به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از اصفهان، قسمت عمده آنچه در نهجالبلاغه آمده است و ما آن را پيوند و ارتباط غيرمستقيم با قرآن كريم ناميدهايم، مسائل و مباحثى نو و تازه است، امّا متأثر از نور وحى و برخاسته از منطقى الهى؛ و اين امرى طبيعى است، زيرا على(ع) فرزند قرآن و ذوب شده در كلام الهى بود و تمام حركات و اقدامات و مواضع آن حضرت الهى و قرآنى، منطبق با اصول و مبانى الهى و نشأت يافته از روح قرآنى بود، و اين امر در جاى جاى نهجالبلاغه متجلّى و قابل مشاهده است.
«ابن ابىالحديد معتزلى» در ذيل خطبهاى كه امام (ع) پس از تلاوت آيات (أَلْهَاكُمْ التَّكَاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ) ايراد كرد، مىنويسد «هر كه در اين فصل از نهجالبلاغه تأمّل و تدبّر كند، درستى سخن معاويه را درباره على (ع) درمىيابد كه گفته است«به خدا سوگند او بود كه فصاحت و سخنورى را ميان قريش معمول ساخت». و اگر تمام سخنوران عرب يكجا در مجلسى گردآيند و اين خطبه على (ع) بر آنان خوانده شود، سزاوار است كه همگىشان در برابر آن سجده كنند، همانطور كه قرآن سورههايى دارد كه در آن سورهها آياتى است كه چون خوانده شود بايد سجده نمود.»
استاد جوادى آملى گويد اين معنى در حضور درس استاد علّامه طباطبايى (ره) مطرح شد كه چگونه ابن ابىالحديد، يك همچو تعبير بلندى دارد؟ استاد فرمودند«ابن ابىالحديد گزاف نگفته، زيرا اگر سجده است براى كلام خداست و همان محتواى قرآنى است كه به صورت خطب على بن ابىطالب (ع) درآمده است و در حقيقت براى كلام خداوند سجده مىكنند نه براى كلام مخلوق خدا.»
نهجالبلاغه حقيقتآ چنين است؛ محتواى كلام الهى است در قالب الفاظ علوى. در ذيل به نمونههايى از اين بخش بسنده مىكنيم.
حكمت متعالى
«هُوَ الاْوَّلُ وَ الاْخِرُ؛ اوست اوّل و آخر».
اميرمومنان (ع) در خطبهاى كه در آن به بحث صفات خداى متعال پرداخته است مىفرمايد«وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيکَ لَهُ. الاَْوَّلُ لاَ شَيْءَ قَبْلَهُ، وَ الاْخِرُ لاَ غَايَةَ لَهُ؛ و گواهى مىدهم كه خدايى نيست جز خداى يكتا؛ كه بىانباز است و بىهمتا. آغاز اوست، كه پيش از او چيزى نيست. انجام اوست و نامنتهى است».
و آن حضرت در خطبه «اشباح » كه از خطبههاى شگفت و گرانقدر و درخشان آن حضرت است همين حقيقت را بيان فرموده است.«الاْوَّلُ الَّذِي لَمْ يَكُنْ لَهُ قَبْلٌ فَيَكُونَ شَيءٌ قَبْلَهُ. وَ الاْخِرُ الَّذِي لَيْسَ لَهُ بَعْدٌ فَيَكُونَ شَيءٌ بَعْدَهُ؛ اوّلى است، كه آغازى ندارد تا پيش از او چيزى بود؛ و آخرى است، كه پايانش نيست تا تصوّر چيزى پس از او رود».
و نيز فرموده است «الاْوَّلُ الَّذِي لاَ غَايَةَ لَهُ فَيَنْتَهِي؛ وَ لاَ آخِرَ لَهُ فَيَنْقَضِي؛ اوّل است كه نهايتش نيست تا به پايان رسد، و آخرى ندارد تا سپرى گردد». «الْحَمْدُ لِلّهِ الاْوَّلِ فَلاَ شَيْءَ قَبْلَهُ؛ وَ الاْخِرِ فَلاَ شَيءَ بَعْدَهُ؛ سپاس خداى راست كه اوّل است و چيزى پيش از او نيست؛ و آخر است و پس از او موجودى نيست».
«الْحَمْدُ لِلّهِ الاْوَّلِ قَبْلَ كُلِّ أَوَّلٍ، وَ الاْخِرِ بَعْدَ كُلِّ آخِرٍ؛ وَ بِأَوَّلِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ أَوَّلَ لَهُ، وَبِآخِرِيَّتِهِ وَجَبَ أَنْ لاَ آخِرَ لَهُ؛ پيش از هر چيزى است كه آن را نخستين انگارند، و پس از هر چيزى است كه او را آخرين شمارند؛ چون پيش از او چيزى نيست، بايست كه او را ابتدايى نباشد، و چون پس از او چيزى نيست او را انتهايى نباشد».«لَيْسَ لاِوَّلِيَّتِهِ ابْتِدَاءٌ، وَ لاَ لاَِزَلِيَّتِهِ انْقِضَاءٌ. هُوَ الاَْوَّلُ لَمْ يَزَلْ، وَ الْبَاقِي بِلاَ أَجَلٍ؛ اوّل او را آغازى نيست، و بقاى او سپرى ناشدنى است. او اوّل است هميشه و جاودان، و پايدار است بىمدّت و زمان».«الاْوَّلٌ قَبْلَ الاْشْيَاءِ بِلاَ أَوَّلِيَّتِهِ، وَ آخِرٌ بَعْدَ الاْشْيَاءِ بِلاَ نَهَايَةٍ؛ آغاز همه چيزهاست و او را اوّليت نيست، و آخر است پس از همه اشيا و او را نهايت نيست».
خداوند اوّل است و آخر؛ و جز او هر چه هست اعتبارى است. ذات حق بر هر آغاز و ابتدايى تقدّم دارد و خداوند ازلى است، امّا معناى ازليّت حق فقط اين نيست كه او هميشه بوده است. شك نيست كه او هميشه بوده است، امّا هميشه بودن يعنى زمانى نبوده كه او نبوده است. ازليّت حق فوق هميشه بودن است، زيرا «هميشه بودن » مستلزم فرض زمان است، و ذات حق علاوه بر اينكه با همه زمانها بوده است، بر همه چيز، حتّى بر زمان تقدّم دارد و اين است معنى «ازليّت» او. (سيرى در نهجالبلاغه، ص 65).
یادداشت از مصطفی دلشاد تهرانی/ محقق و پژوهشگر نهجالبلاغه