کد خبر: 2583825
تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۷

سجده شهادت سجاد با شانه‌های زخمی

گروه جهاد و حماسه: سجاد عنوانی بود كه رزمندگان برای يكی از همرزمانشان كه سجده‌هايش گاه تا نيم ساعت به طول می‌انجاميد، انتخاب كرده بودند. رزمنده‌ای كه با شانه‌های زخمی و در حال سجده به ديدار پروردگارش شتافت.

قبل از عمليات والفجر 8، منطقه اروندكنار فقط يك جاده با فاصله 5/1 كيلومتر از خود اروند فاصله داشت. ‌با اين اوصاف برای رفتن به كنار اروند می‌بايست از لبه نهر و داخل نخلستان‌ها عبور می‌كرديم. برای شروع عمليات هم لازم بود اين جاده ترميم شود و هم جاده‌های آنتنی به سمت اروند كشيده شود تا برای پشتيبانی عمليات دچار كمبود نباشيم.
برای اين كار ما نياز به كاميون‌ها و دستگاه‌های سنگين مهندسی مثل لودر و بولدوزر داشتيم. از آنجائی كه تقريباً در مرحله شناسائی قرار داشتيم، تمام اين تحركات می‌بايست مخفيانه انجام می‌شد. برای همين، برای پنهان ماندن از ديد دشمن و نبودن در تيررس آنها لازم بود ديواره‌ای در لبه اروند ايجاد كنيم.
جاده‌ای در اين نقطه نبود و به دليل جزر و مد اروند، خاك منطقه به شدت باتلاقی بود و عبور و مرور كاميون‌ها و ادوات سنگين غيرممكن. كاميون‌ها خاك را در همان جاده قديم خالی می‌كردند و رزمندگان خاك‌ها را در گونی به دوش كشيده و برای احداث ديوار می‌بردند.
به دليل سرّی بودن منطقه و عمليات، از هر گردان چند نفر نيروی داوطلب داشتيم كه هيچ گونه تقاضای مرخصی هم نمی‌كردند و الحق والانصاف سنگ‌تمام گذاشته بودند.
روزی كه برای سركشی جهت پيشرفت كارها رفته بودم را از ياد نمی‌برم؛ حوالی ظهر بود، می‌ديدم اين نيروها در حالی كه با هم صحبت می‌كنند، كيسه‌های شن بر دوش به سمت ديواره حركت می‌كنند. تقريباً همه لباس‌هايشان از ناحيه كتف و شانه پاره بود. در ادامه مسير، پاهايم در محيط باتلاقی آنجا فرو رفت. موقع نماز شده بود، بچه‌هايی كه هميشه وقت اذان برای نماز خواندن از يكديگر سبقت می‌گرفتند، اين بار رغبت چندانی به جماعت از خود نشان نمی‌دادند.
تعجب كردم، با كمی دقت متوجه شدم هر كس زير نخلی می‌رود و در آنجا طوری كه ديگران مطلع نشوند، لباس‌هايشان را كه خونی است در می‌آورند و كمی آب می‌زنند و آويزان می‌كنند و مشغول عبادت می‌شوند. فهميدم هيچ كدام نمی‌خواهند ديگران از كتف‌های خونی‌شان مطلع شوند و چقدر زيبا بود با سرشانه‌های زخمی سجده به درگاه دوست بردن.
در ميان آنها، جوان خوش‌سيمائی بود كه تعقيبات نمازش را چنان از عمق جان می‌خواند و محو نيايش بود كه گويا پرندگان اطرافش محو او می‌شدند و تكان نمی‌خوردند، اين جوان بعضی وقت‌ها تا نيم ساعت در سجده می‌ماند؛ سجده‌های طولانی‌اش باعث شده بود تا رزمنده‌ها بدون اينكه نامش را بدانند، سجاد صدايش كنند.
در يكی از شب‌هائی كه سجاد مشغول حمل كيسه بود، تركش خمپاره‌ای به او اصابت كرد و اين جوان با گونی بر دوش، با حالت سجده بر زمين افتاد، بچه‌ها كه از كنارش می‌گذشتند تصور می‌كردند يك نفر از فرط خستگی گونی‌اش را انداخته.
بعد از مدتی متوجه شدند سجاد نيست، به گونی افتاده در مسير دقت كردند و گونی را كنار زدند، ديدند سجاد در حالت سجده به شهادت رسيده و سر از سجده بر نمی‌دارد.
captcha