کد خبر: 3513524
تاریخ انتشار : ۱۹ تير ۱۳۹۵ - ۰۹:۱۳

ظاهر و باطن حق از منظر امام علی(ع)

گروه اندیشه: جهت ظهور و جهت بطون در ذات حق يكى بوده. او از آن جهت پنهان است كه در نهايت پيدايى است، او از شدّت ظهور در خفا است.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از اصفهان، «وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ؛ و اوست ظاهر و باطن.و اميرمومنان (ع) فرموده است «الْحَمْدُ لِلّهِ... وَ الظَّاهِرِ فَلاَ شَيءَ فَوْقَهُ، وَ الْبَاطِنِ فَلاَ شَيْءَ دُونَهُ؛ سپاس خداى راست كه آن چنان آشكار است كه چيزى از او آشكارتر نيست و آن‌چنان مخفى است كه چيزى از او مخفى‌تر نيست».
هستى او پيداتر از هستى ساير اشيا است، زيرا كه هستى او به خود پيداست و هستى ساير اشيا بدو هويداست، چنانكه مى‌فرمايد (اللهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ)؛ چه نور چيزى را گويند كه به خود پيدا و پيدا كننده ساير اشيا باشد.
همه عالم به نور اوست پيدا   
كجا گردد از عالم هويدا
زهى نادان كه او خورشيد تابان   
به نور شمع جويد در بيابان
  او هم پيداست و هم پنهان است. او در ذات خود پيداست، اما از حواس انسان پنهان است. پنهانى او از حواس انسان از ناحيه محدوديت حواس است، نه از ناحيه ذات او. در جاى خود ثابت شده است كه وجود مساوى با ظهور است، و هر چه وجود كامل‌تر و قوى‌تر باشد ظاهرتر است و برعكس هر چه ضعيف‌تر و با عدم مخلوط‌تر باشد، از خود و از غير پنهان‌تر است.
براى هر چيز دو نوع وجود است «وجود فى نفسه » و «وجود براى ما» وجود هر چيزى براى ما وابسته است به ساختمان قواى ادراكى ما و به شرايط خاصى كه بايد باشد، و از اين رو ظهور نيز بر دو قسم است «ظهور فى نفسه» و «ظهور براى ما».
حواس ما به حكم محدوديتى كه دارد فقط قادر است موجودات مقيّد و محدود و داراى مثل و ضدّ را در خود منعكس كند. حواس ما از آن جهت رنگ‌ها و شكل‌ها و آوازها و غير اين‌ها را درك مى‌كند كه به مكان و زمان محدود مى‌شوند، در يك جا هستند و در جايى ديگر نيستند، در يك زمان هستند و در زمانى ديگر نيستند؛ مثلاً اگر روشنى هميشه و همه‌جا به طور يكنواخت مى‌بود قابل احساس نبود، اگر يك آواز به طور مداوم و يكنواخت شنيده شود هرگز شنيده نمى‌شود.

