کد خبر: 3750222
تاریخ انتشار : ۰۵ مهر ۱۳۹۷ - ۰۶:۰۳

از هم قد بودن با اسلحه کلاش تا تیر خلاصی که شلیک نشد

گروه فرهنگی- فتح الله چشمه قصابانی یکی از جانبازان و آزادگان دفاع مقدس با بیان اینکه سه بار از صف اعزامی جدا شده بود اما هر بار با نقشه ای به جبهه اعزام می‌شد گفت: جثه‌ ریزی داشتم به زور با کلاش هم قد بودم.

از هم قد بودن با اسلحه کلاش تا تیر خلاصی که شلیک نشد

فتح الله چشمه قصابانی یکی از جانبازان و آزادگان دفاع مقدس با حضور در دفتر خبرگزاری ایکنا ضمن بیان خاطراتی از دوران جنگ و اسارتش از 5 برادرش که همه در جبهه حضور داشتند گفت.


ایکنا: اولین اعزامتان به جبهه چگونه بود؟
چشمه قصابانی: اولین بار در سال 61 و زمانی که 14 ساله بودم به اسلام آباد غرب اعزام شدم ، من کوچکترین عضو خانواده بودم و دو برادر بزرگترم در جبهه حضور داشتند به همین خاطر یکی از برادرانم چندین بار مرا به خانه بازگرداند.
بار دوم در حالی که بخاطر سن کم و جثه ریز، من و دوستانم را از صف رزمندگان اعزامی بیرون آوردند و ما مخفیانه به آنها اضافه شده و به جبهه رفتم، شب اعزام نیرو لباس هایم را به دوستم دادم تا نگه دارد و صبح روز بعد به بهانه مدرسه رفتن برای عملیات بدر رفتم.


ایکنا: ماجرای اسیر شدنتان را تعریف کنید.
چشمه قصابانی: اسلحه کلاش هم اندازه من بود، شب عید سال 63 ما را به ارتفاعات کوهستانی در مناطق مرزی فرستادند، عراق به شدت آنجا را گلوله باران می کرد به طوری که از هر 60 نفر مستقر در هر تپه تنها 9 نفر زنده ماندند و من نیز از ناحیه کمر مجروح شدم و پاهایم را حس نمی‎کردم،زمانی که دیدم عراقی‌ها به سمت ما می‌آیند یک نارنجک را در دست گرفتم و با پرتاب آن چند نفر از نیروهای بعثی را به درک واصل کردم.
پس از آن یکی از سربازان عراقی مرا به شدت زد و در نهایت اسلحه را در دهانم گذاشت تا با شلیک تیری مرا از بین ببرد، اما ناگهان فرمانده‌اش از راه رسید و سیلی به او زد و اجازه نداد به من تیر خلاص بزند، پس از آن با همان وضعیت خونریزی شدیدی که داشتم به دلیل ناهموار بودن مسیر کوهستانی مسیر را پیاده و به زور رفتیم.
شهید جهان پور،شهید فخرایی،آقایان صفادوست و خورشیدی نیز با من در این عملیات بودند و اسیر شدند، نیروهای بعثی حتی به لباس‌های پاره شهدا نیز رحم نمی‌کردند و مجروحین را به زور اسلحه مجبور به پیاده‌روی می‌کردند.


ایکنا: از شرایط اردوگاهی که در آن بودید بگویید.
چشمه قصابانی: در سنگرهای عراقی به اسیران ایرانی بی‌حرمتی می‌کردند، در بغداد دو ردیف نیروی بعثی در پایین ماشین اسرا قرار می‌گرفتند و با باتوم و سیم کابل بر سر و بدن آنها می کوبیدند این درحالی بود که رزمندگان ما جراحات عمیقی داشته و پانسمان نشده بود.
در سلول های کوچکی که ظرفیت 10 نفر را داشت به زور 40 نفر را جا می دادند، بعد از گذشت چند روز به اسرا اجازه استحمام با لباس را می‌دادند و سپس با سیم کابل به جان رزمندگان افتادند و به آنها ضربه می‌زدند.
در داخل اردوگاه نماز جماعت و دعا خواندن ممنوع بود، همه زخم ها به علت عدم رسیدگی عفونت کرده بودند و یکی از اسرا به خاطر ترکشی که به سر او خورده و عفونت آن، به شهادت رسید.

