به گزارش ایکنا، به مناسبت برگزاری مراسم وداع و تشییع رهبر شهید ایران، شاعران در مراسمی به عنوان «آخرین دیدار» طی دو روز و به صورت 24 ساعته به شعرخوانی با محتوای وداع با قائد امت میپردازند که در ادامه بخش دیگری از اشعار قرائت شده در این مراسم را با هم میخوانیم.
شاعر: علیرضا قزوه
دردی گران به جسم رسید و به جان رسید
داغی عظیم بر شد و بر استخوان رسید
جسمی غریب و عاشق در شعله شست تن
روحی رها به کنگره آسمان رسید
ارزانیاش هزار سلام و دو صد درود
روحی که جاودانه شد و شادمان رسید
از باغ آسمانی خورشید رنگ طوس
گلدستهای به خرمن این بوستان رسید
هجر تو را به عرش خدا مویه میبرند
داغ تو را خبر به زمین و زمان رسید
در ماتمت قیامت کبری علم شده ست
از هر طرف که مینگرم کاروان رسید
صد کاروان ز جمع شهیدان به گرد توست
صد میهمان به تسلیتت از جهان رسید
کشمیر شد به ماتم و سوگت سیاهپوش
آوازهات به کشور هندوستان رسید
بر دوش باد پرچم یاد تو رفت و رفت
تا بلخ و تا کراچی و تا مولتان رسید
اسطوره ضجه زد به غمت، رستم رشید
با پرچم عزای تو ازسیستان رسید
فریاد عاشقانهات از شرق پر کشید
تا باختر درآمد و تا قیروان رسید
مدیون آن بهار سراسر شکوفه ام
با بودنش به باغ دلم کی خزان رسید
آرام دل به بارگاه عشق راه یافت
صاحب هنر به درگه صاحبقران رسید
از عمق جان به خدمت خلق اعتقاد داشت
از صدق دل به مرتبتی جاودان رسید
شد روز روز سوم خرداد سال درد
تلقین و دفن گشتن او را زمان رسید
بخشید هر چه داشت به گلها و رودها
سجادهاش به نیمه شبی ناگهان رسید
مهرش نصیب بید شد و سهم سروها
انگشترش به دست درختی جوان رسید
دیدم عبای سبزش بر دوش بادهاست
عمامهاش به شانه سروی روان رسید
دردش نشسته بود روی شانههای کوه
پیراهنش به داد گل ارغوان رسید
سر را به آستانه اغیار خم نکرد
از حق امان گرفت و به دارالامان رسید
تابوت او درآمد و ما غرق اشک و آه
گفتی که کاوه با علم کاویان رسید
عشق شهادتش به شهیدان کشیده بود
از دوست هر چه خواسته بود او همان رسید
ای سید شهید بزرگی به خدمت است
از عزت و بزرگی تو صد نشان رسید
در ماتم تو مردم دلتنگ سوختند
پیغام تو به دست امام زمان رسید
یا سید شهید تو از ایل عاشقی
بر ما چه لطفها که از این خاندان رسید
زخمت به دل درآمد و دردت به جان نشست
داغ دلت به باغ گل ارغوان رسید
شد عاقبت به سمت سناباد عاشقی
ای خوش به حال آنکه به این آستان رسید
هفتاد سال جامه خدمت به اشک شست
با عشق تا به بارگه بیکران رسید
پنجاه سال تهمت و بهتان و افترا
از دشمنان رسیدش و از دوستان رسید
روح بزرگوار امینش صبور بود
بی هیچ شکوه تا دل دارالامان رسید
تا بارگاه حضرت شمس الشموس جان
آن عاشق شکسته دل شادمان رسید
پایان آن بزرگ سرآغاز زندگی است
عاشق اگر شوی به خدا میتوان رسید
شاعر: مصطفی محدثی خراسانی
ما از غم دشوار تو آسان نگذشتيم
مانديم براين عهد و زپيمان نگذشتيم
سامان نگرفتيم در آيينه منصور
تا در ره تو از سر و سامان نگذشتيم
در بوته گر انداختمان گردش ايام
از مرتبه خون شهيدان نگذشتيم
جان بود که امکان گذر کردن ازآن بود
جان بود، گذشتيم، ز جانان نگذشتيم
ترديد نکرديم و در آشوب حوادث
از هرچه گذشتيم از ايران نگذشتيم
شاعر: افسانه غیاثوند
شام عزای عشق
السلام علیک یا ابا عبداله
دستش چرا به صحن و سرایش نمیرسد
پر میزند دلش، به هوایش نمیرسد
مظلوم او که تشنهترین بود بین ما
اما برات کرب و بلایش نمیرسد
آن قدر از خودم گله دارم که زنده ام
در موسمی که عطر ردایش نمی رسد
آن قدر از خداگله دارم که زنده است
بدخواه او دمی به سزایش نمیرسد
در خاک و خون چه بر سر آن حلق تشنه رفت
دیگر به ما صدای رسایش نمیرسد
حالا به دور پیکر او پرسه می زنند
دستی ولی به گرد عصایش نمیرسد
با ما وداع آخر او هم حکایتی است
عقلم دگر به کی و کجایش نمیرسد
بیهوده دادهام به دلم وعده گریه را
دق میکنم به شام عزایش نمیرسد
شاعر: احمد شهریار
گریه کردیم، دگر وقتِ رجزخوانیِ ماست
نمِ باران، نه، دمِ غرشِ توفانیِ ماست
متوسل به دعاییم و تفنگی در دست
قدرتِ بازوی ما، قوتِ ایمانیِ ماست
کدخدا شهره به ضحاکِ زمان است ولی
دیر یا زود ببینید که زندانیِ ماست
زده بر طبلِ مصافِ عربی و عجمی
لشکرِ کفر که مغلوبِ مسلمانیِ ماست
این خلیج، این که بهجز فارس ندارد نامی
در دلِ جنگ، همان خندقِ سلمانیِ ماست
شک نداریم در این جنگ که پیروزیِ ما
از دعاهای همان یارِ خراسانیِ ماست
شاعر: احمد شهریار
گریه کن ای دیدهی پرخون، عزاداریم ما
تا قیامت بعد از این محرومِ دیداریم ما
ملکِ ایران یا که پاکستان چه فرقی میکند
هرکجا در دامِ عشقِ تو گرفتاریم ما
ضامنِ درمانِ ما دستِ شفابخشِ تو بود
ای طبیبِ آشنا برگرد، بیماریم ما
عاقبت این سیلِ غم، بنیادِ ما را میبرد
در فراقت روز و شب چون ابر میباریم ما
یاد ایامی که میگفتیم با خود شهریار
رهبری فرزانه چون سید علی داریم ما
شاعر: محمدرضا طهماسبی
مردی که همچون او به زمین و زمان نبود
مردی که هیچ درخورش این خاکدان نبود
دنیای علم بود که هیچ انتها نداشت
دریای فضل بود که هیچش کران نبود
او را نشان و نام علی بود گرچه او
هرگز به عمر خود پی نام و نشان نبود
بی تخت و تاج ناصر دین بود چون علی
سلطان زهد بود، نه! صاحبقران نبود
با دشمنان چو آتش و با دوستان چو آب
در وصفش این بس است که چون دیگران نبود
او رفت و ما هنوز از این غم نمرده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود