به گزارش
خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) از اصفهان، «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ؛ و ما از شاهرگ او به او نزديكتريم». امير بيان و پيشواى موحّدان على(ع) فرموده است: «قَرُبَ فَنَأَى، وَ عَلاَ فَدَنَا. وَ ظَهَرَ فَبَطَنَ، وَ بَطَنَ فَعَلَنَ؛ نزديك است و دور از دسترس، و بالاست و با همه كس. آشكار است و نهان، و پنهان است و عيان».
«سَبَقَ فِي الْعُلُوِّ فَلاَ شَيْءَ أَعْلَى مِنْهُ، وَ قَرُبَ فِي الدُّنُوِّ فَلاَ شَيْءَ أَقْرَبُ مِنْهُ. فَلاَ اسْتِعْلاَوُهُ بَاعَدَهُ عَنْ شَيْءٍ مِنْ خَلْقِهِ، وَ لاَ قُرْبُهُ سَاوَاهُمْ فِي الْمَكَانِ بِهِ. لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ، وَ لَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ. فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلاَمُ الْوُجُودِ. عَلَى إِقْرَارِ قَلْبِ ذِي الْجُحُودِ تَعَالَى اللهُ عَمَّا يَقُولُهُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ وَ الْجَاحِدُونَ لَهُ عُلُوًّا كَبِيرًا».
«در برترى از همه پيش است و هيچ چيز برتر از او نيست، و در نزديك بودن چنان است كه چيزى نزديكتر از او نيست. پس نه برتر بودنِ او، وى را از آفريدهاش دور داشته، و نه نزديك بودنش آفريدهها را با او در يك رتبت بداشته. خِرَدها را بر چگونگى صفات خود آگاه نساخته، و در شناخت خويش تا آنجا كه بايد بر ديده آنها پرده نينداخته. اوست كه نشانههاى هستى بر او گواه پيداست، و زبانِ دل منكر بدين حقيقت گوياست؛ و از آنچه مشبّهان و منكران درباره او گويند مبّراست».
خداى سبحان در عين حال كه در كمال علّو و عظمت است، نزديك است؛ و اين چنين نيست كه در مقامِ بلند و عالى باشد و در مقامِ تنزّل و دنو نباشد. آن چنان بلند است كه انديشه هيچكس به او نمىرسد، و آن چنان نازل و نزديك است كه هيچچيز از خدا به انسان يا غيرانسان نزديكتر نيست.
او در عين حال كه در مقامِ علوّ است و از هر بلندى اعلاست و از هر عالى بلندتر است؛ و علوّ و بلندى او سابق بر هر اعتلا و علوّ هر عالى است، با نازلترين موجودات هم هست و به هر موجودى از خود او هم به او نزديكتر است. چيزى نيست كه خدا به او از خود او نزديكتر نباشد، زيرا لازمه اطلاق ذاتى و نامحدود بودن، اين است. او از هر معلومى، معلومتر و روشنتر است، و از هر معروفى، معروفتر و آشكارتر است. لازمه نامحدود بودن اين است كه جايى از او خالى نباشد؛ و لازمه نامحدود بودن اين است كه نشود او را آن چنان كه هست وصف كرد.
«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ؛چيزى مانند او نيست». «سُبْحَانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةَ عَمَّا يَصِفُونَ؛ منزّه است پروردگار تو، پروردگار شكوهمند، از آنچه وصف مىكنند».
سرور مخلَصان، اميرمومنان على (ع) چنين بيان كرده است«وَ أَشْهَدُ أَنَّ مَنْ سَاوَاکَ بِشَيْءٍ مِنْ خَلْقِکَ فَقَدْ عَدَلَ بِکَ. وَ الْعَادِلُ بِکَ كَافِرٌ بِمَا تَنَزَّلَتْ بِهِ مُحْكَمَاتُ آيَاتِکَ، وَ نَطَقَتْ عَنْهُ شَوَاهِدُ حُجَجِ بَيِّنَاتِکَ؛ و گواهى مىدهم، آن كه تو را به چيزى از آفريدههايت برابر نهاد، به تو شرك آورد؛ و شركآورنده به تو كافر است بدانچه آيتهاى محكم تو نازل كرد، و حجّتهاى روشن تو بدان گوياست، و بر يكتايى تو گواست».
«مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ، وَمَنْ قَالَ كَيْفَ فَقَدِ اسْتَوْصَفَهُ، وَ مَنْ قَالَ أَيْنَ فَقَدْ حَيَّزَهُ؛ آن كه وصفش كرد محدودش كرده است، و آن كه محدودش كند او را به شمار درآورده است، و آن كه او را به شمار درآورد، ازليّت او باطل كرده است، و كسى كه بگويد چون است صفت او را زايد بر ذات شناخته، و كسى كه گويد در كجاست او را در جايى محدود ساخته».
«أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ، وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ، وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ، وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الاِْخْلاَصُ لَهُ، وَ كَمَالُ الاِْخْلاَصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ، لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ، وَ شَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ: فَمَنْ وَصَفَ اللهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَمَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ، وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ، وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ، وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ، وَ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ، وَ مَنْ قَالَ عَلاَمَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ. كَائِنٌ لاَ عَنْ حَدَثٍ، مَوْجُودٌ لاَ عَنْ عَدَمٍ.»
«سرلوحه دين شناختن اوست؛ و درست شناختن او، باور داشتن او؛ و درست باور داشتن او، يگانه انگاشتن او؛ و يگانه انگاشتن او، او را بسزا اطاعت نمودن؛ و بسزا اطاعت نمودن او، صفتها را از او زدودن، چه هر صفتى گواه است كه با موصوف دوتاست، و هر موصوف نشان دهد كه از صفت جداست: پس هر كه پاك خداى را با صفتى همراه داند، او را با قرينى پيوسته، و آن كه با قرينش پيوندد، دوتايش دانسته؛ و آن كه دوتايش خوانَد، جزء جزءاش داند؛ و آن كه او را جزء جزء داند، او را نداند؛ و آن كه او را نداند در جهتش نشاند؛ و آن كه در جهتش نشاند، محدودش انگارد؛ و آن كه محدودش انگارد، معدودش شمارد؛ و آن كه گويد در كجاست؟ در چيزيش درآرد؛ و آن كه گويد فراز چيزى است، ديگر جايها را از او خالى دارد. همواره بوده است و از چيزى به وجود نيامده، و وجودى است كه سابقه عدم براى او نيست».
امام علی میفرمایند «مَا وَحَّدَهُ مَنْ كَيَّفَهُ، وَ لاَ حَقِيقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ، وَ لاَ إِيَّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ، وَلاَ صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَيْهِ وَ تَوَهَّمَهُ؛يگانهاش ندانسته، آن كه براى او چگونگى انگاشته؛ و به حقيقت او نرسيده، آن كه برايش همانندى پنداشته؛ و نه بدو پرداخته، آن كس كه او را به چيزى همانند ساخته، و نه قصد او كرده، آن كه بدو اشارت نموده، و يا به وهمش درآورده».
هر كه بخواهد خداوند را توصيف نمايد قهرآ به صفاتى توصيف مىكند كه غير ذات است، و اگر صفت غيرذات باشد، هم ذات و هم صفت محدود مىشود، زيرا اگر اين وصف كمالى غير از ذات باشد، يعنى ذات فاقد اين كمال است، و اين كمال در مقام ذات نيست، پس هم ذات و هم صفت محدود مىشود و در نتيجه نه اين ذات، ذات خدا خواهد بود، و نه اين صفت، صفت خدا خواهد بود. در توحيد خالص، صفات زايد بر ذات نفى مىشود(ر. ك: صدرالدين محمد بن ابراهيم الشيرازى (صدرالمتألهين)، الحكمة المتعاليةفى الاسفار العقلية الاربعة (الاسفار الاربعة)، مكتبة المصطفوى، قم، 1378 ق. ج 6، صص110-118) و آن صفتى كه زايد بر ذات و محدود است، خود شهادت مىدهد كه غير از موصوف است، زيرا زايد بر اوست؛ و موصوفى كه فاقد صفت است و بعد متّصف به اين صفت مىشود، خود شهادت مىدهد كه غير از صفت است.
