کد خبر: 2570771
تاریخ انتشار : ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۸

عباس بابايی؛ شهيدی كه رهبر معظم انقلاب به حالش حسرت می‌خورد

گروه جهاد و حماسه: پانزدهم مرداد، بيست و ششمين سالروز شهيد سرلشكر خلبان عباس بابايی است. شهيدی كه رهبر معظم انقلاب درباره‌اش فرمودند: «اين شهيد عزيز يك انقلابی حقيقی و صادق بود و من به حال او حسرت می‌خورم و احساس می‌كنم كه در اين ميدان عظيم و پرحماسه از او عقب مانده‌ام.»

شهيد عباس بابايی در روز چهاردهم آذرماه سال 1329 در شهر قزوين به دنيا آمد. او تا پايان دوره متوسطه، در زادگاهش به تحصيل پرداخت و پس از موفقيت در كنكور سراسری، در حالی كه در رشته پزشكی پذيرفته شده بود، به دليل علاقه به خلبانی، داوطلب تحصيل در دانشكده خلبانی نيروی هوايی شد. پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی در سال 1349، برای تكميل تحصيلات به آمريكا رفت. البته آمريكا با تمام زرق و برقش نتوانست عباس را كه در خانواده‌ای مذهبی رشد كرده بود، جذب خود كند و پس از بازگشت، در پايگاه هوايی دزفول مشغول خدمت شد.
با ورود هواپيماهای اف ـ 14 به ايران، شهيد بابايی كه يكی از خلبانان ماهر و تيزهوش بود، به همراه چند نفر ديگر به اصفهان منتقل و در آن جا مشغول خدمت شد. در همين دوره، مبارزات مردم بر ضد رژيم ستم‌شاهی روز به روز بيشتر می‌شد و شهيد بابايی نيز به فعاليت‌هايی در پايگاه هوايی اصفهان دست زد. او بارها به خاطر سرسختی در مبارزه و پايبندی به اصول دين اسلام و فعاليت‌های سياسی‌اش، مورد بازجويیِ فرماندهان ارشد رژيم قرار گرفت.
با شروع جنگ تحميلی، شهيد بابايی آماده خدمت و جانبازی برای اسلام و ميهن شد. او در طول خدمت، به خاطر كاردانی و فعاليت شبانه‌روزی‌اش، در نهم مردادماه 1360 ضمن ارتقای به درجه سرهنگ دومی، به عنوان فرمانده پايگاه هوايی اصفهان منصوب شد. شهيد بابايی ضمن فرماندهی پايگاه هوايی اصفهان، دست از خلبانی و پرواز نكشيد و در بيشتر عمليات‌های برون‌مرزی شركت داشت و با بيش از سه هزار پرواز، كارنامه درخشانی برای خود و ميهنش به جا گذاشت.
هدف، انجام يك ماموريت جنگی بود، نيروهای عراقی در پشت سردشت پياده شده و در حال تجهيز خود بودند. آنها قصد حمله داشتند و اينكه به طرف سردشت بيايند. از طرفی قرار بود نيروهای سپاه پاسداران در آنجا عملياتی انجام دهند و ما مأموريت داشتيم كه از عمليات آنها پشتيبانی كنيم.
پرواز را شروع كرديم. شهيد بايايی طی مسير از كابين عقب، راهنمائی‌های لازم را انجام می‌داد و مسيرها و نشانه‌های معابر، پل، ارتفاع و جاده‌ها را به من نشان می‌داد.
وارد خاك دشمن شديم، نزديك هدف قرار گرفتيم، كار اوج‌گيری را آغاز كرديم و بعد روی هدف شيرجه رفتيم، در يك آن بمب‌ها را روی هدف ريختيم، انگار همه به هدف خورده بود، در حال بازگشت ديديم كه هدف به طور كامل منهدم شده است و ما در پوست خود نمی‌گنجيديم.
برگشتيم. در مسير برگشت، يك فضای بسيار سرسبزی بود كه حالت معنويت و روحانيت خاصی به آدم می‌داد. بابايی نگاهی به منطقه فوق كرد و در حال شكرگزاری بود، به خاطر موفقيتی كه به دست آورده بوديم تكبير می‌گفت و با خدای خود گفت‌وگو می‌كرد، در همين حال ناگهان انفجاری در هواپيما رخ داد و همه اوضاع را به هم ريخت …
