کد خبر: 4370264
تاریخ انتشار : ۲۶ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۱
روایت‌‌هایی درباره‌ی خدایی که از رگ گردن نزدیک‌تر است/ 7

سفر به‌خیر

یک نویسنده اصفهانی در اقدامی خلاقانه، روایت‌هایی را جست‌وجو و مکتوب می‌کند که به رویدادهای الهام‌بخش و خارق‌العاده زندگی انسان‌ها می‌پردازد و رنگ‌ و بویی شبیه به معجزه دارد.

اردوی دخترانه

انسان از آغاز تاریخ، در جست‌وجوی حقیقت، ایمان به غیب و کسب یقین درباره وجود خداوند بوده است. یکی از جلوه‌های این جست‌وجو، درخواست آیت و نشانه از پروردگار است؛ درخواستی که در فطرت حقیقت‌جوی بشر ریشه دارد و نمونه‌های آن را می‌توان در روایت‌های تاریخی و سرگذشت پیامبران مشاهده کرد. گاه پیامبران برای اثبات رسالت خود، نشانه‌هایی الهی ارائه کرده‌اند و گاه مؤمنان و جویندگان حقیقت از پروردگار خواسته‌اند نشانه‌ای به آنان بنمایاند تا دل‌هایشان آرام گیرد و یقینشان استوار شود.

برخی از عارفان و اهل معنا بر این باورند که اگر انسانی با صدق نیت و صفای باطن، از خداوند طلب هدایت و نشانه کند، ممکن است پاسخی دریافت کند که برای او به نقطه ایمانی تبدیل می‌شود و تکیه‌گاهی برای یقین به وجود پروردگار عالم به‌شمار خواهد رفت؛ تجربه‌ای شخصی که هرچند ممکن است برای دیگران قابل اثبات نباشد، اما برای صاحب آن، روشن و اطمینان‌بخش است.

یک نویسنده و پژوهشگر حوزه فرهنگ تلاش می‌کند بخشی از این تجربه‌های انسانی را از زبان مردمان روزگار معاصر جمع‌آوری و با افزودن مایه‌های داستانی به آن، در قالب داستان‌های کوتاه خواندنی منتشر کند. به گفته وی، این داستان‌ها، روایتی از رویدادها و پیشامدهای خارق‌العاده‌ هستند که راویان‌شان آن‌ها را اعجازی از سوی خداوند می‌دانند. این داستان‌ها نه در پی اثبات فلسفی وجود خداوند، بلکه روایتگر لحظاتی هستند که در آن‌ها، انسان در میانه زندگی روزمره، نشانی از امری قدسی یافته و آن را چون نقطه‌ای ماندگار در مسیر ایمان خود، به یاد سپرده است.

در ادامه، هفتمین بخش از این داستان‌های واقعی را به قلم محمدحسن مردانی خواهید خواند. از وی پیش از این چند مجموعه داستانی با عناوین «تب برف»، «از شما چه پنهان» و «مثل کف دست» به چاپ رسیده است.

سفر به‌خیر

«نگار گم شده، یا شاید هم جیم شده!» کدام یکی درست است، نمی‌دانم. دخترها می‌گویند همه‌جا را گشته‌اند؛ داخل اتوبوس، دور و بر جاده، توی حسینیه و هر کجا که به فکرشان خطور می‌کرده. انگار آب شده و در زمین فرو رفته باشد. از اول نباید تن به آمدن این ورپریده می‌دادم. پشت دستم را داغ کرده بودم که دیگر دختر قرطی دنبال خودم راه نیندازم. نمی‌دانم چه شد که خام حرف‌هایش شدم و دلم به رحم آمد.

سری را که درد نمی‌کند که دستمال نمی‌بندند. چادر، چاقچوری‌هایش چه گلی به سرم زده‌اند که این فکلی‌ها بزنند. سگرمه‌هایم را در هم کشیدم و رو چرخاندم: «بازی درنیار نگار، من اگه بعد از سه سال تو رو نشناسم، باید برم بمیرم. بگو چه کلکی سوار کردی؟!»


بیشتر بخوانید:


خندید: «نه به‌ خدا خانوم! آخه شما چرا راجع‌ به من این‌جوری فکر می‌کنین؟!»

گفتم: «برای اینکه این چیزها به گروه خونی تو نمی‌خوره؛ اگر سینما بود، پارک و کوهستان بود، باورم می‌شد، اما این یکی را نگو که عمراً توی کتفم نمی‌رود.»

