کد خبر: 4044126
تاریخ انتشار : ۰۵ فروردين ۱۴۰۱ - ۱۰:۰۷
خاطراتی از شهدا در بازدید نوروزی ایکنا؛

از شوق عکس یادگاری با فرمانده‌ تا حسرت فراق ۴۰ ساله بر دل

یک جانباز کبودراهنکی از خاطرات فرمانده شهید خود می‌گوید؛ از ماجرای عکسی که یک روز قبل از شهادت او گرفته شد و از آن زمان تاکنون بر دیوار اتاقش نقش بسته است.

رحیم گمار جانباز کبودراهنگیبه گزارش ایکنا از همدان، دید و بازدیدهای نوروزی اغلب لذت بخش هستند به خصوص اگر به دیدار فردی باصفا و دوست داشتنی بروی، برخی از افراد هستند که از هم‌نشینی و دیدن آنها خسته نمی‌شوی، از همدان راهی شهر کبودراهنگ می‌شویم، از صفا و اخلاص جانباز کبودراهنگی که با وجود جراحت‌های به جا مانده از جنگ هر سال در ایام اربعین از همدان تا کربلا به همراه کاروان پیاده امام علی(ع) تبریز راهی زیارت امام حسین(ع) می‌شود را شنیده‌ام. فردی که دنبال مطرح کردن خودش نیست. از قبل آغاز جنگ در مناطق غرب کشور در درگیری با کومله و دمکرات‌ها و در ایام ۸ سال جنگ تحمیلی و حتی پس از آن یکی از فرماندهان شجاع و همیشه در صحنه بوده است، با بسیاری از فرماندهان شهید همرزم بوده شهدای زیادی در کنارش آسمانی شده‌اند، عطری که به واسطه هم‌نشینی با آنها از او استشمام می‌شود. در طول مصاحبه اصلا اشاره‌ای به فرمانده بودن و مسئولیتش در عملیات‌های مختلف نمی‌کند و وصف حضور فعال و نقش اثرگذارش در مناطق غرب را قبلا از یکی از دوستانش شنیده‌ایم.

دنبال آدرس می‌گردیم و خیلی زود آن را پیدا می‌کنیم، از آن کوچه‌های نسبتا باریک و دراز که در انتهای آن تنها یک خانه قرار دارد، سمت چپ کوچه تماما درخت‌های ردیفی کاشته شده، که در آخر این دیدار متوجه شدیم حاج رحیم تمام آنها را کاشته، جلوی دری که آب و جارو شد پیرمردی با محاسن سفید سرحال و جوان‌دل را می‌بینیم که منتظر مهمانانش است، محاسن سفیدی که به نورانیت این چهره افزوده است، این را درست در اولین جملات سلام و احوال‌پرسی محبت‌آمیز حاج رحیم می‌توان دریافت.

به اتاق مخصوص این جانباز دوران دفاع مقدس می‌رویم که کامل یاد شهدا و دفاع مقدس را دارد، در نوع خود یک موزه دفاع مقدسی‌ست، پر از عکس شهدا، شهدایی که اغلب با آنها بوده و روزگاری را گذرانده، تصاویری که حتی اگر آنها را ندیده باشی و خاطره‌ای هم نداشته باشی می‌توانی درک کنی صفا و خلوص آنها تا چه حد عمیق بوده و حتی فقط با دیدن عکس‌هایشان در دیوار اتاق حاج رحیم از ته دل دوستشان داشته باشی.

رحیم گمار، جانباز و رزمنده دفاع مقدس در این بازدید نوروزی بیشتر از آنکه از خاطرات خود بگوید از رفقای شهیدش می‌گوید، در ابتدا خاطرات خود را با یادی از شهید اکبر یارمحمدی آغاز می‌کند و می‌گوید: شهید اکبر یارمحمدی قبل از انقلاب از دست ساواک فراری بود و مدتی در لبنان به همراه شهید چمران بود و از طرف شهید بروجردی به عنوان فرمانده در دهگلان معرفی شد.

