گروه اندیشه: سعيد بن عبدالله حنفي با اجازه حضرت محافظ صلات خوف امام حسين(ع) بود که خيلي هم طولاني نبود؛ اما تير مرتّب ميآمد، دوازده چوبه تير به بدن او رسيد، «مژه بر هم نزند گر بزني تير و سنانش»! آخرين تير را سعيد ديد، اگر دير بجنبد، ممكن است به پسر پيغمبر بخورد، اين صورت را جلو آورد، اين تير را با صورت گرفت، فقط رَمَقي ماند، عرض كرد؛ پسر پيغمبر! آيا به عهدم وفا كردم يا نكردم؟
به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن (ایکنا)، بخشی از فرمایشات حضرت آیتالله العظمی جوادی آملی در شب عاشورای حسینی را میشنوید: شب عاشورا وجود مبارك حسين بن علي(ع) آن شعرها را كه خوانده، امام سجاد
شنيده، زينب(سَلامُ الله عَلَيْهِما) هم شنيدند؛ منتها زينب نگران بود، آمد
به پيشگاه حسين بن علي عرض كرد «يا بن رسول الله»(ص) ما آمادهايم، ولي
مبادا اين چند نفري كه با تو هستند كاري كه با برادرم حسن بن علي كردند با
تو بكنند، تو را تسليم كنند، تو را تحويل بدهند! ما ميخواهيم عزيزانه، اگر
ميجنگيم عزيزانه باشد، شهيد ميدهيم عزيزانه باشد، شما اطمينان داريد؟
حضرت فرمود من از اينها مطمئنم. اين مصاحبه و گفتگو را شنيد، رفت پشت خيام
اصحاب گفت: «يا أصحاب الحميّة و ليوث الكريهة»!
آنها بيرون آمدند. بنيهاشم خواستند بيايند بيرون، حبيب عرض كرد ما با شما
كاري نداريم، اصحاب بيايند بيرون! اصحاب كه بيرون آمدند، حبيب گفت؛ مثل
اينكه دختر علي بن ابيطالب به ما اطمينان ندارد، براي اينكه من شنيدم زينب
كبرا به حسين بن علي(سَلامُ الله عَلَيْهِما) فرمود، اگر اينها صحنه حسن
بن علي را تكرار كنند، ما چه كنيم؟ ما ميخواهيم تا آخرين لحظه عزيزانه
شربت شهادت بنوشيم! بياييد شبانه برويم تجديد بيعت كنيم! حبيب جلو، اصحاب
پشتسر! ميدانستند حسين بن علي به اينها اطمينان دارد؛ اما آمدند پشت خيام
زينب كبرا، از دور عرض ادب كردند: «يا معشر حرائر رسول اللّه»!
در كمال ادب! زينب كبرا هم از درون خيمه جواب داد. عرض كرد ما همان
فداكاران أبدي هستيم، برادرت امشب فرمان بدهد ما ميتازيم، ما قبل از اينكه
عمر سعد فرمان بدهد، منتظر فرمان حسين هستيم! قبل از اينكه آنها حمله كنند
ما آماده دفاع و مبارزه و حملهايم! شب دستور بدهد، شب ميجنگيم، روز
دستور بدهد، روز ميجنگيم! زينب كبرا(سَلامُ الله عَلَيْهِا) ديگر از خيمه
بيرون نيامد، همانجا دعا كرد، همانجا تشكر كرد و فرمود من از شما راضي،
خدا از شما راضي، اين صحنه گذشت.
آن وقت «لَهُمْ دَوِيٌّ كَدَوِيِّ النَّحْل»؛
هر كدامشان مشغول كارهاي خاصّ خودشان بودند و نگهباني رسمي به عهده قمر
بنيهاشم بود، يك عده هم نگهبان بودند. صبح شد، اول تير را براي گرفتن
جايزه، عمر سعد زد، گفت شاهد باشيد اولين تير را من زدم! «ثُمَّ أَقْبَلَتِ السِّهَامُ مِنَ الْقَوْمِ كَأَنَّهَا الْقَطْر»؛
مثل قطرات باران تير آمد؛ اما بنا شد بساط رزمي و اصلي جنگ شروع شود، وجود
مبارك حسين بن علي اين كارها را كرد، چندين بار خود را معرفي كرد، اتمام
حجّت كرد، تا شد نزديك ظهر كه در اين كتابهاي جهاد ما، مثل جواهر و امثال جواهر
گفتند که جنگ يا قبل از ظهر مكروه است يا مستحب است بعدازظهر كه زود تمام
شود. حالا حضرت نماز خوف را خواست بخواند، آنها كه مهلت ندادند، بعضيها
پيشنهاد دادند كه ما جلو سپر ميشويم، اين تيرها را ميگيريم و اين كار
جايزهاي بود، هر كسي اين توفيق را نداشت. يكي از آنها سعيد بن عبدالله
حنفي بود، عرض كرد؛ پسر پيغمبر! من منّتي ندارم، ولي من 1200 فرسخ راه
آمدم، من يك خصوصيت دارم، با ديگران فرق ميكنم، اين سِمت را به من بدهيد!