اصرار کرد: «شما ما رو ببرین، اگه خبط و خطایی سر زد، همون وسط راه پیاده‌مون کنین. بگین هررری! خوبه؟! این‌جوری راضی می‌شین؟!»

راضی نمی‌شدم. می‌دانستم کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه دارد. از این گیس‌بریده هرچه بگویی، برمی‌آمد. اردوی قبلی، از توی کوله‌اش دامن رقص بیرون کشیده بودم. یکی دو بار هم زنگ تفریح‌ها ورق آورده بود توی حیاط. سگ شده بودم و توی صورتش تشر زده بودم که مگر مدرسه جای این لاابالی‌گری‌هاست؟! رقص و پاسور را بگذارید برای خانه‌ عمه و خاله‌‌هایتان که معلوم نیست آنجا چه غلط‌کاری‌هایی می‌کنید. مدرسه، مدرسه است. قانون و قاعده‌ خودش را دارد. رهایتان کنم، از فردا می‌خواهید قلیان را هم به لیست منکراتتان اضافه کنید.

نگفته بود ببخشید، سرش را پایین انداخته و زیر لب غرولند کرده بود که: «چقدر این خانوم حسینی گیر میده به آدم! به‌ خیالش هنوز دهه‌ شصته!»

حرف بیراه می‌زد. من به هیچ‌کدامشان سخت نگرفته بودم. حالی‌ام می‌شد زمانه عوض شده و این گودزیلاهای دهه هشتادی را نمی‌شود مثل بچه‌های چموش سال‌های قبل با خط و نشان کشیدن، سر به راه کرد. دل به دلشان می‌دادم. گاهی توی حیاط هم‌پیاله‌شان می‌شدم و به شیطنت‌هایشان می‌خندیدم؛ فقط تا آنجا که از حد نمی‌گذراندند و کار به جاهای باریک نمی‌کشید.

گفتم: «نگار سریش نشو! این سفر مذهبیه. مثل چی زیر ذره‌بین اداره‌ایم. تازه اتوبوس هم پر شده، جا نداریم. بذار برای اردوی بعدی! هم به خودت بیشتر خوش می‌گذره، هم تن و بدن من کمتر می‌لرزه!» و طوری که لب برنچیند و توی ذوقش نخورد، سر شانه‌اش زدم و خندیدم.

گفتم از در شوخی دربیایم که کوتاه بیاید و دست از سرم بردارد، اما ول‌کن نبود. پایش را توی یک کفش کرد و افتاد به خواهش و التماس که هرطور شده، می‌خواهد همراهمان بیاید.

بیش از این حوصله‌ یکی به دو کردن نداشتم. گفتم: «بیا، اما اگه دست از پا خطا کردی، من می‌دونم و تو!»

گل از گلش شکفت. چشم بلندی گفت و به دو رفت سر کلاس ریاضی که معلمش پشت درب کلاس منتظر بچه‌ها ایستاده بود.

«خانم اجازه! حورا میگه این با یکی قرار داشته. توی چت پیداش کرده. پسره، جنوبیه.»

از جا می‌پرم، انگار یک دیگ آب جوش را یک‌جا روی سرم خالی کرده باشند. یا صاحب صبر! همین یکی را کم داشتم. حالا چطور جواب مدیر مدرسه و رئیس اداره را بدهم که هر کدامشان عین مفتش بازجویی می‌کنند و آدم را به صلابه می‌کشند:

«کی گم شد؟ کجا رفت؟ چرا متوجه کم‌شدن بچه‌ها نشدید؟ با کسی بگومگو نکرده بود؟ خودتان چی، خودتان با دخترک جر و بحثتان نشد؟!»

باید مقابلشان دست به سینه بایستی و یک خروار قسم و آیه بیاوری که به پیر، به پیغمبر، من به این‌ دخترک از گل نازک‌تر نگفتم. والله خودش جنسش خراب است، بدجور خرده‌شیشه دارد.

می‌پرسم: «حورا از کجا مطمئنه؟! خود نگار بهش گفته می‌ره سر قرار؟!»

حرفش را می‌خورد: «ما نمی‌دونیم خانوم! همه این‌جوری می‌گن. لابد خودش بین بچه‌ها چو انداخته که با پسره قرار داره.»

خون توی صورتم موج می‌زند: «حورا غلط کرد با تو! برو پیش بچه‌ها و دیگه هم از این اراجیف درست نکن!»