به اردوگاه رمادیه منتقل شدیم اردوگاهی نزدیک مرز عراق و سوریه منطقه‌ای بسیار گرمسیر که در تابستان گرمای سوزان و در زمستان سرمای سختی دارد.
بعد از یک سال به اردوگاه دیگر رمادیه منتقل شدیم، یک سال ابتدای اسارت به همه ما سخت می‌گذشت چراکه اکثرا زخمی بوده اگر زخمی که در ایران شاید در مدت یک ماه بهبود پیدا می‌کرد در اردوگاه‌های اسارت یک سال طول می‌کشید تا خوب شد، از طرفی هم با فضا آشنا نشده بودیم.

ایکنا: صلیب سرخ اسامی شما را ثبت کرده بود؟ خانواده از اسارت شما مطلع بودند؟
چشمه قصابانی: 3 ماه بعد از اسارت خانواده‌ام تصور می‎کردند که به شهادت رسیده ام و مرا مفقوالاثر اعلام کرده بودند پس از آن 3 ماه صلیب سرخ برای مصاحبه و ثبت اسامی اسیران به اردوگاه رمادیه آمد، از ما خواستند مصاحبه تلویزیونی انجام دهیم، هیچ کدام نپذیرفتیم، چراکه در مصاحبه تلویزیونی باید اظهار می‌کردیم ما را به اجبار به جبهه آورده اند و علیه جمهوری اسلامی حرف می‌زدیم.
برای مصاحبه رادیویی اما این مسائل وجود نداشت و تنها خود را معرفی می‌کردیم، 350 نفر برای مصاحبه رادیویی حاضر شدیم مصاحبه من جزء اولین معرفی‌هایی بود که پخش شد، اسامی خیلی‌ها اعلام نشد. خودم را چنین معرفی کردم «فتح الله چشمه قصابانی هستم از همدان، هر کس صدای مرا می‌شنود به این آدرس به خانواده ام خبر دهد.»
پدرم گویا می‌دانسته که من شهید نشدم لذا هر شب اسامی اسرا را که از رادیو معرفی می‌شده می‌شنیده است و خود اولین نفری بوده که خبر اسارت مرا می‌شنود.

ایکنا: تلخ ترین خاطره شما در اسارت چه بود؟
چشمه قصابانی: اینکه می‌دیدیم بچه‌ها را جلوی چشممان کتک می‌زنند بسیار لحظات سختی بود، اگر خودمان کتک می‌خوردیم اینقدر دردآور نبود، یکی از اسرای یزدی بود که آنقدر با باتوم و کابل به سر او زدند که سرش ترکید و به شهادت رسید.
در اردوگاهی که ما بودیم بیشتر رزمندگان یزدی، اصفهانی و تهرانی بودند و ما از همدان تعداد محدودی در این اردوگاه بودیم.


ایکنا: از اردوگاه شما کسی بود که کم بیاورد یا جذب منافقین شود؟
چشمه قصابانی: در سال 67 از طرف سازمان منافقین برای بردن نیرو به اردوگاه ما هم آمدند، از همدان و گروهی که ما بودیم کسی عضو نشد اما حدود 80 نفر عضو شدند، برخی از آنها از اول جاسوس بودند برخی هم که انسان های ضعیفی بودند و خیلی رفتارهای مناسبی نداشتند، بخاطر اینکه غذای بیشتری گیرشان بیاید یا برای بسته‌ای سیگار و یا اینکه کمتر کتک بخورند جذب سازمان شدند.
اما چندی بعد همه افرادی که من می‌شناختم از این سازمان جدا شدند و چون بر اثر ضعف جذب آن سازمان شده بودند محدودیت و سختی برای برگشتشان به کشور نبود و بخشیده شدند.


ایکنا: برگزاری نماز و اعمال مذهبی در اردوگاه رُمادیه چگونه بود؟
چشمه قصابانی: سختی‌های زیادی برای انجام مراسم‎های مذهبی داشتیم، اجازه برگزاری نماز جماعت را به ما نمی‌دادند یکی از بچه‌ها تکه‎ای آینه را به قاشقی وصل کرده بود و آن را از دریچه کوچکی که در راهرو بود بیرون می‌برد تا از انعکاس تصویر انتهای راهرو ببیند اگر عراقی می‌آید بصورت رمزی به ما اطلاع دهد.