گرفتن عکس یادگاری با مراد خود یک روز قبل از شهادت

وی اضافه کرد: روزی عکاس به منطقه جنگی آمده بود و با مبلغ پنج تومان عکس یادگاری می‌گرفت. خیلی دوست داشتم با اکبر یارمحمدی که برایمان فرمانده‌ای بسیار عزیز و بزرگ بود عکس بگیرم، برایم سخت بود و خجالت می‌کشیدم به او بگویم عکس بگیریم؛ در نهایت یک روز بعدازظهر بود و این عکس را گرفتیم، فردای آن روز یعنی 20 آبان‌ماه 1359 اکبر به شهادت رسید.

شهید اکبر یارمحمدی رحیم گمار

گمار بیان کرد: قرار بود سه نفر از دمکرات‌هایی را که در ماجرای قائله کردستان در منطقه دهگلان گرفته بودیم به همراه شهید اکبر یارمحمدی به همدان بیاوریم. حدود 10 یا 11 شب بود در آن زمان سنندج اشغال بود و راه‌های اصلی بسته بود، جاده ناامن بود به هر ترتیبی نیمه‌شب به همدان رسیدیم، خیلی گرسنه بودیم به دنبال جایی برای استراحت و غذا خوردن بودیم اما من گوش به فرمان اکبر یارمحمدی که به او شیخ اکبر می‌گفتیم بودم. در نهایت گفت همان شبانه به دهگلان بازگردیم، در آن زمان به خاطر وجود دمکرات‌ها امنیت نبود و فضای ترسناکی بر جاده حاکم بود در مسیر برگشت از شیخ اکبر پرسیدم که در زمان شاه چه کاره بوده است و چه می‌کرده است؟ جواب نداد و با خودم گفتم کاش این سؤال را از او نمی‌پرسیدم و در کار این فرمانده فضولی نمی‌کردم.

وی در ادامه توضیح داد: کمی گذشت شیخ اکبر به من به جای گمار، به شوخی قمار می‌گفت، گفت قمار ما در زمان شاه گروهی بودیم که وقتی مراسم عزاداری برگزار می‌شد مردم لیوان چای یا آبی که می‌خوردیم را آب می‌کشیدند، آن زمان از صحبت اکبر چیزی دستگیرم نشد تا اینکه بعدا متوجه شدم، از زبان امام خمینی(ره) شنیدم که فرمود مصطفای ما در حوزه علمیه در زمان شاه اگر می‌خواست آب بخورد، کوزه یا لیوان او را آب می‌کشیدند، این مطلب را حضرت امام در پیامی که خطاب به روحانیون سراسر کشور صادر کردند، عنوان کردند.

مظلومیت مبارزان انقلابی در ابتدای آغاز نهضت انقلاب

گمار یادآور شد: ایشان در بخشی از این پیام دردمندانه، ضمن اشاره به کارشکنی‌های متحجران و مرتجعان، مسئله جدایی دین از سیاست و انحرافات در حوزه‌های علمیه را مطرح می‌کنند و می‌فرمایند «در شروع مبارزات اسلامی اگر می‌خواستی بگویی شاه خائن است، بلافاصله جواب می‌شنیدی که شاه شیعه است! عده‌ای مقدس نمای واپسگرا همه چیز را حرام می‌دانستند و هیچ‌کس قدرت این را نداشت که در مقابل آن‌ها قد علم کند. خون‌دلی که پدر پیرتان از این دستۀ متحجر خورده است، هرگز از فشارها و سختی‌های دیگران نخورده است... یاد گرفتن زبان خارجی کفر و فلسفه و عرفان، گناه و شرک به شمار می‌رفت. در مدرسه فیضیه، فرزند خرد سالم، مرحوم مصطفی از کوزه‌ای آب نوشید، کوزه را آب کشیدند؛ چراکه من فلسفه می‌گفتم».