بنابراين نمىشود خدا را به صفتهاى زايد بر ذات متّصف كرد و صفات او هم چون عين ذات است بايد نامحدود باشد. و هر كه به خداى سبحان اشاره عقلى هم بكند، خدا را محدود كرده است، و اگر خدا محدود شود، واحد عددى مىشود، زيرا هر موجود محدودى، در كنارش يك موجود محدود ديگر هست؛ اين مىشود اوّل و آن دوم. البته اگر مجرّد باشد، وحدتش عددى نيست، ولى از وحدت اطلاقى ذات خارج مىشود، زيرا كسى كه خداى سبحان را با اوصاف زايد بر ذات متّصف كند، خدا را از ازليّت انداخته است و اگر خداوند ازلى نباشد، خدا نيست. لازمه آن هستى بيكران ازليّت است و اگر ازليّت نفى شود، حادث خواهد بود.
(قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ اللهُ الصَّمَدُ؛بگو: اوست خداى يگانه، خداى صمد).و پيشواى موحّدان، على (ع) فرموده است «الاَْحَدِ لاَ بَِتَأْوِيلِ عَدَدٍ؛يكتاست ولى نه به معناى يكِ عددى».
«مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوثِ الاَْشْيَاءِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ، وَ بِمَا وَسَمَهَا بِهِ مِنَ الْعَجْزِ عَلَى قُدْرَتِهِ، وَ بِمَا اضْطَرَّهَا إِلَيْهِ مِنَ الْفَنَاءِ عَلَى دَوَامِهِ. وَاحِدٌ لاَ بِعَدَدٍ، وَ دَائِمٌ لاَ بِأَمَدٍ، وَ قَائِمٌ لاَ بِعَمَدٍ؛نو پديد بودن موجودات گواه ازليّت اوست، و نشان عجزى كه در آفريدهها نهاده، توانايى او را نموده است؛ و به نيست شدنى كه آفريدگان را از آن ناچار ساخته، دليل آرد كه خود پاينده است. يكى است ولى نه به شمار، و هميشه هست و به خود پايدار، و برپاست نه با نگاهدار».
«كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرَهُ قَلِيلٌ؛ هر چه را واحد نامند اندك و تنهاست، جز او ]كه يگانه است و بر همه فرمانرواست و در عين وحدت بىانتهاست[».«لاَ يُشْمَلُ بِحَدٍّ، وَ لاَ يُحْسَبُ بِعَدٍّ؛ نه در حدّى درآيد و نه در شمار آيد».
«كُلُّ مَعْرُوفٍ بِنَفْسِهِ مَصْنْوُعٌ، وَ كُلُّ قَائِمٍ فِي سِوَاهُ مَعْلُولٌ. فَاعِلٌ لاَ بِاضْطِرَابِ آلَةٍ، مُقَدِّرٌ لاَ بِجَوْلِ فِكْرَةٍ، غَنِيٌّ لاَ بِاسْتِفَادَةٍ. لاَ تَصْحَبُهُ الاَْوْقَاتُ، وَ لاَ تَرْفِدُهُ الاَْدَوَاتُ؛ سَبَقَ الاَْوْقَاتَ كَوْنُهُ، وَ الْعَدَمَ وُجُودُهُ، وَالاِبْتِدَاءَ أَزَلُهُ. بِتَشْعِيرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لاَ مَشْعَرَ لَهُ، وَبِمُضَادَّتِهِ بَيْنَ الاُْمُورِ عُرِفَ أَنْ لاَ ضِدَّ لَهُ، وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَيْنَ الاَْشْيَاءِ عُرِفَ أَنْ لاَ قَرِينَ لَهُ.»
«هر چه به ذات شناخته باشد، ساخته است؛ و هر چه به خود بر پا نباشد، ديگرىاش پرداخته. سازنده است، نه با به كار بردن ابزار. هر چيز را به اندازه پديد آرد، نه با انديشيدن در كيفيّت و مقدار. بىنياز است بىآنكه از چيزى سود بَرَد. با زمانها همراه نيست، و دست افزارها او را يارى ندهد. هستى او بر زمانها پيش است، و وجودش بر عدم مقدّم است، و ازليّت او را آغازى نيست، و از ازل تا به ابد قائم به خويش است. و با نهادن قوّه ادراك ]در انسان[ معلوم گرديد كه او را مركزى براى ادراك نيست، چه ذات او با ادراك، چون ديگر صفات او يكى است. و از اينكه برخى آفريدهها را ضدّ ديگرى آفريد، نبودن ضدّى براى او دانسته گرديد، و با سازوارى كه ميان چيزها پديد آورد، دانسته شد كه براى او قرينى تصور نتوان كرد».
