پيش از اين به قول برخى از مفسران كه حطيم، زمزم و اركان اربعه كعبه را نيز به بينات اضافه كرده و حتى مكانهاى مقدس مكه و حرم مثل مشعر و عرفات را نيز از مصاديق آيات بينات دانستهاند (علامه طباطبايی) اشاره شد. در اين نوشتار به بررسی مقام ابراهيم و حجرالاسود و روايات وارد شده است در اين زمينه پرداخته شده است.
امام صادق(ع) فرمودند: خداوند مكه را فضيلت داد و بخشى از آنرا برتر از بخشى قرار داد و فرمود: «از مقام ابراهيم، جايگاه نماز بگيريد». زراره میگويد به امام باقر(ع) عرض كردم: آيا حسين(ع) را درك كردى؟ فرمود: آرى، به ياد مىآورم كه همراه او در مسجدالحرام بودم. سيل وارد مسجد شد، مردم روى مقام مىايستادند. برخى كه بيرون مىرفتند، مىگفتند: مقام را سيل برد و بعضى مىگفتند: سر جاى خود است. به من فرمود: فلانى! مردم چه كردند؟ گفتم: خداوند به صلاحت دارد، مردم بيم آن دارند كه سيل، مقام را برده باشد. فرمود: ندا بده كه خداوند، آنرا نشانه قرار داده است، آنرا نخواهد برد. پس مردم آرامش يافتند.
جايگاه مقام كه ابراهيم(ع) آنرا قرار داده بود كنار ديوار كعبه بود. همچنان آنجا بود، تا آنكه مردم جاهليت آنرا به جايگاه امروزش منتقل كردند. چون پيامبر(ص) مكه را فتح كرد، به همان جایى برگرداند كه ابراهيم(ع) نهاده بود. آنجا بود تا آن كه عمر بن خطاب به حكومت رسيد. از مردم پرسيد: از شما چه كسى جايگاه قبلى آن را مىداند؟ مردى گفت: من جاى آنرا با افسارى كه نزد من است، اندازه گرفتهام . گفت: آنرا بياور. آنرا آورد و اندازه گرفت و مقام را به همان جا برگرداند.
امام صادق(ع) نيز در ضمن روايتی جابجايی حجرالأسود در زمان خليفه دوم را اشاره كردند و فرمودند: چون خداوند به حضرت ابراهيم(ع) وحى كرد كه مردم را به حج ندا بده، سنگى را كه اثر گامهايش در آن است و رو به روى كعبه و چسبيده به كعبه، در همان جایى كه امروز است قرار داد. سپس بر آن ايستاد و فرمان خدا را با رساترين صدايش ندا داد. چون آن سخن را گفت، سنگ تاب تحمل او را نياورد، پاهايش در آن فرو رفت. پس ابراهيم، پاهايش را از سنگ بركند.
چون مردم افزون شدند و به شر و بلا گرويدند، بر آن ازدحام آوردند و تصميم گرفتند كه در جایى كه امروز قرار دارد قرار دهند تا مطاف، براى طوافكنندگان خالى شود. چون خداوند، حضرت محمد(ص) را برانگيخت، به همان جايگاهى كه ابراهيم قرار داده بود، بازگرداند. همانجا بود تا آن كه رسول خدا(ص) از دنيا رفت و زمان ابوبكر و اوايل حكومت عمر نيز همانجا بود. سپس عمر گفت: مردم برگرد مقام در فشارند، كدام يك از شما جايگاهش را در جاهليت مىداند؟ مردى گفت: من آنرا اندازه گرفتهام. گفت: اندازه پيش توست؟ گفت: آرى. گفت: آنرا بياور. آورد. پس دستور داد كه مقام را به آن جا بردند و به مكانى برگرداندند كه اكنون است.
با توجه به اين روايات و مسلمات تاريخی تغيير مكان «مقام ابراهيم»نيست و بسيارى از كتابهاى سيره و حديث و تاريخ آنرا از مكان كنونىاش به كعبه نزديكتر و يا حتى چسبيده به آن دانستهاند. بر طبق آنچه كه از برخى احاديث، به دست مىآيد، ابتدا در جاهليت آنرا از كعبه دورتر بردند و سپس پيامبر اكرم(ص) آنرا پس از فتح مكه به جاى نخستينش باز گرداند، يعنى همان مكانى كه ابراهيم(ع) آنرا نهاده بود و سپس عمر آنرا به مكانى كه هم اكنون قرار دارد، انتقال داد.
