رمضان از راه میرسد، سفرهای به وسعت رحمت الهی گسترده میشود كه اگر وقتشناس باشيم؛ فرصت فراهم شده است.
اما
از او چه بخواهم؟
چقدر؟
كی؟
چه چيز بخواهم؟
. . . . . . . . . . . .
دختر كوچولو وارد بقالی شد و كاغذی به طرف بقال دراز كرد و گفت: مامانم گفته چيزهايی كه در اين ليست نوشته بهم بدی، اين هم پولش.
بقال كاغذ رو گرفت و ليست نوشته شده در كاغذ را فراهم كرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی يك مشت شكلات به عنوان جايزه برداری.
ولی دختر كوچولو از جای خودش تكون نخورد، مرد بقال كه احساس كرد دختر بچه برای برداشتن شكلاتها خجالت میكشه گفت: دخترم! خجالت نكش، بيا جلو خودت شكلاتهاتو بردار. دخترك پاسخ داد: عمو! نمیخوام خودم شكلاتها رو بردارم، نمیشه شما بهم بدين؟
بقال با تعجب پرسيد: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میكنه؟ و دخترك با خندهای كودكانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره.
راستی مشت خدا چقدر از مشت ما بزرگتره؟