شیما معصومی، همسر شهید علی آقاعبداللهی در گفتوگو با خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا) درباره تلاش همسرش برای اعزام به سوریه عنوان کرد: مدتی بود که علی به من، مادرم و مادرش میگفت برایم دعا کنید که کارم درست شود. علی خیلی فعال بود و همه به خاطر اخلاقی که داشت، دوستش داشتند. همیشه بیشتر از کاری که به او محول میشد انجام میداد. وقتی برای درست شدن کارش از او سؤال میکردم که مثلا میخواهی به سپاه قدس بروی یا به حفاظت؟ میگفت نه، آنجا آشنا دارم. اصلا آنها خودشان درخواست دادهاند که بروم. نمیدانستم چه میخواهد. میگفت تو دعا کن فقط کارم درست شود.
وی افزود: وقتی جنایاتی را که داعش انجام میداد میدیدم، خیلی ناراحت میشدم. نمیدانستم در ذهن علی چه میگذرد. اصلا حرفی از رفتن به سوریه نمیزد. چندین ماه به دنبال این کار بود، خیلی دوندگی میکرد. علی اهل رو انداختن به کسی نبود، حتی اگر کارش جایی گیر میکرد، رو نمیانداخت. میگفت اگر خدا بخواهد جور میشود، ولی تنها کاری که برایش به هر کسی رو انداخت، اعزام به سوریه بود.
به گفته معصومی، سردار گرجیزاده که بعد از شهادت علی به منزل پدرش میآید میگوید، یک روز دیدم علی پشت در نمازخانه ایستاده است. چندین ماه بود که جواب درستی به او نمیدادم و به اصطلاح او را میپیچاندم و به هر بهانهای او را رد میکردم. علی از این موضوع خیلی ناراحت بود.
وی ادامه داد: در ماه های آخر زندگی مشترکمان، وضعیت زندگیمان اصلاً حالت عادی نداشت و من نمیدانستم موضوع چیست. علی به این خاطر که جلوی پایش سنگ میانداختند حال خوبی نداشت. اگر به او قولی میدادند، خوشحال و با انرژی به خانه بر میگذشت، ولی اگر سنگ جلوی پایش میاندختند و با او مخالفت میکردند و نامهاش امضاء نمیشد، وقتی به خانه میآمد اصلاً حرف نمیزد و دراز میکشید و تلویزیون تماشا میکرد. دلداریاش میدادم؛ اعزام به سوریه برایش خیلی اهمیت داشت. چند ماه قبل از اعزام دربارهاش با من صحبت کرد، میخواست رضایت قلبی داشته باشم. میگفت من تو را حلال میکنم، تو هم من را حلال کن. برایش مهم بود که از من و خانوادهاش رضایت قلبی بگیرد.
نمیتوانستم بپذیرم همسرم به سوریه اعزام شود
معصومی در ادامه این مطلب گفت: ابتدا که موضوع را مطرح کرد، من خیلی مخالف بودم و اصلاً راضی نمیشدم. چندین ماه در این باره صحبت کردیم، به او میگفتم که فقط دلتنگی و ناراحتی من مطرح نیست. الان امیرحسین هم هست. اصلاً نمیتوانستم بپذیرم؛ امیرحسین تازه یاد گرفته بود که کلمه بابا را بگوید، شیطنت میکرد و به علی خیلی وابسته بود و علی هم پسرمان را خیلی دوست داشت. بعضی اوقات که خسته از سر کار میآمد، امیرحسین را به پیشوازش جلوی در میبردم، امیرحسین صدایش میکرد و علی انرژی میگرفت. وقتی جلوی در میرسید، امیرحسین را بغل میکرد و روی پله مینشست و میگفت شیما خستگیام برطرف شد.
