به گزارش ایکنا از اصفهان، در ساختار درونی عبد چند ویژگی برجستهترند، اول دیدن کوچکی و نیاز و عجز در خود و سپس دیدن بزرگی و عظمت و بخشندگی در معبود؛ ترکیب عجز و نیاز و عظمت و کرم. آنکه در خود نیازی نمیبیند و به عجز و اضطرار نرسیده، روح عبودیت در او بهوجود نمیآید و با این حسِ نیاز و درماندگی اگر عظمت و قدرتی را نبیند، به آن متوجه نمیشود. البته دیدن این عظمت هم شرط کافی نیست، آن منبع قدرت و عظمت باید نیازهای مرا برطرف کند و عجز و اضطرار مرا پاسخ گوید تا من خود را به او بسپارم. به عبارت سادهتر کرم در هر دو معنای آن باید در طرف مقابل وجود داشته باشد تا این عجز و نیاز به آن گره بخورد و فرد، عبد و بنده آن قدرت قرار گیرد(کرم در ذات، یعنی همان بزرگی و شرافت و کرم در فعل، یعنی همان دهش و بخشندگی).
حال چگونگی و نوع خصوصیات آن قادرِ بخشنده، برنوع و شکل این رابطه و این خودسپاری به غیر، تاثیر میگذارد، که از سر ترس است یا عاشقانه؛ از سر ناچاری و اضطرار و موقتی است و با اکراه همراه است یا نه، دلبستگی و عشق و دلدادگی، ملاط و مناط آن میباشد و ارادتی است که دم به دم افزون میشود.
اما این حس نیاز و عجز و اضطرار چگونه در ما جوانه خواهد زد؟ کجا و چه وقت احساس عجز میکنیم؟ وقتی مجهولترین موجود عالم برای ما، خودمان هستیم و به تقلید ازقول آن بزرگ، از آن فرد ناشناسی که نمیدانم چه زمان قبل در یکی از جنگلهای ناآشنای یکی از قبایل ناشناخته یکی ازکشورهای ناشناس هرگز به دنیا نیامده است! برای خودمان ناشناس تریم! طبیعی است که خود را و جایگاه واقعی خود را گم و خود را در موقعیت و متن غلطی تعریف میکنیم و نتیجهاش هم میشود همین که حداکثر استعدادها و مقدوراتمان را در حد محسوسات و ماکولاتمان تعریف کنیم و مبداء ومعاد و مقصدمان هم میشود آشپزخانه تا اتاق خواب و دستشویی، سرویس کامل با ویوی مناسب در هشتاد متر، کمی بیشتر یا کمتر! و اگر خوش شانس باشیم، میز تمیزی و پست لذیذی در یک اداره؛ نیازهایمان هم با بازکردن درب یخچال یا زدن چند انگشت بر صفحه گوشی و ... به راحتی مرتفع میشوند؛ تا چنین است و اینچنین به این محدودها و محدودههای حقیر چسبیدهایم کجا میتوان خود را به پیشگاه معبود بینهایت سپرد؟ ما به این محدودها خو کردهایم؛ برای این محدودههای کوچک، معبودهای کوچک کافیست .
راه گره خوردن به بینهایت، دیدن نیازهای عمیقتر و گستردهتر و قرارگرفتن در راهی طولانیتر ازفاصله این اتاق هاست. قرار دادن خویش در مقابل بی کرانگیها ؛ آری این، راهِ سرزدن نیازهای عمیق و لایتناهی در ماست، راه احساس عجز و شوق و عشق و نهایتا، بندگی. آنها که از نظرهای بلند و نگاههای عمیق بی بهرهاند و حتی گاهی نیمه شبی هم نگاه شان عظمت آسمان را جستجو نمیکند و پا از شلوغیهای شهر فراتر نمیبرد و در زیباییها غوطه ور نمیشوند و ... راهی به آن معبود هم نخواهند یافت و از عبودیتی هم سرشار نخواهند شد.
عبودیتی که علی ما را بدان میخواند، بندگی معبودِ لایتناهیست، بندگی زیبایی بی نهایت و بی نهایتِ زیباییست؛ بندگی محبت و مهرِ بی نهایت و بی نهایتِ مهربانی است، بندگی خیر و زیبایی وکمالِ بی نهایت است. بی نهایت؛ و نه حتی کمی کمتر از آن! و این یعنی، عدم بندگی و عدم مملوکیت کامل از هرچه غیر اوست، از هرچه غیرلایتناهیست؛ آزادی و حریت کامل، مگر کسی که تو با آن زیبایی و کمال مطلق بر او جلوه کنی میتواند بنده دیگری شود.
