دوباره هوا، هوای رفتن شده، هوای رفتن به مدرسه، كتابهای نوی ورق نخورده، دفترهای سفيد، مدادهای نتراشيده، كيف و كفش نو، زنگهای تفريح، خنده و شادی، آشنايی و پيوند، قهر و آشتی؛ هر جای شهر را كه بو میكنی؛ بوی چيزهای خوب به مشامت میخورد، بوی نو شدنها.
هر سال در چنين روزی هفت ساله میشوم و انگار از خوابی هزار ساله برمیخيزم، چشمانم را كه میبندم، ياد روزهای كودكیام میافتم، ياد روزهای خوب، روزی كه برای اولينبار دست در دستان مادرم به دبستان رفتم و طی مسير خانه تا دبستان كودكان هم سن و سال خودم را میديدم كه با روپوش و كيف و كفش نو و با هزاران آرزو در دل راهی دبستان شده بودند، همكلاسیهايم را میگويم؛ كه از همان روز اول مدرسه، دنيای كوچك خود را پر از آرزوهای بزرگ كرده بودند و به سالهای دور فكر میكردند به روزی كه پس از باسواد شدن، دكتر و يا خلبان شوند و من كه آرزو داشتم معلم شوم.
آن شب را تا صبح نخوابيده بودم؛ روپوش، كيف و كفش نويی را كه برای رفتن به مدرسه خريده بودم، بالای رختخوابم قرار دادم، تا به دور از چشم پدر و مادرم هر وقت كه دلم برايشان تنگ شد آنها را بو كنم؛ انگار هيچ وقت قرار نبود كه صبح شود تا من آنها را بپوشم، شور و اشتياق وصفناشدنی كه برای پوشيدن آن لباسها داشتم، بيشتر از شور و اشتياقی بود كه برای باسواد شدن داشتم.
نمیدانم آن شب را چگونه به صبح رساندم اما خوب به ياد دارم كه پيش از بيدار شدن پدر و مادرم، با بر تن داشتن لباسهای نويی كه بوی مهر و مهربانی میدادند، آماده بيرون رفتن از خانه و رسيدن به مدرسه بودم، مدرسهای كه شنيده بودم آدمها را باسواد میكند و به آرزوهايشان میرساند، تا بعدها به درد جامعه بخورند.
وارد كوچه كه شدم كودكان هم سن و سال خودم را ديدم كه تا ديروز همبازیام در همين كوچهها بودند و امروز با من هم گام شدهاند، تا با قدمهای نرم خود، رخوت كوچهها و خيابانها را بر هم بريزند و با گامهای پاييز همنوا شوند، هرچند كه آن روزها، روپوش، كيف و كفش رنگارنگی نداشتيم و بچهها مانند امروز، رنگهای صورتی، آبی، بنفش، سبز و... برتن نداشتند اما حال و هوای دوستان و همكلاسیهايم همان حال و هوايی بود كه امروز در كوچه و خيابان شهرمان سايه گسترده است، بچهها همان بچههايی هستند كه آن روزها در چنين روزی برای اولينبار پا به حيات مدرسه گذاشتند و با رها كردن دستان پدر و مادر خود، زندگی تازهای را برای رسيدن به آرزوهايشان آغاز كردند.
از اولين مهری كه وارد دبستان شدم، سالها میگذرد، به ياد ندارم كه آن روز هم مثل امروز جشنی به نام «جشن شكوفهها» برای ما كلاس اولیها برگزار شد يا نه! اما بوی گل ياس و بوی اسفندی كه خانم معلم برای ما دود كرده بود، هنوز هم در مشامم میپيچد، بوی گل و اسفند در كنار جعبه شيرينی كه خانم معلم به همه همكلاسیهايم تعارف كرده بود را هيچگاه فراموش نمیكنم، شيرينیهايی كه شنيده بودم با پول خودش خريده بود، شايد او تنها خانم معلمی بود كه برای هميشه در ذهن من و تمام همكلاسیهايم باقی ماند، نه به خاطر جعبه شيرينی كه به ما تعارف كرد، نه؛ به خاطر آن خاطره زيبايی كه از اولين روز ورود به مدرسه برای ما به يادگار گذاشت!