ذات حق كه صرف‌الوجود و فعليّت محض است و هيچ مكان و زمان او را محدود نمى‌كند، نسبت به حواسّ ما باطن است امّا او در ذات خود عين ظهور است و همان كمال ظهورش كه ناشى از كمال وجودش است، سبب خفاى او از حواس ما است. جهت ظهور و جهت بطون در ذات او يكى است. او از آن جهت پنهان است كه در نهايت پيدايى است، او از شدّت ظهور در خفا است.
يَا مَنْ هُوَ اخْتَفَى لِفَرْطِ نُورِهِ        
 الظَّاهِرُ الْبَاطِنُ فِي ظُهْورِهِ
 حجاب روى تو هم روى تو است در همه حال نهان ز چشم جهانى ز بس كه پيدايى.
بنابراين خداى متعال ظاهر است به ظهور اشيا، امّا نه همچون ظهور اجسام به وسيله نورهاى محسوس و نه مانند ظهور چيزى به چيزى؛ و باطن است در اشيا، نه مانند باطن بودن چيزى در چيزى، و با اين وصف، ظهور حق تعالى به اشيا از پيدايى هر پديده‌اى شديدتر است، و نهان بودنش در اشيا از پنهانى هر محجوب و مستورى تمام‌تر است. پس خداى سبحان در عين پيدايى‌اش ناپيدا و در عين ناپيدايى‌اش پيداست؛  همان‌طور كه در دعاى مبارك ماه رجب از امام زمان(عج) بر آن تصريح شده است :
«يَا بَاطِنًا فِي ظُهُورِهِ، وَ ظَاهِرًا فِي بُطُونِهِ وَ مَكْنُونِهِ؛اى آن كه در عين پيدايى‌اش ناپيداست، و در عين ناپيدايى‌اش پيداست».
اين مقام، مقام اسما و صفات فعليه است كه مقام ظهور به اسما و صفات ذاتيه است و مرتبه تجلّى به صفات جلاليه و جماليه است؛ و اين مقام، مقام «معيّت قيّوميّه » است.
 (وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُم؛و هر كجا باشيد او با شماست».
و پيشواى موحّدان، اميرمومنان على (ع) فرموده است :«مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لاَ بِمُقَارَنَةٍ، وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لاَ بِمُزَايِلَةٍ؛ با هر چيز هست، امّا قرين آن نيست؛ و غير از هر چيز است، امّا جدا از آن نيست».    
«وَ إِنَّهُ لَبِكُلِّ مَكَانٍ، وَ فِي كُلِّ حِينٍ وَ أَوَانٍ، وَ مَعَ كُلِّ إِنْسٍ وَ جَانٍّ؛و او در هرجاست و در هر زمان، و با آدميان است و با پريان».    
«الْحَمْدُ لِلّهِ الدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ، وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ... وَالشَّاهِدِ لاَ بِمُمَاسَّةٍ، وَ الْبَائِنِ لاَ بِتَرَاخِي مَسَافَةٍ، وَ الظَّاهِرِ لاَ بِرُوْيَةٍ، وَالْبَاطِنِ لاَ بِلَطَافَةٍ. بَانَ مِنَ الاَْشْيَاءِ بِالْقَهْرِ لَهَا وَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا؛ وَ بَانَتِ الاَْشْيَاءُ مِنْهُ بِالْخُضُوعِ لَهُ وَ الرُّجُوعِ إِلَيْهِ؛ سپاس خدايى را كه به آفرينش خويش بر هستى خود راهنماست، و آفريده‌هاى نو به نو بر ازليّت وى گواست... همراه هر چيزى است، نه چنانكه آن را بسايد، و جدا از آن است، نه آنكه مسافتى در ميان آيد. آشكار است، نه به ديدار، و نهان است، نه ناپديدار. از چيزها جداست، چه بر آنها چيره و تواناست، و هر چيز جز اوست، كه در برابر او خاضع است و بازگشتش به خداست».
خداى سبحان در عين آنكه نامحدود و بيكران است، با هرچيزى هست، امّا در او حلول نمى‌كند. او نامحدود است، ولى با هر محدود هست. او قيّم هر محدود است، ولى با هيچ چيز قرين و متّحد نيست. اگر با موجودات نباشد، محدود خواهد بود، و اگر با موجودات قرين باشد، باز محدود خواهد بود. پس لازمه ازليّت حق اين است كه با هر چيز باشد ولى قرين او نباشد؛ و خارج از هرچيز باشد، ولى جداى از آن نباشد.
حلول و اتّحاد اينجا محال است    
كه در وحدت دويى عين ضلال است
حلول و اتّحاد از غير خيزد    
ولى وحدت همه از سير خيزد
تعيّن بود كز هستى جدا شد      
نه حق شد بنده، نه بنده خدا شد
وجود خلق و كثرت در نمود است
نه هر چه آن مى‌نمايد عين بود است
 معيّت خداوند معيّت قيّوميّت است و او قيّوم اشيا است. معيّت وجود با موجود مانند معيّت صاحب سايه با سايه است. وجود استقلالى براى هيچ موجودى متصوّر نيست و غير او وجودى نيست، مگر به اعتبار، و همه چيز وجودى اعتبارى دارد.
ما عدمهاييم و هستيهاى ما   
تو وجود مُطلقى فانى نُما
ما همه شيران ولى شير عَلَم    
حمله‌شان از باد باشد دم به دم
حمله‌شان پيداست و ناپيداست باد  
آنك ناپيداست هرگز گُم مباد
باد ما و بود ما از دادِ توست         
هستى ما جمله از ايجاد توست
جلوه‌ها از متجلّى جدا نيست، زيرا غير حق تعالى چيزى نيست. هر چه هست اوست، جلوه هم جلوه اوست. البته تصوّرش مشكل است، ولى پس از تصوّر تصديقش آسان است؛ و البته نمى‌توان مثالى منطبق پيدا كرد.
 تو بهارى ما چو باغ سبزْ خوش    
او نهان و آشكارا بخشِشَش
تو چو جانى ما مثال دست و پا
قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلى ما مثال اين زبان  
اين زبان از عقل دارد اين بيان
تو مثال شادى و ما خنده‌ايم     
كه نتيجه شادى فرخنده‌ايم
جنبش ما هر دمى خود اَشهدست
كه گواه ذوالجلال سَرمدست
گردش سنگ آسيا در اضطراب    
اَشهد آمد بر وجود جوى آب
اى برون از وَهم و قال و قيل من         
خاك بر فرق من و تمثيل من
امام خمينى (ره) در اين باره مى‌فرمايد «اصلاً به حسب واقع، غير حق تعالى چيزى نيست، هر چه هست اوست. جلوه هم جلوه اوست. نمى‌توانيم يك مثال منطبق پيدا كنيم، ''ظلّ`` و ''ذى‌ظلّ`` ناقص است. شايد نزديكتر از همه مثال‌ها، موج دريا باشد، موج نسبت به دريا. موج از دريا خارج نيست. موج درياست؛ نه دريا، موج دريا. اين موج‌هايى كه حاصل مى‌شود، درياست كه متموّج مى‌شود، امّا وقتى ما به حسب ادراكمان تصور بكنيم كانّه به نظر ما مى‌آيد كه دريا و موجدو چيزند، در حالى كه موج يك معناى عارضى است براى آن. واقع مطلب اين است كه غير دريا چيزى نيست، موج همان درياست، عالم يك موجى است. البته مثال باز هم همان‌طور است كه قائل گفته است كه «خاك بر فرق من و تمثيل من``، مثال ندارد».
ما همه موج و تو درياى جمالى اى دوست  
موج درياست، عجب آنكه نباشد دريا
 خداى سبحان بر همه چيز احاطه قيّومى دارد و مالكيّت حق تعالى بر موجودات مالكيّت ذاتيّه حقيقيّه حقّه است كه به هيچ‌وجه شائبه تباين عزلى در ذات و صفاتش با موجودى از موجودات نيست و مالكيّت آن ذات مقدّس به همه عوالم على‌السّواء است، بدون آنكه با موجودى از موجودات به هيچ‌وجه تفاوت كند يا به عوالم غيب و مجرّدات محيط‌تر و نزديكتر از عوالم ديگر باشد، زيرا اين امر مستلزم محدوديت و بينونت عزلى شود و ملازم با افتقار و امكان گردد.
یادداشت از مصطفی دلشاد تهرانی/ محقق و پژوهشگر نهج البلاغه
 


captcha