در علت اين انتقال اختلافاتی وجود دارد؛ برخى آنرا به جهت سيلى مىدانند كه مقام را با خود برد و برخى ديگر به جهت توسعه دادن مكان طواف و دستهاى به جهت اينكه زير پاى طواف كنندگان نرود، دانستهاند.
پيامبر خدا(ص) فرمودند: «حجرالأسود، دست خدا در زمين است. هر كه آنرا لمس كند، دست خدا را لمس كرده است» و در روايت ديگر: «حجر، دست خدا در زمين است، كه با آن با بندگانش دست مى دهد». در روايت ديگری حضرت فرمودند «حجر، دست خدا در زمين است. هر كه دست خود را بر آن بكشد، با خدا بيعت كرده كه او را نافرمانى نكند».
عقبة بن بشير از امام باقر(ع) روايت مىكند: خداوند حضرت ابراهيم(ع) را فرمان داد كه كعبه را بسازد و پايههايش را بالا آورد و مناسك مردم را به آنان نشان دهد. ابراهيم(ع) و اسماعيل(ع) هر روز يك رديف مىساختند، تا به جايگاه حجرالأسود رسيدند. امام باقر(ع) فرمود: پس كوه ابوقبيس، ابراهيم را ندا داد: تو نزد من سپرده اى دارى. آنگاه حجرالأسود را به او داد و وى آنرا در جايگاهش نهاد.
امام على(ع) در پاسخ آن يهودى كه از او درباره اولين سنگى كه بر روى زمين نهاده شد پرسيد، فرمود: شما مىگوييد: آن است كه در بيتالمقدس است و دروغ مىگوييد. اولين سنگ، آن است كه آدم آنرا از بهشت فرود آورد. يهودى گفت: به خدا راست گفتى، اين مطلب به املاى موسى و خط هارون است.
پيامبر خداص(ص) فرمودند: در روى زمين جز سه چيز از بهشت نيست: نهالِ عجوه (نوعى خرماى خوب)، چند اوقيه (پيمانه و معيار وزن) آبى كه هر روز از بركت بهشت در فرات مىريزد و حجرالأسود و همچنين ايشان در روايتی ديگر فرمودند: حجرالأسود، از بهشت است.
منذر ثورى میگويد: از امام باقر(ع) درباره حجرالأسود پرسيدم و حضرت فرمودند: سه سنگ از بهشت فرود آمده است: حجر الأسود كه به وديعت به ابراهيم سپرده شد، مقام ابراهيم و سنگ بنى اسرائيل. حضرت فرمود: خداوند سنگ سفيد به حضرت ابراهيم سپرد كه سفيدتر از كاغذ بود، در نتيجه گناهان بنى آدم سياه شد.
پيامبر خدا (ص) فرمودند : روزى كه قريش در نهادن حجرالأسود، در جاى خود اختلاف كردند، من با دستانم آن را نهادم. اين مسئله بازگوی همان روايت تاريخی كه قريش در محل حجرالاسود و اينكه كدام يك از قبيلهها عهدهدار بالاآوردن آن ركن شود با هم درافتادند و گفتند: اولين كسى كه بر ما آشكار شود، او را داور قرار مىدهيم.
در اين لحظه رسول خدا(ص) آشكار شد، در حالى كه جوان بود و پارچهاى راه راه بر خود حمايل كرده بود. او را به داورى برگزيدند. او دستور داد تا حجرالأسود را در پارچهاى نهادند و بزرگ هر قبيلهای را طلبيدند تا و گوشهاى از پارچه را به او داد. خودش بالا رفت و حجر الأسود را (با آن پارچه) بالا آوردند، خود او آنرا در جايش نهاد.