این‌ها با هم کَل‌کَل دارند، بازی‌هایشان را از برم. توی مدرسه، نگار و دار و دسته‌اش دخترچادری‌ها را دست می‌اندازند و راه و بیراه «حاج‌خانوم، حاج‌خانوم» به نافشان می‌بندند. حالا که آفتاب از آن‌ طرف درآمده و دخترک را تک و تنها گیر آورده‌اند، می‌خواهند دق دلشان را خالی کنند.

توی آینه‌ اتوبوس دیدشان می‌زدم. نگار را گذاشته بودند وسط. ساعتی یک بار به بهانه‌ آب‌خوردن از کنارش رد می‌شدند و «تقبل‌ الله» می‌گفتند. یعنی که تو اینجا وصله‌ ناجوری، سفر راهیان نور عمراً به گروه خونی‌ات نمی‌خورد. نگار اما از سر مصلحت‌اندیشی بود یا ترس، دم به دمشان نمی‌داد. زیپ دهانش را کشیده بود و مدارا می‌کرد.

حالا به گمانم همه‌ تیرهایشان به سنگ خورده، می‌خواهند با شایعه درست کردن تلافی کنند. اما اگر راست باشد، چی؟ جدی جدی کار دستمان ندهد! جواب پدر و مادرش را چه بدهم؟!

هنوز دو ساعتی به اذان ظهر مانده، اما آفتاب تند و تیز شلمچه، فرق سر را می‌خراشد. از عصر دیروز که راه افتاده‌ایم، تا اینجا پلک روی هم نگذاشته‌ام. پاهایم بی‌رمق شده، اما هول‌ و ولا، خواب را به‌کل از سرم پرانده. باید تا دیر نشده، نگار را پیدا کنم و قال قضیه را بخوابانم. ماجرا به اصفهان برسد، کارمان با کرام‌الکاتبین است. می‌شویم سیبل. یک تیر، والدینشان می‌زنند، یک تیر، ر‌ئیس، رؤسای نشسته توی اداره که زیر باد خنک کولر، استراحت می‌کنند و سرشان برای یک همچین ماجراهایی درد می‌کند. توبیخ، روی شاخش است!

توی حسینیه‌ شلمچه اطراق کرده‌ایم. بقیه‌ مدرسه‌ها هم ساک و کوله به دوش توی حسینیه چپیده‌اند تا نفسی چاق کنند. فضا گرم و دم‌گرفته است، اما نسیم ‌خنکی که از پنجره‌های باز، داخل می‌زند، حال آدم را کمی سر جا می‌آورد. دور و بر را برانداز می‌کنم، مردی نیست. چادر را از سر، روی شانه می‌اندازم و خودم را روی یکی از صندلی‌های پلاستیکی رها می‌کنم. کارآگاه‌بازی‌ام گل کرده، خانم مارپلی شده‌ام که بیا و ببین! دخترها را یکی‌یکی صدا می‌زنم و بی‌رحمانه بازجویی می‌کنم. اول، آن‌هایی که بیشتر با نگار دمخور شده‌اند:

«آخرین حرفی که زد، چی بود؟ به شما نگفت قراره جایی بره یا کسی رو ببینه؟ با تلفن همراهش حرفی نزد؟ پیامکی واسه‌ش نیومد؟ توی رفتارش، به چیز خاصی مشکوک نشدی؟...»

بی‌فایده است. یا می‌دانند و از ترس، نم پس نمی‌دهند یا روحشان از همه‌چیز بی‌خبر است. بعد از یک ساعت تفتیش، همه‌ چیزی که دستگیرم می‌شود، این است که به محض رسیدن به شلمچه، همین‌که سربندهای یا حسین(ع) را بستیم و جلوی درب حسینیه عکس دسته‌جمعی گرفتیم، از جمع جدا شده است. کجا رفته، خدا عالم است.

دلم به شور افتاده، بیش از این نمی‌شود دست روی دست گذاشت. یکی از برادرهای سپاهی را پیدا می‌کنم و می‌خواهم توی بلندگوهای اطراف صدایش کنند: «خواهر، نگار مؤیدی به ایستگاه انتظامات! خواهر، نگار مؤیدی به ایستگاه انتظامات!»

