کد خبر: 2592678
تاریخ انتشار : ۳۰ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۲

شهيد محمدعلی شاهمرادی؛ فرمانده‌ای كه از نيروهای تحت امرش پذيرايی می‌كرد

گروه جهاد و حماسه: شهيد محمدعلی شاهمرادی در سال 38 در ورنامخواست يكی از بخش‌های شهرستان لنجان در استان اصفهان به دنيا آمد و كسی گمان نمی‌كرد روزی يكی از اعجوبه‌‌های جنگ و در رديف نام‌آورترين فرماندهان جنگ شود.

رشادت‌های شهيد محمدعلی شاهمرادی موجب شد كه مسئوليت‌هـای متعددی به او واگذار شود كه مهمترين آن قائم مقامی تيپ قمر بنی‌هاشم(ع) بود، تا آنكه در عمليات كربلای » به آرزوی هميشگی خود كه همان شهادت بود، رسيد.
سرهنگ پاسدار حشمت‌الله مكتبی روايت می‌كند: بعد از عمليات والفجر8 حدود عصر سری به سنگر شهيد شاهمرادی معاون عملياتی تيپ در آن سوی اروندرود زدم تا گزارشی از وضعيت برنامه‌های تخريب به او بدهم؛ چون هوای بيرون بهتر بود دم در سنگر نشسته بوديم.
سردار شاهمرادی وضعيت خوبی نداشت، ظاهراً مقداری گاز شيميايی تنفس كرده بود و يك چفيه جلوی صورتش گرفته بود و صحبت می‌كرد؛ يك موتور سوار مقابل ما ايستاد و سراغ بچه‌های تخريب را گرفت؛ شهيد شاهمرادی به سمت من اشاره كرد و به او گفت: «همين ايشان هستند».
برادر علی‌پور، مسئول جديد تخريب قرارگاه كربلا بود كه برای بررسی وضعيت به منطقه ما آمده بود؛ بعد از احوالپرسی سريع به موضوع مأموريتش پرداخت، در همين بين سردار شاهمرادی با شربت و چای از ما پذيرايی كرد؛ چند روز بعد مجدداً برادر علی‌پور به سنگر خودمان در شمال اروندرود آمد؛ در خلال صحبت نگاهی به اطراف می‌كرد، مثل اينكه دنبال كسی می‌گشت.
دنبال كسی می‌گردی؟ ـ بله، دنبال همان برادری كه شهردار شما بود، می‌گردم. ـ ما در واحد تخريب شهردار نداريم! ـ همان برادری كه آن روز از ما پذيرايی می‌كرد.
تازه ما متوجه شديم، سردار شاهمرادی را می‌گويد؛ به او گفتيم: «ايشان معاون عملياتی تيپ هستند» در ابتدا قبول نكرد، فكر می‌كرد با او شوخی می‌كنيم اما بعد برايش خيلی جالب بود كه معاون عملياتی تيپ، خودش از نيروهای تحت امرش پذيرايی كند، به نحوی در بين بچه‌ها رفتار كند كه تشخيص مسؤوليتش امكان نداشته باشد.
محمد حسن خليفی نقل می‌كند: شهيد شاهمرادی متخصص شناسايی بود؛ قيافه‌اش به اهالی جنوب بيشتر شبيه بود؛ به خصوص چهره آفتاب سوخته و قدبلند او. شنيده بودم كه در شناسايی‌ها به راحتی وارد مقر عراقی‌ها شده، با آنها غذا می‌خورد و برمی‌گشت.
در عمليات والفجر8 جمعی اسير از دشمن گرفته، در گوشه‌ای نشانده بوديم و منتظر ماشين جهت انتقال آنها به عقب بوديم؛ شاهمرادی نيز در خط قدم می‌زد؛ ناگهان يكی از درجه‌داران بعثی در حالی كه با انگشت به او اشاره می‌كرد، چيزهايی می‌گفت؛ آن درجه‌دار بعثی شلوارش را بالا زده، پای كبود شده‌اش را نشان می‌داد.
يكی از بچه‌هايی كه به زبان عربی آشنا بود، آورديم ببينيم چه می‌گويد؛ درجه‌دار بعثی می‌گفت: «اين عراقی است! اينجا چه كار می‌كند؟! از نيروهای ماست، چرا دستگيرش نمی‌كنيد؟» در حالی كه متعجب شده بوديم، پرسيدم: «از كجا می‌گويی؟» گفت: «چند روز قبل در صف غذا بود؛ با من دعوايش شد و من را كتك زد؛ اين جای لگد اوست» و پای سياه‌شده‌اش را نشان داد. شاهمرادی كه متوجه اين صحنه شده بود، از دور دستی تكان داد و جلوتر نيامد.
captcha