1200 فرسخ راه، آن وقت بين مكه و كوفه با راه ناامن! اين تقريباً 7200
كيلومتر راه آمد. سعيد بن عبدالله حنفي از رجال نامآور كوفه بود، نامه
مردم متديّني كه تا آخر وفادار بودند، نه آنها كه بيوفا بودند، از كوفه
اين نامه را گرفت، آمد خدمت ابي عبدالله در مكه، اين سيصد فرسخ، فاصله مكه و
كوفه سيصد فرسخ است، با راه ناامن! چون تمام راههاي رسمي را حكومت اموي
بَست، اينكه در بعضي از تاريخها نقل ميكنند، اينها تشنه شدند، آسيب
ديدند، براي اينكه از راه ناامن و غير رسمي آمدند. اين شده سيصد فرسخ، وجود
مبارك ابيعبدالله نامه را پذيرفت، مسلم بن عقيل را اعزام كرد و راهبلدش
همين سعيد بن عبدالله حنفي بود، از مكه تا كوفه آمد، شده ششصد فرسخ. بار
سوم نامه مسلم بن عقيل را كه گفت كوفيان با من بيعت كردند، از كوفه آورد
مكه، اين شده نهصد فرسخ. بار چهارم از مكه تا كربلا كه اين هم سيصد فرسخ
است، در صحابت ركاب حسين بن علي آمد، شده 1200 فرسخ؛ يعني 7200 كيلومتر راه
آمد، عرض كرد؛ «يابن رسول الله»! من منّتي ندارم، من اين 7200 كيلومتر
ناامن را آمدم تا خونم را تقديم كنم، اجازه بدهيد من جلو بايستم! جلو
ايستاد. يكي از بهترين غزلهاي سعدي كه فقط شعر است و شاعرانه گفته شد و
مصداقي شايد زير اين آسمان نداشته باشد، همين است كه عاشقي درباره معشوق
ميگويد: «مژه برهم نزند گر بزني تير و سنانش»، اين از غزلهاي بسيار لطيف سعدي است كه اگر تير از طرف معشوق بيايد، من مژهام را تكان نميدهم. اين از باب «أحسنه اکذبه»
شعري است که پذيرفته است؛ ولي درباره خاندان حسين بن علي و كربلاييها،
«أحسنه اصدقه» است! اين سعيد بن عبدالله حنفي عرض كرد به من اجازه بدهيد!
فرمود باشد، اجازه ميدهم! اين آمد جلو، صلات خوف حسين بن علي خيلي طولاني
نبود؛ اما تير مرتّب ميآمد، دوازده چوبه تير به بدن او رسيد، «مژه بر هم
نزند گر بزني تير و سنانش»! آخرين تير را سعيد ديد، اگر دير بجنبد، ممكن
است به پسر پيغمبر بخورد، اين صورت را جلو آورد، اين تير را با صورت گرفت،
فقط رَمَقي ماند، عرض كرد؛ پسر پيغمبر! 1200 فرسخ آمدم، آيا به عهدم وفا
كردم يا نكردم؟ فرمود: «أَنْتَ بَيْنَ يَدَي في الجنة»! اما نوبت به خود
حسين بن علي رسيد، وقتي وداع كرد، زينب كبرا از پشتسر گفت: «مَهْلًا
مَهْلًا يَا ابْن الزهرا»؛ آرامتر تا زير گلو را ببوسم، آخرين وداع را
كنم! به هر حال خداحافظي كرد و طولي نكشيد كه ديد سينهاش سنگين شد! فرمود
من كه چشمم را خون گرفته، تو را نميبينم؛ ولي اينجا خيلي جاي بلندي است: «لقد ارْتَقَيْتَ مُرْتَقًي صَعْبا»؛ تو جاي بلندي نشستي، جدّم پيغمبر اين دكمهها را باز ميکرد، از زير گلو تا اين سينه را مكرّر ميبوسيد: «لقد ارْتَقَيْتَ مُرْتَقًي صَعْبا»؛ آن وقت طولي نكشيد كه «وَ الشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَي صَدْرِك»؛ آنقدر اين ضجّه اثر داشت! آن قدر زينب كبرا بالاي تلّ زينبيه آن صحنه را گفت! گفت: «وَيْحَكَ يَا عُمَرُ أَ يُقْتَلُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ وَ أَنْتَ تَنْظُرُ إِلَيْه»؟!