى‏تقوایى و هرزگى حصار و بارویى پست است كه مانع و حافظ ساكنان خود نيست و آن كس را كه به آن پناه ببرد حفظ نمى‏كند، همانا با نيروى تقوا نيش گزنده خطاكاری‌ها بريده مى‏شود.» (5)
على عليه‌السلام در اين بيان عالى خود گناه و لغزش را كه به جان آدمى آسيب مى‏زند، به گزنده‏اى از قبيل مار و عقرب تشبيه مى‏كند و مى‏فرمايد نيروى تقوا نيش اين گزندگان را قطع مى‏كند.
على عليه‌السلام در برخى از كلمات تصريح مى‏كند كه تقوا مايه اصلى آزادی‌هاست، يعنى نه تنها خود قيد و بند و مانع آزادى نيست بلكه منبع و منشأ همه آزادی‌هاست.
در خطبه 221 مى‏فرمايد: «فان تقوى الله مفتاح سداد و ذخيرة معاد و عتق من كل ملكة و نجاة من كل هلكة؛ همانا تقوا كليد درستى و توشه قيامت و آزادى از هر بندگى و نجات از هر تباهى است.»
روشن است تقوا به انسان آزادى معنوى مى‏دهد يعنى او را از اسارت و بندگى هوا و هوس آزاد مى‏كند، رشته آز و طمع و حسد و شهوت و خشم را از گردنش بر مى‏دارد و به اين ترتيب ريشه رقيت‌ها و بردگی‌هاى اجتماعى را از بين مى‏برد؛ مردمى كه بنده و برده پول و مقام و راحت‌طلبى نباشند هرگز زير بار اسارت‌ها و رقيت‌هاى اجتماعى نمى‏روند.
در نهج‌البلاغه درباره آثار تقوا زياد بحث شده است اما منظور اصلى اين است كه مفهوم حقيقى تقوا در مكتب نهج‌البلاغه روشن و معلوم شود كه اين‌همه تأكيد نهج‌البلاغه بر روى اين كلمه براى چيست.
در ميان آثار تقوا كه بدان اشاره شده است، از همه مهم‌تر دو اثر است؛ يكى روشن‏بينى و بصيرت و ديگری توانایى بر حل مشكلات و خروج از مضايق و شدايد و چون در جاى ديگر به تفصيل در اين باره بحث كرده‏ايم (6) و به‌علاوه از هدف اين بحث كه روشن كردن مفهوم حقيقى تقواست بيرون است، از بحث درباره آنها خوددارى مى‏كنيم.
در پايان بحث «تقوا» دريغ است كه از بيان اشارات لطيف نهج‌البلاغه درباره تعهد متقابل «انسان» و «تقوا» خوددارى كنيم.
در نهج‌البلاغه با اينكه اصرار شده كه تقوا نوعى ضامن و وثيقه است در برابر گناه و لغزش به اين نكته توجه داده مى‏شود كه در عين حال انسان از حراست و نگهبانى تقوا نبايد آنى غفلت ورزد؛ تقوا نگهبان انسان است و انسان نگهبان تقوا و اين دور محال نيست بلكه دور جايز است.
اين نگهبانى متقابل از نوع نگهبانى انسان و جامه است كه انسان نگهبان جامه از دزديدن و پاره شدن است و جامه نگهبان انسان از سرما و گرماست و چنانكه مى‏دانيم قرآن كريم از تقوا به «جامه» تعبير كرده است؛ «و لباس التقوى ذلك خير» (7)
على عليه السلام در باره نگهبانى متقابل انسان و تقوا مى‏فرمايد: «ايقظوا بها نومكم و اقطعوا بها يومكم و اشعروها قلوبكم و ارحضوا بها ذنوبكم...الا فصونوها و تصونوا بها؛ خواب خويش را به وسيله تقوا تبديل به بيدارى كنيد و وقت خود را با آن به پايان رسانيد و احساس آن را در دل خود زنده نماييد و گناهان خود را با آن بشوييد... همانا تقوا را صيانت كنيد و خود را در صيانت تقوا قرار دهيد.» (8)
و هم مى‏فرمايد: «اوصيكم عباد الله بتقوى الله فانها حق الله عليكم و الموجبة على الله حقكم و ان تستعينوا عليها بالله و تستعينوا بها على الله؛ بندگان خدا! شما را سفارش مى‏كنم به تقوا، همانا تقوا حق الهى است بر عهده شما و پديد آورنده حقى است از شما بر خداوند، سفارش مى‏كنم كه با مدد از خدا به تقوا نائل شويد و با مدد تقوا به خدا برسيد.» (9)
captcha