عبودیت، رزق نگاههای سرشار و عمیق است، نگاههایی که حقاند و فریب نخوردهاند و گرفتار زرق و برقهای باطل نشدهاند و این است که ما را به او میرسانند و به او نزدیک میکنند؛ نگاههایی که در دل، اشتیاق بهوجود می آورند و شوقی که عشق و نزدیکی را به دنبال میآورد زبان را به وصف آن خوبروی نیکو شمایل، گویا میسازد. مگر میشود در مقابل این همه زیبایی ساکت ماند و لب به تحسین نگشود؟ و مگر تحسین زیبایی جز به صدق ممکن است؟ و مگر به غیر زبان راست میتوان تحسین و مدحت آن معبود کرد؟
اینها همه در گرو آن اقبال و گره خوردن نگاههای ما در نگاه اوست. نگاهی که ما را به خود میخواند و جاذبه اش رمز عاشقی و بندگیست.گاهی که به افق خیره میشویم و یا در بیکرانگی آسمان محو میشویم، گاهی که در دل، میل و اشتیاقی مبهم و گنگ را احساس میکنیم، که همه وجودمان را از خود پرکرده است اما هیچ منشاء و دلیلی برایش پیدا نمیکنیم، گاهی که در دیدن زیبایی یک گل زبانمان بی اختیار به ستایش باز میشود، گاهی...انگار در همه این اوقات کسی در پشت خانه دلمان دارد در میزند و ما را صدا میزند، اوست که دارد ما را صدا میکند! و ما بی اختیار ندای او را پاسخ دادهایم و دل به او سپردهایم و زبان به گفتوگو با او باز کردهایم و چشم در چشمش دوختهایم. مگر میشود چنین معبودی را میزبان شده باشی و اجابتش نکنی و او را اطاعت نکنی؟ او با درزدنهایش تو را از خواب غفلت و گناه و سردرد و خمار پس از مستی غرور و غفلت بیدار کرده است و به بالینت آمده؛ آمده تا ما را از این دیر خراب آلوده بیرون برد.
و ما در شرم و خجلت از این همه ندیدنها و نشنیدنها و شرمگین از این همه شرم نکردنها. انسان را تنها حیوانی که چهرهاش از شرم سرخ میشود دانستند (مارک تواین) و وقتی از همه تئوریهای تاریخی و مادی انگارانه شان ناامید شدند دست به دامان احساسات عمیق و اصیل انسانی شدند و شرم را خشم بر خویش نامیده آن را احساسی انقلابی خواندند وبه حالت فرو رفتن شیری که قبل از حمله در خود فرو میرود مانند کردند (مارکس).
شرم و حیا، چیزی بیش از احساس خجالت زدگی به عنوان ضعف شخصیتی ناشی از ترس حضور در جمع است. از همین گفتوگوهای صمیمی و بی پرده علی با خداوند میتوان فرق این دو را بهوضوح مشاهده کرد. او از ارتباط با خداوند خجالت نمیکشد، بلکه از بی توجهی به نگاههای او و گناه در محضرش، شرمگین است. در این شرم عنصرِ حضور غیری که دارای مقام و منزلت است و در نظر نیاوردن او و گناه در محضرش و پشیمانی از آن حضور دارند. و ناگفته پیداست که به درجه اهمیت و منزلت آن غیر و میزان حس حضور او و اهمیت آن گناه این حس شرم میتواند از چه درجه تاثیری در عصیان علیه خود برخوردار شود.اگر مفهوم گناه را محدود و فقط شخصی نبینیم و آن را به گناهان جمعی مان نیز سرایت دهیم، شرمساری جمعی در یک ملت توان انجام بزرگترین تحولات را خواهد داشت و در حوزه اخلاق فردی و جمعی بزرگترین عامل تغییر دهنده خواهد بود. اینجا علی از کمی این شرم مینالد. ما چه بگوییم ...؟
انتهای پیام
یادداشت از داریوش اسماعیلی / معاون فرهنگی جهاددانشگاهی واحد اصفهان