شيخ صدوق مینويسد: روايت شده كه چون حجاج از ساختن كعبه فارغ شد، از امام سجّاد(ع) خواست كه حجر را در جاى خودش قرار دهد. حضرت نيز آنرا گرفت و در جايگاهش نهاد. اما به نظر روايت ديگری كه در اينباره از راوندى نقل شده است صحيحتر است. وی مینويسد كه چون حجاج بن يوسف به جهت جنگ با عبدالله بن زبير كعبه را ويران كرد، سپس آنرا آباد كرده و تجديد بنا كردند و خواستند حجرالأسود را نصب كنند.
هر يك از عالمان، قاضيان يا زاهدانشان كه آنرا نصب مىكرد، سنگ مىلرزيد و مىافتاد و در جاى خود ثابت نمىماند. امام سجاد(ع) آمدند و حجر الأسود را از دست آنان گرفتند و بسم الله گفتند و برجايش نهاد. سنگ در همانجا ثابت ماند، مردم نيز تكبير گفتند.
جعفر بن محمد بن قولويه مینويسد: «در سال 339 هـ. يعنی سالى كه قرمطيان حجرالأسود را به جاى خودش در كعبه نهادند. چون در سفر حج به بغداد رسيدم، بزرگترين انديشهام اين بود كسى را كه حجر الأسود را در جاى خود مىنهد، دريابم. چون كه ماجراى كار او در كتابها خواهد آمد، نيز آن سنگ را حجت خدا در زمان برجايش خواهد نهاد، آنگونه كه در زمان حجاج، امام سجاد(ع) آنرا در جايش قرار داد تا قرار گرفت.
به سختى بيمار شدم، آنچنانكه كه بيم جان داشتم، آنچه را در نظر داشتم فراهم نگشت. كسى را به نام «ابن هشام» نايب گرفتم و به او نامه مهر شدهاى دادم، در نامه پرسيده بودم كه عمرم چه قدر خواهد بود و آيا مرگ من در همين بيمارى است يا خير؟ به آن نايب گفتم: خواستهام اين است كه اين نامه به دست كسى برسد كه حجرالأسود را بر جاى خودش مى نهد و جواب نامه گرفته شود. تو را براى اين كار، نايب گرفتهام.
ابن هشام گويد: چون به مكه رسيدم و تصميم بر آن شد كه حجرالأسود را به جاى خود بازگردانند، مبلغى به خدام خانه خدا دادم كه توانستم جایى باشم كه قرار دهنده حجرالأسود را برجايش ببينم. كسى را هم از خدام قرار دادم كه مانع فشار مردم بر من شود.
هركس كه مى خواست حجرالأسود را بر جاى خود نهد، مى لرزيد و قرار نمىگرفت. جوانى گندم گون و زيبا روى آمد، آنرا گرفت و درجايش نهاد و قرار گرفت، گويا اصلا از جايش جدا نشده است. صداها برخاست، آن جوان خواست كه از در مسجد بيرون رود، از جايم برخاسته در پى او رفتم و مردم را از راست و چپ خود كنار مىزدم، تا آنجا كه پنداشتند ديوانهام.
مردم برايم راه مىگشودند و چشمم جدا از او نمىشد، تا آنكه از مردم جدا شد. من در پى او شتاب مىكردم و او آرام مىرفت و من به او نمىرسيدم. چون به جایى رسيدم كه جز من كسى نبود كه او را ببيند، ايستاد و رو به من كرد و فرمود: آنچه همراه دارى بده. نامه را به او دادم. بى آنكه به آن بنگرد فرمود: به او بگو: از اين بيمارى هراسى نداشته باش. مرگ تو نيز پس از سى سال خواهد بود. مدهوش شدم، توان حركت نداشتم و او مرا گذاشت و برگشت.»
روايات زيادی درحجر اسماعيل و آداب آن وارد شده است و از جمله امام صادق(ع) فرمودند: «حجر، خانه اسماعيل است و قبر هاجر و اسماعيل در آن قرار دارد. معاوية بن عمار: از امام صادق(ع) درباره حجر پرسيدم كه آيا جزء كعبه است يا بخشى از كعبه در آن است؟ فرمود: نه، حتى به اندازه چيده يك ناخن هم. ليكن اسماعيل(ع) مادرش را آن جا به خاك سپرد. دوست نداشت كه پا بر روى آن بگذارند، دور آن حصارى كشيد. قبور پيامبرانى هم در آن جاست.»