شايد هم او بود كه باعث شد من آرزو كنم، بزرگ كه شدم، معلم شوم، هرچند كه اين آرزو برای هميشه يك آرزو ماند!
امروز هم مانند آن روز، زمانی كه از كوچهها و خيابانهای شهر عبور میكردم صدای قدمهای نرم كودكانی را شنيدم، قدمهايی كه رخوت كوچهها و خيابانها را بر هم میزد و صدای گامهای كوچك، اما بلند كودكان را به گوش ما كه اولين روز مدرسه خود را با همان گامهای كوچك اما بلند خود آغاز كرده بوديم، میرساند.
ضربآهنگی كه امروز از كوچهها و خيابانها شنيده میشود، ضربآهنگ حيات متعالی بشريت است، اين گامها، صدای بلند حيات تعليم و تربيت و صدای زندگی را تداعی میكنند، صدايی كه با نواخته شدن «زنگ شكوفهها» به توان دو میرسد و خاطرهای ماندگار را برای هميشه در ذهن كودكان كلاس اولی به ثبت میرساند تا در سالهای دور زندگی خود و گذر از كوچههای مهر، اين روز را در ذهن خود تداعی كنند و به ياد كلاسهای درسی بيفتند كه پر بود از شكوفههای رنگارنگ، شكوفههايی كه امروز 31 شهريورماه، همزمان با پايان فصل گرم تابستان، حيات مدرسهها را طراوت بخشيدهاند.
شكوفههايی كه امروز برای اولينبار وارد مدرسه شدهاند، كودكانی هستند كه پس از بيرون آمدن از خانه خود، خانه دومی به نام «مدرسه» را انتخاب كردهاند و برخی از آنان خوشحال، و برخی ديگر زيبايی چهرهشان را با اشكهايی كه بر گونههايشان جاری است، دو چندان كردهاند، اشكهايی كه شايد از روی خوشحالی است و شايد...؛ اشكهايی كه نمیدانند با ورود به كلاس درس، ديگر هيچ معنايی نخواهند داشت و اين اشكها تا لحظاتی ديگر با جعبه شيرينی و شكلاتی كه خانم معلم به آنان تعارف میكند، از بين میرود و از آن، تنها خاطرهای زيبا به ياد میماند.
شكوفههايی كه امروز برای نخستينبار پا به عرصه تعليم و تربيت گذاشتهاند، هفتساله هستند، سنی كه در آموزههای قرآنی و دينی نيز به آن تأكيد شده است و از آن به عنوان سن تربيتپذيری ياد شده است؛ پيامبر اكرم(ص) نيز كه اهميت خاصی برای اين سن قائل بودند، دورههای تربيتی را به سه دوره «سيادت»، «تربيت» و «وزارت» تقسيم كردهاند و بر اين اساس؛ هفت سال اول زندگی را دوره «سيادت»، هفت سال دوم را دوره «عبوديت، بندگی و تربيت» و هفت سال سوم زندگی را دوره «مشورت دهی و وزارت» نامگذاری كردهاند.
در روايت ديگری؛ علم در كودكی مانند: حككردن نقشی بر روی سنگ عنوان شده است و اين بدان معنا است كه تعليم و تربيت در دوران كودكی مانند نقشی است كه بر روی سنگ حك میشود و تا پايان عمر نيز در شخصيت او پايدار خواهد ماند، پس برای اينكه نونهالان؛ اين شكوفههای رنگارنگ براساس اهداف و آموزههای قرآنی و دينی تربيت شوند، بايد تمام هم و غم خود را معطوف به آنان كنيم.
در اين ميان؛ معلمان كه بيشترين اثرگذاری را بر روی دانشآموزان دارند، لازم است كه به نقش خود در ساخت آيندهای روشن برای نونهالان واقف باشند و تلاش كنند تا با تعليم و تربيت قرآنی، آيندهای متعالی را برای فرزندان ايران اسلامی رقم بزنند.
ليلا محمدی