سرتيپ خلبان علی‌محمد نادری، همرزم شهيد عباس بابايی است. كسی كه در آخرين پرواز عقاب جبهه‌ها او را همراهی می‌كرد. او از آخرين پرواز عاشقانه بابايی می‌گويد، روايتی كه در تاريخ ثبت خواهد شد تا آيندگان بدانند بر ياران خمينی(ره) و انقلاب بزرگشان چه گذشت؟
وی ادامه می‌دهد: با صدای انفجار، صدای بابايی هم خاموش شد و من همچنان در فكر هدايت و كنترل هواپيما بودم، عليرغم اينكه خود نيز از چند ناحيه زخمی‌ شده بودم، اجباراً از ارتفاع پايين آمدم، در آن لحظه و در لابه لای دره‌ها، در حال برخورد با ارتفاعات بوديم كه با خواست خدا و به صورت معجزه‌آسا از آن وضعيت خارج شديم.
بعد از گذراندن وضعيت فوق، تصور اوليه‌ام اين بود كه بابايی دسته «صندلی‌پران» را كشيده و يا اشتباهی صورت گرفته و دسته صندلی‌پران كشيده شده و ايشان هم با آن پايين پريده است.
از طرفی هم هر چه كه از طريق تلفن داخلی او را صدا می‌زدم، جز سر و صدای شديد باد، صدای ديگری را نمی‌شنيدم، از اين رو اين تصور هم برايم پيش آمد كه بايايی به هر دليلی، از كابين بيرون پريده است، تا اينكه آيينه‌ای كه در كابين جلو تعبيه شده است را تنظيم كردم كه وضعيت كابين عقب را ببينم، وقتی آيينه را تنظيم كردم، متأسفانه ديدم كه «صندلی‌پران» كه بايد خلبان را از كابين بيرون ببرد، سر جايش است و چتر نجات خلبان هم پاره شده است، آنجا بود كه به اين واقعيت پی بردم كه بابايی با صندلی بيرون نرفته است.
سرتيپ نادری، در حالی كه بعض گلويش را گرفته و اشك در چشمانش جاری می‌شود، ادامه می‌دهد: خلاصه هواپيما را به سمت پايگاه هدايت كردم، همه چيز برای نشستن مهيا شده بود، هواپيما را با تدابير خاص متوقف كردم. بلافاصله رفتم سراغ كابين عقب، ديدم متأسفانه كابين كاملاً متلاشی شده و شيئی به گلوی بابايی اصابت كرده و شاهرگش را پاره كرده است، قفسه سينه‌اش شكسته شده بود و وضع او طوری بود كه چنانچه اگر در همان لحظه اصابت هم به بيمارستان منتقل می‌شد، به دليل خونريزی شديد در قفسه سينه و سيستم تنفسی‌اش امكان نجاتش نبود، از اين رو به احتمال قوی بابايی در دم به شهادت رسيده بود.
و چه زيبا گفت، مقام معظم رهبری در وصف او كه: «اين شهيد عزيز يك انقلابی حقيقی و صادق بود و من به حال او حسرت می‌خورم و احساس می‌كنم كه در اين ميدان عظيم و پر حماسه، از او عقب مانده‌ام»!
و شهيد بابايی چه زيبا با ايثار جان خود، بهای بقای اسلام و ارزش‌های انقلاب اسلامی‌را پرداخت. بابايی، عقاب تيزپرواز آسمان‌های ايران اسلامی، با آسمان انس و الفتی عجيب داشت و دل به تقدير سپرده بود، تقديری كه قطعاً در آسمان رقم می‌خورد، آسمانی كه آماده بود تا روزی شاهد يكی از شكوهمندترين حماسه‌های جاويد باشد، حماسه‌ای كه با وداع بايايی رقم خورد و اين شهيد در پانزدهم مردادماه سال 1366 و در روز عيد قربان، در 37 سالگی و در عملياتی برون‌مرزی، به معراج هميشگی دوست قدم نهاد و آسمانی شد. يادش گرامی و راهش پاينده باد.
captcha