خبری نمی‌شود. از راننده‌ اتوبوس می‌خواهم فعلاً چرت‌زدن را قلم بگیرد و دور و بر تپه‌های رملی گشتی بزند، شاید پیدایش کند. حاصلی ندارد. بچه‌ها را دست یکی از خواهران بسیجی که با چوب‌پر گوشه‌ حسینیه ایستاده، می‌سپارم و خودم تاکسی دربست می‌گیرم، شاید بتوانم این دور و بر، رد و نشانی از این دختره‌ بی‌فکر پیدا کنم.

تا چند فرسخی حسینیه را زیر و رو می‌کنیم؛ جاده، تپه‌ماسه‌ها و خیابان‌های اطراف را. بعید می‌دانم جرئت کرده باشد از این دورتر برود. پس چرا پیدایش نیست؟ کدام گوری رفته؟! آدم هم این‌قدر بی‌مبالات می‌شود؟! سه ساعت تمام است، یک اتوبوس را عنتر و منتر خودش کرده است.

وای به حالت نگار، وای به حالت! خدا کند یک بلایی سرت آمده باشد که دستم به تو نرسد، وگرنه خودم دانه دانه موهایت را می‌کنم و با آن، کلاه‌گیس درست می‌کنم. خیلی بی‌انصافی، خیلی! من به تو اعتماد کردم و دنبال خودم راهت انداختم. این بود رسم معرفت؟!

آرام و قرارم از میان رفته، سر پا بند نمی‌شوم. سرم بی‌امان تیر می‌کشد. سینه‌ام بدجور سنگینی می‌کند، حال باریدن دارم. می‌خواهم یک گوشه‌ خاکی از این دشت تفتیده بنشینم و تمام خار و خاشاکش را با چشم آبیاری کنم. این چه مصیبتی بود؟! عجب گرفتاری‌ای به بار آمد!

کرایه‌ تاکسی را حساب می‌کنم و دست از پا درازتر برمی‌گردم حسینیه، پیش بچه‌ها. هنوز از در داخل نیامده‌ام که چشمم به جمال نورانی نگار خانم روشن می‌شود. نیشش را تا بناگوش باز کرده و سُر و مُر و گُنده، کنار بچه‌ها ایستاده است. دخترها دوره‌اش کرده‌اند و با هم بگوبخند می‌کنند.

حال خودم را نمی‌فهمم. بخار از گوش‌هایم بیرون می‌زند. قدم‌هایم را تیز می‌کنم و بی‌معطلی به سمتش می‌دوم. رسیده و نرسیده، توی صورتش زل می‌زنم و بی‌آنکه حرفی میان‌مان رد و بدل شود، یک کشیده‌ آبدار وسط صورتش می‌خوابانم. از ضرب سیلی، مچ دستم درد می‌گیرد. صورتش عین لبو، داغ می‌شود. 

«کجا بودی دختره‌‌ی احمق؟! هنوز راه و رسم سفر دسته‌جمعی رو یاد نگرفتی؟! کدوم جهنم‌دره‌ای گم و گور شده بودی؟! نگفتی مربی‌مون نصفه‌عمر می‌شه؟! زود باش زبون باز کن تا خفه‌ت نکردم!...»

سرش را پایین می‌اندازد، آب دهانش را قورت می‌دهد و صُم بُکم می‌ایستد. سکوتش مثل میخ توی مغزم فرومی‌رود. دست می‌برم زیر چانه‌ و سرش را بلند می‌کنم.

«توی چشم‌های من نگاه کن، پرسیدم کدوم قبرسونی رفته بودی؟!» نگاهش را به موکت‌های رنگ‌ورو‌رفته‌ کف حسینیه می‌دوزد و من‌و‌من‌کنان به حرف می‌آید: «رفته بودم بازار. خرید واجب داشتم خانوم!»

یک آن، دلم می‌ریزد. بدجور تند رفته‌ام. خیال می‌کنم مستأصل بوده و داروخانه‌ای، جایی رفته است. آرام‌تر سؤال و جواب می‌کنم: «نمی‌شد صبر کنی؟! این‌قدر ناگهانی بود؟! خب از قبل پیش‌بینی‌اش را می‌کردی!»

انگار درد سیلی را فراموش کرده باشد، لبخند می‌زند، مردمک چشمانش را گشاد می‌کند و با ذوق تمام می‌گوید: «نه خانم! رفته بودم واسه خاطر این! ندیدین منو؟! اصلاً به چشمتون نیومد؟! چادر سر کردم، چادر! باورتون میشه؟!»