ایکنا: در آن صورت نماز جماعت را تعطیل می‌کردید؟
چشمه قصابانی: نه نماز جماعت را تعطیل نمی‌کردیم تنها امام جماعت یک قدم عقب می‌‌آمد و در صف اول می‌ایستاد و شناسایی نمی‌شد که او را ببرند. اما همیشه بخاطر ادای نماز و دعا کتک می‌خوردیم.


ایکنا: در زمان رحلت امام(ره) در اسارات بودید چطور از رحلت ایشان خبر دار شدید و فضای اردوگاه چگونه شد؟
چشمه قصابانی: یکی از بچه‌ها رادیویی بصورت پنهانی با خود داشت، اگر او را می‌گرفتند حتما شهید می‌شد ما از طریق رادیو خبر رحلت امام را شنیدیم، شنیدن رحلت ایشان که همچون پدر همه ما بود در ایران سخت بود چه رسد به غربت، فضای اردوگاه به گونه‌ای بود که عراقی‌ها تصور می‌کردند شورشی انجام شود می‌دیدیم تانکی را به اردوگاه آوردند، اما انگار از شدت ناراحتی ترسیده بودند و آن مدتی که عزادار بودیم خیلی به کارمان کاری نداشتند.


ایکنا: چه چیزی تحمل چنین سختی‌هایی را برای شما ممکن می‌کرد؟
چشمه قصابانی: 6 سال هر روز کتک می‌خوردیم اما نماز و دعایمان ترک نشد، روح همین دعا و نماز ما را نگه می‌داشت.
در حال حاضر و کلا بعد از آزادی از اسارت در زندگی برای هر چیزی خدا را شکر می‌کنم، چندی پیش که می‌خواستیم خانه‌ای اجاره کنیم خدارا شکر کردم که خانه ای را پیدا کردیم، همسرم می‌گفت آنقدر در اسارت سختی کشیدی که برای همه چیز خدا را شکر می‌کنی.
امروز مشکلات اقتصادی که وجود دارد در مقابل شرایط سختی که در اسارت تحمل می‌کردیم ناچیز است، در آن دوره واقعا معنای زندگی بخور و نمیر را متوجه شدم، تکه نای می‌خوردیم که فقط نمیریم، نه سیرمان می‎‌کرد و نه لذتی داشت.
صبر رمز موفقیت انسان‌ها از نظر بنده است، همانطور که قرآن کریم در سوره والعصر می‌فرماید « وتواصوا بالصبر» هر کس بتواند روحیه صبر را در خودش تقویت کن راحت‌تر زندگی می‌کند، این تواصی به صبر تنها بخاطر مسئله اخروی نیست خیلی از سفارشات دینی ما برای ساماندهی زندگی دنیاست.


ایکنا: از آزاد شدن خود بگویید؟ آیا فکر می‌کردید که آزاد شوید؟
چشمه قصابانی: روزی که اسیر شدیم اصلا فکر نمی‌کردیم که ممکن است آزاد شویم، من که با خود فکر می‌کردم در اردوگاه شهید خواهم شد، البته بعد از پذیرش قطع نامه کمی امید در دلمان ایجاد شده بود.
1 شهریور 1369 آزاد شدیم، دو شبانه روز در اردوگاهی در کرمانشاه به صورت قرنطینه ماندیم، چرا که وضعیت برخی اصلا مناسب نبود. وقتی به سپاه همدان که محل استقبال رسیدیم فضای عجیبی بود خیلی ها آمده بودند،حتی خانواده هایی که کسی از نزدیکانش به جبهه هم نرفته بود همه گریه می‌کردند، آنقدر حجم استقبال زیاد بود که ماشین را بلند می‌کردند، بعد از آن که از ماشین پیاده شدیم مردم ما را روی شانه خود سوار می‎کردند شور و حال عجیبی بود، غیرقابل وصف.


ایکنا: خاطرات اسارت شما در جایی چاپ شده است؟
چشمه قصابانی: خاطرات اسارتم را خود نوشته و در حال حاضر تکمیل شده، تنها نیاز به ویراستاری دارد، فعلا عنوانی برایش انتخاب نکرده ام.

captcha