يكى ديگر از مسائل توحيدى نهجالبلاغه اين است كه وحدت ذات اقدس احديّت، وحدت عددى نيست. نوعى ديگر از وحدت است. وحدت عددى يعنى وحدت چيزى كه فرض تكرّر وجود در او ممكن است. هر گاه ماهيتى از ماهيات و طبيعتى از طبايع را درنظر بگيريم كه وجود يافته است، عقلاً فرض اينكه آن ماهيت فرد ديگر پيدا كند و بار ديگر وجود يابد، ممكن است. در اينگونه موارد وحدت افراد آن ماهيت، وحدت عددى است. اين وحدت در مقابل اثنينيت و كثرت است. يكى است، يعنى دو تا نيست، و قهرآ اين نوع از وحدت با صفت كمى (قلّت) متّصف مىشود، يعنى آن يك فرد نسبت به نقطه مقابلش كه دو يا چند فرد است كم است. ولى اگر وجود چيزى به نحوى باشد كه فرض تكرّر در او ممكن نيست (نمىگوييم وجود فرد ديگر محال است، بلكه مىگوييم فرض تكرّر و فرض فرد ديگر غيرآن فرد ممكن نيست، زيرا بىحدّ و بىنهايت است و هر چه را مثل او و دوم او فرض كنيم يا خود او است و يا چيزى هست كه ثانى و دوم او نيست) در اينگونه موارد وحدت عددى نيست؛ يعنى اين وحدت در مقابل اثنينيت و كثرت نيست، و معنى اينكه يكى است، اين نيست كه دوتا نيست، بلكه اين است كه دوم براى او فرض نمىشود.
اين مطلب را با يك تمثيل مىتوان روشن كرد: مىدانيم كه دانشمندان جهان درباره تناهى يا عدم تناهى ابعاد عالم اختلاف نظر دارند، بعضى مدّعى لاتناهى ابعاد جهانند و مىگويند عالم اجسام را حدّ و نهايتى نيست؛ بعضى ديگر معتقدند كه ابعاد جهان محدود است و از هر طرف كه برويم بالاخره به جايى خواهيم رسيد كه پس از آن جايى نيست. مسألهاى ديگر نيز محل بحث است و آن اينكه آيا جهانِ جسمانى منحصر است به جهانى كه ما در آن زندگى مىكنيم و يا يك و يا چند جهان ديگر نيز وجود دارد؟
بديهى است كه فرض جهانِ جسمانى ديگر غير از جهان ما، فرع بر اين است كه جهانِ جسمانى ما محدود و متناهى باشد. تنها در اين صورت است كه مىتوان فرض كرد مثلاً دو جهانِ جسمانى و هركدام محدود به ابعادى معيّن وجود داشته باشد. امّا اگر فرض كنيم جهانِ جسمانى ما نامحدود است، فرض جهانى ديگر غيرممكن است، زيرا هر چه را جهانى ديگر فرض كنيم، خود همين جهان و يا جزئى از اين جهان خواهد بود.
فرض وجودى ديگر مانند وجود ذات احديت با توجّه به اينكه ذات حق وجود محض و انيّت صرف و واقعيت مطلقه است، نظير فرض جهانِ جسمانى ديگر در كنار جهانِ جسمانى غيرمتناهى است، يعنى فرض غيرممكن است.
در نهجالبلاغه مكرّر در اين باره بحث شده است كه وحدت ذات حق وحدت عددى نيست و او با يكى بودن عددى توصيف نمىشود و تحت عدد درآمدن ذات حق ملازم است با محدوديت او.»( سيرى در نهجالبلاغه، صص 60-62)
وحدت ذات اقدس احديّت، وحدت حقّه حقيقيه است؛ و وحدت او همان عظمت و ازليّت او، و عدم تصوّر ثانى و مثل و مانند براى او، و وحدت وجود است.
كهيكىهستوهيچنيستجزاو وحـده لا الـه إِلّا هـو (سيّد احمد هاتف اصفهانى، ديوان اشعار، به تصحيح وحيد دستگردى، چاپششم، كتابخانه ابن سينا، تهران، 1347 ش. ص 16).
یادداشت از مصطفی دلشاد تهرانی/ محقق و پژوهشگر نهج البلاغه