کد خبر: 3864263
تاریخ انتشار : ۲۷ آذر ۱۳۹۸ - ۰۸:۵۹

آشنایی «حسینِ غلام» با شهید علی چیت‌سازیان، او را به «غلامِ حسین» تبدیل کرد

گروه فرهنگی ـ کتاب «فقط غلام حسین باش» روایت جانباز سرافراز حسین رفیعی جوان شر و نااهل روستا است که شب و روزش با دعوا و کفتربازی می‌گذشت، اما حضور او در جبهه و آشناییش با شهید علی چیت‌ساز «حسینِ غلام» را تبدیل به «غلامِ حسین» کرد.

آشنایی «حسینِ غلام» با شهید علی چیت‌سازیان، او را به «غلامِ حسین» تبدیل کردبه گزارش ایکنا از همدان، کتاب «فقط غلام حسین باش» به قلم توانمند حمید حسام، روایت جانباز سرافراز حسین رفیعی از دوران کودکی تا بزرگسالی و حضورش در جبهه‌ها و جانبازی‌اش است.
حسین رفیعی رزمنده همدانی هشت سال دفاع مقدس کسی که سال‌های سال اهالی روستای حصارخان همدان او را به «حسینِ غلام»، جوان شر و نااهل روستا می‌شناختند که شب و روزش با دعوا و کفتربازی می‌گذشت، اما حضور او در جبهه و آشناییش با شهید علی چیت‌ساز «حسینِ غلام» را تبدیل به «غلامِ حسین» کرد؛ رزمنده شجاعی که پای ثابت نیروهای اطلاعات عملیات سپاه انصارالحسین(ع) همدان شد.
حسین رفیعی با گذشت بیش از سی سال از آن روزها با یاری حمید حسام خاطره‌نگار فعال دوران دفاع مقدس دست به قلم شده است و روایتی از چندین سال حضورش در جبهه‌ها را در قالب کتابی با عنوان «فقط غلامِ حسین باش» منتشر کرده است.
این کتاب در دو بخش «حسینِ غلام» و «غلامِ حسین» نوشته شده است که بخش اول آن به معرفی دوران کودکی و نوجوانی حسین رفیعی می‌پردازد و در لابه لای مرور زندگی پر فراز و نشیب او گریزی به خاطرات شیطنت‌های دوران نوجوانی حسین در روستا نیز می‌زند.
اما فصل دوم این کتاب سرآغاز تحول روحی حسین از پیروزی انقلاب اسلامی و علاقه او به سپاه پاسداران تا حضورش در جبهه‌ها نبرد و آشنایی‌اش با شهید علی هاها و شهید علی چیت‌سازیان و در نهایت تغییر مسیر زندگیش را شرح می‌دهد؛ تغییری که در ادامه به جانباز شدن حسین رفیعی از ناحیه پا در جبهه می‌انجامد.
صراحت و صداقت رفیعی در بیان خاطراتش یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های این کتاب است که باعث شده «فقط غلامِ حسین باش» تبدیل به یکی از متفاوت‌ترین آثار ادبیات مقاومت شود.
از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت و سادگی و صراحت حسین رفیعی در بیان خاطراتش است و شما با مطالعه آن با زوایای تازه‌ای از گنجینه‌های دفاع مقدس آشنا می‌شوید.
حمید حسام نویسنده و خاطره‌نگار این کتاب درباره روش کار خود می‌گوید: «مصاحبه دقیق و جزء به جزء براساس رعایت زمان‌بندی و با تمرکز بر روایت راوی در کنار مشاهدات عینی او شیوه من در نگارش کتاب‌های این چنینی است».
کتاب «فقط غلامِ حسین باش» توسط انتشارات صریر و در 294 صفحه به چاپ رسیده است.
در بخشی از کتاب می‌خوانیم
شوق رفتن به جبهه را داشتم. تنها نگرانی ام همسرم بود که او را با بچه‌ای که در راه داشت به که بسپارم. هنوز غم اخراج از کمیته در دلم بود. حسرت پیوستن به جمع بچه های سپاه را داشتم. اما به خود می‌گفتم: تویی که لیاقت کار در کمیته را نداشتی، چگونه به سپاه با آن معنویت بچه ها و اخلاص شان راه پیدا می‌کنی؟
اصلا سپاهی شدن شغل نبود که با پیوستن به آن سفره خالی ام را پر کنم. آنها جماعت عاشق و پاکبازی بودند که هیچ سرمایه ای جز اخلاص و عشق به اسلام نداشتند. همسرم می دانست که درونم آشوب و غوغاست. تا به خانه می‌آمدم، سجاده ام را پهن می‌کرد و می‌گفت: حسین، نمازت را اول وقت بخوان، آرامش پیدا می‌کنی.
ایام محرم فرا رسید. شنیده بودم که سپاه، حسینیه بزرگی به نام حسینیه ثارالله راه انداخته. آنها که از جبهه برمی‌گشتند، تا نیمه های شب آنجا عزاداری و سینه زنی داشتند.
به عیال گفتم می‌خواهم به سپاه بروم. باخوشحالی پرسید: یعنی می‌خواهی سپاهی شوی؟
گفتم: نه، اول باید زیر خیمه امام حسین بروم، به حسینیه سپاه، وگرنه من کجا، سپاه کجا؟
لباس سیاهم را پوشیدم. زنجیری را که از کودکی داشتم برداشتم و راهی حسینیه سپاه شدم.
حسینیه عطر و بوی عجیبی داشت. انگار رگ و ریشه‌ام را با گلاب قمصر شیتشو داده باشند. همه جا، نام و ذکر حسین(ع) بود.
اولین زیارت عاشورا را آنجا خواندم. حال آدم تشنه در کویر مانده ای را داشتم که ناگهان زیر سیلاب باران سیراب شده است. اولین بار بود که برای چیزی غیر از تعلقات زندگی، مثل خانواده و شغل، به گریه افتاده بودم.
آن قدر سبکبال و رها از قید و بندهای دنیایی شدم که خودم را در کربلا دیدم. روضه خوان می‌خواند: از آن خوشم که شدم نوکر سرای حسین... منم غلام کسی کاو بود گدای حسین...
وقتی به خانه برگشتم، دوست داشتم در یک یک خانه‌ها را بزنم و از اهل آنها به خاطر شیطنت‌های گذشته، حلالیت بخواهم و به آنها بگویم آن حسین غلام شر و شور امشب مُرد. من الان تازه به دنیا آمده ام و اسمم غلامِ حسین(ع) است.
نشاط از سر رویم می‌بارید. همسرم برق امید را در چشمانم دید. مرا از مادرم بهتر می‌شناخت. پرسید: حسین آقا، چه خبر؟
گفتم: اگر راضی باشی، می‌خواهم به جبهه بروم. شرمنده تو و توراهیت هستم. اما امشب بویی از عالم معنا به جانم رسیده که زیر و رویم کرده و این عطر و بوی حسینی را باید در جبهه پیدا کنم. آنها که جبهه را دیده‌اند به خدا نزدیک ترند.

انتهای پیام
captcha