وی بیان کرد: این چیزها را میدیدم و وابستگی که به هم داشتیم؛ نمیتوانستم با این موضوعات خیلی راحت کنار بیایم. ماموریتهایش دو ماهه بود و تحمل این وضعیت بسیار دشوار بود. وقتی امیرحسین را بهانه میکردم، میگفت مگر دیگران که به سوریه رفتهاند بچه ندارند؟ یک بار گفت که یکی از مدافعان با وجود سه تا فرزندی که داشته و مسئولش نمیپذیرفت که به سوریه برود، شناسنامهاش را دستکاری کرده است و تعداد فرزندانش را کاهش داده بود تا بتواند برود. علی میگفت ببین، آنها این طوری دارند میروند. شهید قاضیخانی از سه تا فرزندش گذشت، حالا من نروم. این حرفها باعث میشد که من کوتاه بیایم. از سویی به خاطر ارادتی که به امام حسین(ع) داشتم، پذیرفتم.
معصومی همچنین افزود: علی به من یادآوری میکرد که امیرحسین را از دوران نوزادی در هیئت امام حسین(ع) بردم و علیرغم اینکه دیگران ما را از این کار منع میکردند، میگفتیم که میخواهیم با نام حسین بزرگ شود. این حرفها را که میگفت، من به فکر فرو میرفتم. علی خیلی مصمم بود. روز خواستگاری را به یادم میآورد که از من قول گرفته بود، این بود که زبانم بسته شد. دیدم نامردی است چون از پیش به من گفته بود و درست نبود جلوی او را بگیرم.
خدا رو شکر که مثل زنان کوفی نشدی
وی با بیان این که تا چند وقت با خودم درگیری ذهنی داشتم، ادامه داد: میدیدم که علی چطور دوندگی میکند و ناراحت است. رفتن به سوریه همه دغدغهاش شده بود. در اینترنت جستجو میکردم و زندگی شهدا را میدیدم، فکر میکردم انسانهای خاصی هستند و زندگیهای ویژهای داشتهاند. آن روزها تعداد شهدای مدافع حرمی که تشییع میشدند زیاد بود، مستندات را دانلود میکردم و میدیدم. خیلی اذیت میشدم و گریه میکردم. میدیدم که اغلب شهدای مدافع حرم در اوایل زندگی به سوریه رفتهاند، مهمتر از همه این موارد، وقتی در آخر نمازهایم در سجدهها این فراز پایانی زیارت عاشورا که اللهم الرزقنی شفاعة الحسین(ع) را میخواندم، فکر کردم که دیگر نمیتوانم جلوی علی بایستم. همه نذرهایی که میکردم برای امام حسین(ع) بود، همیشه دعا میکردم که محرم زودتر بیاید. از اینکه پشت امام حسین(ع) را خالی کردند همیشه ناراحت بودم و گریه میکردم. علی وقتی روحیه من را دید و تحولی را که در من به وجود آمده، گفت که خدا رو شکر که مثل زنان کوفی نشدی.
همسر شهید آقاعبدالهی اظهار کرد: علی بعد از اینکه از من رضایت گرفت، به منزل مادرش رفت. من اصلاً فکر نمیکردم مادرش رضایت دهد، چون وابستگی شدیدی به هم داشتند. من در عین حال که راضی بودم، گریه میکردم. علی با مادرش صحبت کرد و همان موقع مادرش راضی شد. بعد پدر را در جریان قرار داد و گفت که مادر راضی شده است. ایشان ابتدا به خاطر داشتن زن و فرزند با علی مخالفت کرد، ولی بعد از آن رضایت دادند. وقتی رضایتها را گرفت، کارش درست شد، 22 آذرماه 94 اعزام شد.
وی درباره نحوه رفتار علی آقاعبداللهی پس از اعزام به سوریه و تقید وی به رعایت مقررات در این منطقه گفت: وقتی به منطقه اعزام شد، روزی دو بار زنگ میزد. قبل از رفتن تاکید کرده بود که درباره شرایط آنجا و اینکه کجاست و حتی غذایشان چیست سوال نپرسیم. خیلی مقرراتی بود. موبایل هم نبرد که مبادا ردیابی شود. تماسهایی که گرفته میشد فقط از سوی علی بود. من درباره کارهایی که میکردم و جاهایی که میرفتم با او حرف میزدم. بیشتر من حرف میزدم.
معصومی به آخرین مرتبه تماس شهید با خودش اشاره کرد و چنین توضیح داد: آخرین تماسی که گرفته شد 22 دیماه بود. من در خانه مادرم بودم و درباره اینکه امیرحسین دندانش درآمده است صحبت کردم. به مرور زمان شیطنتهای امیرحسین تغییر میکرد و من از این تغییرات برای علی میگفتم. حتی قبضهایی را که پرداخت میکردم، دقیق با تاریخ و ساعت مینوشتم که وقتی علی برگشت به صورت منظم تحویلش دهم. در تماس آخر به علی گفتم که همه دندانهای امیرحسین درآمده است. از اینکه ادای نماز خواندن را درمیآورد و سجده میرود برای علی گفتم و او خیلی خندید و رو به همکارش گفت که عباس همه دندانهای امیرحسین درآمده است. نماز میخواند. بعد به من گفت که من برگردم میگویی ریش و سبیل هم درآورده است و باید برایش به خواستگاری برویم. این دیگر تماس آخر بود. دیگر از علی خبری نشد. سابقه نداشت مدت زمان طولانی بگذرد و از او خبری نشود. از یک طرف خانواده و از طرف دیگر من، پیگیر شدیم. حتی بیمارستان بقیةالله هم رفتیم. به آشنایانی که داشتیم سر زدیم و از علی پرسیدیم. خبری نبود. دوستانش میگفتند که تماسهای به خاطر راههای ارتباطی قطع شده است.
آخرین سوغات
وی با بیان این که روزها به سختی گذشت، افزود: 30 دیماه ساعت 7 شب بود. من منزل پدر علی بود. چند نفر از محل کار علی آمدند جلوی در خانه و از شهادت علی خبر دادند. من رفتم پایین و دوست علی، محمدجواد رحیمی را در بین همکاران علی دیدم. از او پرسیدم چه شده؟ راستش را بگو. گفت علی زخمی شده. پدرش آرام بود و جمع همکاران علی را به خانه دعوت کرد. وقتی وارد شدند، یکی گفت، الفاتحة! دیگر نفهمیدم چه شد. آنقدر جیغ کشیدم و گریه کردم که از هوش رفتم.
همسر این شهید همچنین به خاطراتش اشاره کرد و با بیان اینکه علی اهل مسافرت و تفریح بود، گفت: 5 ماهه باردار بودم که دیدم خیلی اصرار میکند که به سفر برویم. گفتم حال من خوب نیست، وقتی اصرارش را دیدم، از دکتر اجازه گرفتم و قرار شد با رعایت شرایطی به سفر برویم. بیشترین مسافرتی که با هم رفتیم در همان دوران بارداری بود. با ماشین رفتیم و از چهار شهر دیدن کردیم. خیلی خوش گذشت. برنامهریزی خاصی نداشتیم و به هر جایی سر میکشیدیم. علی خیلی خوشسفر بود و به ما خیلی خوش گذشت. خیلی اهل سوغاتی خریدن بود. هر جایی که میرفتیم حتماً باید سوغاتی میگرفت.
وی با یادآوری آخرین سوغات همسرش بیان کرد: یک بار که از سوریه به من زنگ زد، گفت هر شهری که میرفتیم برای خانوادههایمان سوغاتی میگرفتیم. من خانه پدربزرگم بودم. صدایی که از آن سوی خط میآمد به سختی شنیده میشد و قطع و وصل میشد. گفت یک امانتی در کولهام است، اگر خودم نیامدم در جیب بیرونش گذاشتم. برای تو است. نتوانستم برای تو چیزی بگیرم. وقتی بعد از شهادتش کولهاش را آوردند، فکر میکردم نامهای گذاشته است، ولی دیدم چند دلار است که در ماموریت به آنها میدادند که خرج کند، چون نتوانسته بود چیزی بگیرد، آنها را گذاشته بود در کولهاش و گفته بود این هم سوغاتی. یعنی که فراموش نکرده بود که برای من سوغاتی بیاورد.