پرده اول: دریک روز بهاری دلنشین مهمان دلهای گرم مادرانی بودم که روزها با چشمانتظاری و شبها را با یاد و خاطره روزهای خوب گذشته میگذرانند.
پرده دوم: فضای سبز و محوطه بیرونی خانه سالمندان کهریزک بسیار زیبا، آرام و بدون دغدغههای روزمره زندگی است و مددکاران و پرستاران مهربان آن با از خودگذشتگی و ایثار فراوان از این فرشتگان زمینی مراقبت میکنند اما باز هم غم، اندوه، حسرت و انتظار را میتوان در چشمان خسته از روزگار این مادران دید حتی آنها که به واسطه بیماری آلزایمر گذشتهشان را نمیدانند.
پرده سوم: در انتهای محوطه کهریزک وارد ساختمان یک طبقهای میشوم که ساکنان آن هر کدام به دلیل بیماری قادر به راه رفتن نیستند، دیوارهای راهرو و اتاقها و پردههای نصب شده در آن به رنگ صورتی است و یادآور بخش زایمان بیمارستانها است همان جایی که به برای اولین بار تو را «مادر» مینامند. در هر اتاق چندین تخت قرار دارد و بر روی هر کدام بانوان سرزمین ارامیده اند، بانویی که روزگاری با قدمهای محکم و استوار برای سربلندی این کشور گام برداشتهاند و امروز زمینگیر تختهای آسایشگاه شدهاند.
پرده چهارم: موقع ناهار است، با آنها هم صحبت میشوم ، با رویی گشاده من را میپذیرند؛ از مدت حضورشان در آسایشگاه میپرسم؛ یکی میگوید: 6ماه، دیگری یکسال، آن یکی 4 سال و ... که در اینجا ساکن شدهاند، اما آنچه که خیلی جالب توجه است این است که همه آنها میگویند به خواست و میل خود به اینجا آمدهاند.
پرده پنجم: به اتاق دیگری میروم مددکاری با مهربانی در حال غذا دادن به بانویی است، مادری به دیوار اتاق خیره شده و بانویی خواب است یا خود را به خواب زده. بر روی تختها تابلویی نصب شده که مشخصات هر یک از سالمندان و نوع بیماری ایشان در آن آمده است، ساکنین این اتاق مشکل بلع دارند و مددکاران با مهربانی به مادران یا به قول خودشان «مامانجون» غذا میدهند.
پرده ششم: از مددکاری که در بخش است در مورد ایشان میپرسم، میگوید: در اینجا افراد مختلفی حضور دارند، برخی توسط بهزیستی به اینجا آمدهاند و به دلیل فراموشی چیزی را به خاطر نمیآورند و هیچ هویتی ندارند، بعضی دیگر نیز بیرون محوطه رها شدهاند و خانواده دیگر هیچ سراغی از ایشان نمیگیرد. البته دربرخی موارد خانواده واقعاً شرایط نگهداری از سالمند را ندارد و طبیعی است که او را به اینجا بیاورد، افرادی هستند که با وجود اینکه آلزایمر دارند و حتی لحظهای را به یاد ندارند اما خانواده هر روز به دیدار ایشان میآید و هستند کسانی که روزها و شاید سالها در انتظار عزیزان خود هستند اما کسی از ایشان یادی نمیکند و این انتظار بیهوده باعث میشود تا افسردگی هم بر دردهای بیپایان ایشان افزوده شود.
پرده هفتم: وارداتاق دیگری میشوم بانوی مهربانی با گشادهرویی از من استقبال میکند، گویی مدتها است من را میشناسد از او درباره فرزندانش میپرسم در ابتدا منکر میشود که فرزندی دارد اما بعد از اندکی با چشمان پر از غم نگاهم میکند و میگوید: یکسال است که در اینجا هستم، همسرم راننده سرویس بود و سالها پیش فوت کرد، منزل ما در خیابان صفاری بود، دو پسر و سه دختر دارم که پسرانم معتاد شدند و من را به این روز انداختند. هر سال عید خانهام پر بود از سر و صدا و هیاهوی شادی مهمانان اما امسال...
پرده هشتم: اینجا مادرانی هستند که روزی ستون خانهای بودند و امروز درگوشه تنهایی خود با یاد و خاطره روزهای گذشته شب و روز را میگذرانند. وقتی از ایشان میپرسم فرزندانتان در عید به دیدار آمده اند رویشان را به سمت دیگری میکنند و میگویند در این دنیا جز خدا کسی را ندارند، گویی خود باور دارند که هیچکس را نداشتهاند.
پرده نهم: امسال به این دلیل که روز مادر در تعطیلات عید واقع شده و کارمندان در مرخصی و تعطیلات هستند، برنامه خاصی برای مادران و زنان ساکن در کهریزک بر خلاف سالهای گذشته برگزار نمیشود.
و پرده آخر: کمکم وقت رفتن است و آماده بازگشت میشوم به این بانوان نگاه میکنم و به یاد این سخن گهربار حضرت زهرا(س) میافتم که میفرمایند: «در خدمت مادران باشید، چرا که بهشت زیر پای مادران است» و با خود میاندیشم با وجود این همه توصیهای که قرآن کریم در خصوص والدین و علیالخصوص مادران داشته و روایات متعدد در این زمینه، چرا باز هم شاهد بیمهری برخی فرزندان نسبت به والدین هستیم، مگر ما در پی رسیدن به بهشت نیستیم، اینجا به واسطه حضور مادران، بهشتی روی زمین است.