وی با اشاره به شب قبل از عملیات و شهادت شهید اکبر یارمحمدی توضیح داد: شیخ اکبر فرمانده بود، در بین نیروهای برادرش نیز حضور داشت از من خواست تعداد 150 فشنگ را به هر فرد بدهم. در حین توزیع، برادرش از من تعداد 200 فشنگ خواست و من هم آن تعداد را به او دادم پس از آن شیخ اکبر از من پرسید همان‌طور که او گفته فشنگ‌ها را توزیع کرده‌ام؟ که گفتم بله گفت به برادرم چه تعداد فشنگ داده‌ای گفتم 200 فشنگ گفت اشتباه کردی برو و باقی فشنگ‌ها را از او پس بگیر، به عنوان فرمانده امتیازی برای برادرش قائل نبود.

شهید اکبر یارمحمدی

این رزمنده کبودراهنگی تصریح کرد: فردای آن روز یعنی صبح عملیات به من گفت قمار تو در منطقه پشتیبانی بمان و نمی‌خواهد به منطقه عملیاتی بیایی، نمی‌توانستم از او دل بکنم و در جایی باشم که او نیست، اما از طرفی هم نمی‌توانستم روی حرفش حرف بزنم، خیلی جدی و قاطع بود، تصمیم گرفتم هر طور شده به منطقه عملیات بروم، در تاریکی قبل از طلوع آفتاب سوار کمپرسی شدیم اما استرس داشتم که اگر اکبر بفهمد من به منطقه رفته‌ام و به حرفش گوش نداده‌ام چه می‌شود، به خاطر همین جوری نشسته بودم و کز کرده بودم که مرا نبیند در بین مسیر بالاخره مرا دید ناگهان گفت قمار تو آمدی؟ گفتم نمی‌توانستم از تو جدا شوم. دوربین نظامی را به دستم داد و گفت حالا که آمدی پس همه را زیر نظر داشته باش، خیلی خوشحال شدم که مرا مواخذه نکرده و حتی کاری را به من می‌سپرد.

وی با حسرت بیان کرد: 40 سال از جدایی‌ام از شیخ اکبر می‌گذرد روزی نبوده که در فکرش نباشم و از دوری‌اش ناراحت نبوده باشم. وقتی در عملیات درگیری به اوج رسید و هیچ‌کس نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. دیدم که تک و تنها به سمت دشمن می‌دود و یکی یکی تیرها را جاخالی می‌دهد، در نهایت دشمن داشت عقب نشینی می‌کرد، ساعت 9 صبح بود و نمی‌دانستیم خود شیخ اکبر کجاست که یک دست نوشته از او را به من دادند «رحیم گمار کلید را به اسماعیل(راننده) بده و هر چه زودتر خودت بیا جلو» در حین درگیری در جایی گیر افتادیم یکی از دوستان به شیخ اکبر گفت تو نیا بگذار ما برویم قبول نکرد و گفت «اولین تیر را من باید بخورم بعدی را شما». حدود نیم ساعت دیگر ساعت 10 صبح شیخ اکبر شهید شد. با همان لباسی که در عکس روز قبل باهم داشتیم به خاک سپرده شد لحظه آخر رسیدم و رویش را بوسیدم.

شهادت اکبر یارمحمدی

شهیدی که پای مادرش را می‌بوسید

گمار با یادی از یکی دیگر از دوستان شهیدش گفت: شهید حسین (هوشنگ) ورمقانی 4 فروردین 75 در کمین منافقان بین سقز و دیوان دره به شهادت رسید، مادرش سید بود از سال 61 با او رفت‌وآمد خانوادگی داشتم. این شهید بزرگوار علاوه بر اینکه دست مادرش را می‌بوسید پایش را هم می‌بوسید. بعد از شهادتش مادرش تا چند روز لب به غذا نمی‌زد.

