«دهليز» نام نخستين اثر سينمايی بهروز شعيبی پس از موفقيت نسبی در سیويكمين جشنواره بينالمللی «فيلم فجر» و كسب سيمرغ بهترين بازيگر زن از اين جشنواره برای بازی هانيه توسلی، چند روزی است كه در سينماهای كشور اكران عمومی شده است.
نخستين مسئلهای كه در «دهليز» مخاطب را آزار میدهد، روايتی كليشهای و كسالتبار از زندگی خانوادهای است كه سرپرست آن به دليل ارتكاب به قتل نفس، محكوم به اعدام است و اين ميان زن در تلاشی پنجساله برای گرفتن رضايت از اوليای دم كاری از پيش نمیبرد.
علی اصغری نويسنده فيلمنامه اين فيلم ناشيانهترين شيوه را در الگوبرداری از روايتی با اين موضوع در سينما اتخاذ كرده است؛ چرا كه در نمونههای مشابهی كه با اين موضوع هم در سينما و هم تلويزيون تاكنون شاهدش بوديم، حداقل اينكه اوضاع نابسامان معيشتی خانواده در نبود سرپرست خانواده روايت فيلم را به چالش بيشتری میكشيد در حالی كه در اين فيلم در نبود همسر زن، آب از آب تكان نمیخورد و تنها نگرانیهای زن، عاطفی و در مورد آينده تاريكی است كه ممكن است پيش روی فرزند خردسالش و تربيت او شكل گيرد.
در چنين فضايی است كه روابط ميان زن و شوهر شكل غيرواقع به خود میگيرد و در اغلب موقعيتها با پلانهای كشدار با سكوتی بیمعنا كه شايد ديالوگهايی معمولی و تكراری گاه موجب شكسته شدن آن بشود روبرو میشويم و افعالی كه اغلب به موضوع و فضای حاكم بر سكانسها ارتباطی ندارند و اسم آن را میتوان كنشهای تئاتری ناميد كه البته چون بازيگردان اين فيلم علی سرابی؛ بازيگر تئاتر است شايد به كاربردن آنها دور از انتظار نباشد.
كشدار شدن موضوع جلب رضايت زن از خانواده مقتول به منظور بخشش همسرش موضوعی است كه هيچگاه در فيلم به آن پرداخته نمیشود و اينكه چرا زن كه در استيصال است به جای ارتباط مستقيم با ولی دم و برانگيختن احساسات مادرانه وی، داماد خانواده را دخيل قرار میدهد كه اگر تنها دليل اين امر پرخاشگریهای خواهر مقتول و بیمنطق بودن او باشد كه باز منطق روايت كه سعی در واقعگرايی دارد حاصل نمیشود؛ چرا كه معمولاً فرد مستأصلی همچون زن فيلم به عنوان شخصيت اصلی كه نقش آن را هانيه توسلی بازی میكند در چنين شرايطی بايد به چنان مرحلهای رسيده باشد كه از هر شيوهای برای نجات همسرش از مرگ استفاده كند.
مشكل اصلی فيلم «دهليز» شناسنامهدار نبودن شخصيتهای آن است و از آنجا كه به هر حال فيلم از برشی مقطعی در وسط يك ماجرا آغاز میشود به بيننده اطلاعاتی مبنی بر اينكه پيش از آن چه اتفاقی افتاده است و بعد از آن چه اتفاقی میخواهد بيفتد داده نمیشود؛ چرا كه روندی منطقی در روايت اثر تا حصول نتيجه اتفاق نمیافتد و تنها از گفتار خواهر مقتول در مراجعه رئيس مركز توانمندسازی زنان سرپرست خانوار كه برای جلب رضايت ولی دم آمده است متوجه میشويم كه او قاتل را مستحق كيفر دانسته چرا كه آغازگر درگيری منجر به قتل را او میداند.
فيلمساز برای صحه گذاشتن بر اين مسئله پرداختی مقطعی از زندگی روزمره مرد قاتل با بازی رضا عطاران در زندان دارد، مردی كه معلوم میشود معلم است، ظاهری موقر و بافرهنگ دارد و در زندان اهل مطالعه است، به زندانبان برای آمادگی آزمون كنكور كمك میكند اما شايد كمی پرخاشگر باشد و زود از كوره در میرود و بلافاصله با همسلوليش درگير میشود اما هيچگاه از اين امر مطلع نمیشويم كه اين پرخاشگری و شكيبا نبودن او امری غريزی در اوست كه منتهی به مرگ جوانی شده است و يا ضعف اعصابی است كه بر او به واسطه گذران 5 ساله زندان عارض شده است.