هاج‌وواج نگاهش می‌کنم. نگار قرطی ما و چادر؟! دوزاری‌ام چک و چوله است، هنوز مطلب دستگیرم‌ نشده. می‌پرسم: «اینو از کجا آوردی دختر؟! چقدر هم بهت اومده!»

گریه‌کنان پی حرفش را می‌گیرد: «این اطراف، مغازه‌ای باز نبود. مجبور شدم برم اهواز. همه‌ پول‌هام هم ته کشید، ولی دست خالی برنگشتم.»

دست دراز می‌کنم و قطره‌های اشک را از روی گونه‌اش کنار می‌زنم. دستم بشکند، جای انگشت‌هایم باقی مانده است. 

«اوووه، حالا چرا گریه می‌کنی؟! همه‌ش یه سیلی خوردیا!»

بی‌اختیار خودش را توی بغلم می‌اندازد و در گوشم نجوا می‌کند: «به‌خاطر اون نیست خانم! محض خاطر چادره. به‌خاطر اون سربندی که بهمون دادین.»

گیچ و گم شده‌ام. از پرت و پلاهای این دخترک، هیچ سر درنمی‌آورم: «نگار، جون به سرم کردی! مثل آدم حرف بزن، ببینم چی می‌گی؟!»

برایم از قبل سفر می‌گوید که خواب دیده کنار اتوبوسی ایستاده که رویش نوشته: «زائران شلمچه‌ حسینی» و بانوی سیاه‌پوشی که کنار اتوبوس ایستاده و قبل از سوار شدن، روی سر دخترها قرآن می‌گیرد. جیران خودش را کنار می‌کشد و محو تماشای زن می‌شود.

«منو سَنَنَه؟! من که جزو این‌ها نیستم!» بانوی سیاه‌پوش اما رو‌ می‌چرخاند سمت او و معنادار نگاهش می‌کند. یعنی چرا ایستاده‌ای؟! پس معطل چه هستی؟!

اشک‌هایش به چشم‌های من هم سرایت کرده، صورتم خیس خیس است. خودم را از تک و تا نمی‌اندازم: «خدا لعنتت نکند نگار، فیلم هندی تعریف می‌کنی؟!»

لبخند می‌زند و پی حرفش را می‌گیرد: «با خودم گفتم: حالا که خواب دیدم، پشت گوش نندازم. دل رو بزنم به دریا و بیام جنوب. هم فاله و هم تماشا. دم حسینیه، وقتی سربندها رو بستیم و عکس انداختیم، تازه دستگیرم شد اوضاع از چه قراره!»

دست می‌برد سمت جیب کیفش و تلفن همراه را بیرون می‌کشد. توی گوشی محو عکس دسته‌جمعی‌مان می‌شویم. همین چند ساعت قبل، درب ورودی حسینیه. همه‌ دخترها چادر سر کرده‌اند و سربند «یا حسین(ع)» بسته‌اند. آن وسط، یکی از دخترها بدجور توی چشم می‌زند. عکس را با انگشت بزرگتر می‌کنم. نگار بدون چادر ایستاده و سربندش برخلاف همه، ذکر «یا فاطمةالزهرا(س)» دارد.

بغض امانم نمی‌دهد. تنم به رعشه افتاده. باید بهانه‌ای دست و پا کنم و از این دخترها جدا شوم تا یک گوشه‌ دنج چندساعتی زار بزنم، بلکه دلم آرام بگیرد.

من می‌دانم قصه‌ این سربندها را. من که روز جمعه‌ پیش از سفر، ماشین را آتش کردم و رفتم گلستان شهدا تا از مغازه‌ای که مهر و تسبیح می‌فروخت، برای دخترها سربند بگیرم. مغازه‌دار گفت: «یا حسین(ع)» داریم و یا «صاحب‌الزمان(عج)» و من گفتم: شهدای شلمچه، جا پای حسین(ع) گذاشته‌اند، سربند «یا حسین(ع)» بده.

سبد سربندها را پیش رویم گذاشت و هر دو با چشم باز، ۴۴ سربند «یا حسین(ع)» جدا کردیم و داخل نایلون ریختیم، به تعداد صندلی‌های اتوبوس.

نگار مسافر چهل‌وپنجم شده بود، به دعوت همان بانویی که سربندش را هم از قبل، برایش تدارک دیده بود.

انتهای پیام
دبیر:
محبوبه فرهنگ
captcha