نكته جالب توجه اينجاست كه مادر، فرزند خردسالش را تاكنون در مورد زندانی شدن پدر مطلع نكرده است و حال اينكه براساس چه پيشزمينهای تصميم میگيرد در اين فيلم به او بفهماند كه پدری دارد معلوم نيست؛ برخورد ابتدايی پدر و پسر در اتاق ملاقات زندان نيز چيزی به اندوختههای ذهن مبهم مخاطب اضافه نمیكند، اينكه آيا بنا به خواست مرد اين امر صورت گرفته و يا چيز ديگر و ناشيانهتر اينكه مرد كه نتيجه پيوند عاطفی ميان پدر و پسر تنها در تراشيدن چوبی همچون برخی فيلمهای آمريكايی و تبديل شدن آن به تنديس يك اسب متجلی میشود.
اگر كتمان زندانی و مجرم بودن پدر را از سوی مادر اين مسئله فرض كنيم كه پسر ممكن است به واسطه اين مسئله در ميان همشاگردیهايش سرافكنده شود كه چيزی در رابطه معمول ميان پسر و همكلاسیهايش قبل از و بعد از جريان مطلع شدن او از اينكه پدری دارد به عنوان تفاوت ديده نمیشود؛ آيا زن تصور میكند كه رابطه ميان همسر و پسرش بر روحيات او در زندگی آينده اثر منفی میگذارد؟ و در جواب اين پرسش بايد گفت كه ما كه با يك جانی بالفطره مواجه نيستيم؛ شخصيتی فرهنگی در يك موقعيت ناخواسته قتلی را مرتكب شده است و از آن طرف كودك بدون اينكه از شخصيت پدری كه تاكنون فرض میكرده وجود خارجی ندارد، مطلع شود پسر سر به زير و منزوی نيست و اتفاقاً شرارت كودكانه خود را دارد و اصطلاحاً آتش میسوزاند.
مرد كه ماجرای اعدامش محرز شده چند روزی به خانه برای مرخصی میآيد، ميان او و زن و فرزندش چه شرايط عاطفی ويژه را شاهد هستيم؟ گويا آب از آب تكان نخورده و همهچيز كاملاً عادی است در حالی كه سايه شوم مرگ، عذاب وجدان و تلاش مذبوحانه زن برای آخرين التماسهايش به خانواده مقتول به عنوان يك عامل خارجی همچنان بايد فضای متشنجی را به وجود بياورد تا به واسطه آن حداقل كمی از ريتم مرده و كسالتبار «دهليز» كاسته شود.
بلاتكليف بودن فيلم حاصل شخصيتپردازی نادرست نويسنده و كارگردان آن موجب شده است كه ماجرای اين براساس يك نمودار مشخص به پيش نرود كه اگر اينگونه باشد همه اتفاقات و خرده ماجراهای وارد شده بر فيلم بايد در خدمت روايت اصلی آن باشد در حالی كه اينطور نيست و گاه حضور ساير افراد و بازيگران در فيلم قوت میگيرد كه حتی میتوان برای آنها نيز روايت جداگانه را فرض كرد كه نمونه آن بگو مگوی خواهر مقتول با ديگر خواهرش بر سر موضوع بخشش است و يا صحنهای كه ميان مدير زندان و مدير مركز زنان سرپرست خانوار كه تصادفاً زن و شوهر هستند درمیگيرد و نشان از اختلاف سليقه آنها دارد اما هيچ يك كمكی به پيشبرد داستان فيلم نمیكنند.
پايان باز فيلم كه با چشمان اشكبار مادر مقتول همراه است كه گويا تحت تأثير حرفهای كودك خردسال قرار گرفته است كه اشتباه پدرش را همچون اشتباه و دروغ خود در مورد شكستن شيشه پنجره همسايه میداند، اين نويد را میدهد كه گويا مادر به چيزی به غير از قصاص قاتل فرزندش میانديشد و پرسشی كه اينجا مطرح میشود اين است كه اگر حضور پسر و كلام او اين قدر تأثيرگذار بوده و میتواند معادلات را برهم ريزد چرا اين اتفاق از همان ابتدا در قصه فيلم گنجانده نشده است.
به هر حال تلاش بهروز شعيبی را در كارگردانی نخستين اثر سينمايی كه شايد در برخی موارد نيز توأم با صحنههای ناب حاصل از هدايت بازيگران و ميزانسنهای تأثيرگذار و البته آزمون و خطای او برای اشراف بيشتر بر روايت داستانی در سينماست را ارج مینهيم و اميدواريم در آينده از او آثار نسبتاً قابل دفاعتری را شاهد باشيم.
سجاد دبيريان