وی افزود: سال 69 بعد از جنگ به حج مشرف شد، در قروه سنندج زندگی می‌کرد، شبی که از مکه برگشته بود میهمانان زیادی داشت، با آن شرایط اولین جایی که رفت مزار شهدا بود، پس از آن در سال 75 پدرش که می‌خواست به حج برود از دختران و پسرانش می‌خواهد هرچه دوست دارند بگویند تا از آنجا برایشان سوغات بیاورد، حسین (هوشنگ) نامه‌ای را به او می‌دهد و از او می‌خواهد که فقط در کنار قبرستان بقیع باز شود پدرش بعدها نامه را نشانم داد که نوشته بود پدرم تو را به فاطمه زهرا(س) قسم می‌دهم که در این مکان دعا کنی این سال، سال به شهادت رسیدن من باشد. اگر این دعا را در حق فرزندت نکنی مدیون من خواهی بود.

شهید هوشنگ یارمقانی

گمار با اشاره به اینکه در سال 75 نه جنگی بود و نه درگیری، اظهار کرد: حسین به عنوان مسئول تیپ یگان ویژه کردستان بود که در روستای قهرآباد در کمین منافقان افتاد. تواب‌ها (افراد ضدانقلاب که برگشته و در خط رزمندگان اسلام آمده بودند) دورش می‌چرخیدند، خیلی دوستش داشتند، یکی از آنها عبدالرحمان مهربانی می‌گفت آرزویم این است که خونم با خون تو آغشته شود و در نهایت باهم در یک روز به شهادت رسیدند. این شهید با زبان کردی برای مردم جوک تعریف می‌کرد زن و مرد و بچه جمع می‌شدند از وجود او و صحبت‌هایش لذت می‌بردند.

وی بیان کرد: شهید دیگری در کردستان بود به نام جلال بارنامه؛ دست راست احمد متوسلیان بود، فردی اطلاعاتی که راننده شهید ورمقانی بود و در باغ خود به دست منافقان در سال 83 به شهادت می‌رسد.

شهید جلال بارنامه

کومله‌ها داعشی‌های امروز بودند

گمار با اشاره به جریان یکی از مجروحیت‌های خود گفت: منطقه‌ای بین کامیاران و سنندج چند روستا بود که باید به آنجا می‌رفتیم، گروهی متشکل از 150 نفر از همدان حرکت کردیم. طبق تقسیم‌بندی که صورت گرفت، 50 نفر از جمله بنده به روستای سمان رفتیم، 25 نفر در عقبه ماندند و 25 نفر بعدی جلوتر باید می‌رفتیم. هنگام ورود به روستا اهالی خبردار شدند و دمکرات‌ها که در پشت صخره‌ها کمین کرده بودند ما را دیدند و داشتند می‌آمدند جلو. صخره یا سنگری نبود که پناه بگیریم، 4 یا 5 نفر از دوستان رفتند تا آن‌ها را مشغول کنند، چاره‌ای نداشتیم و دراز کشیده بودیم و تیرها از بالای سر ما رد می‌شد. با بیسیم‌چی داشتم صحبت می‌کردم و تمام حواسم این بود که بی‌سیم را نزنند ناگهان دیدم دو نفر به سمت ما می‌آیند.

این جانباز دفاع مقدس با بیان اینکه آن زمان کومله‌ها لباس‌های مشکی می‌پوشیدند مثل داعشی‌ها، یادآور شد: من از بقیه هم‌گروهی‌ها حدود 100 متر بالاتر بودم و در بالای یک تپه بودم یک دفعه دیدم کم مانده به ما برسند، دوستان برای استتار همچنان دراز کشیده بودند، در این لحظه بیسیم را زمین گذاشتم و اسلحه را برداشتم تا یکی از دوستان را صدا کنم و متوجه دشمن شوند اما کومله‌ها ناگهان رگبار را به سمت من گرفته و سمت راست بدنم کلاً مورد اصابت تیرها قرار گرفت. اگر همان‌جا مانده بودم حتماً جنازه‌ام را برنمی‌گشت، با خودم گفتم باید خودم را عقب بکشم به هر سختی خودم را عقب کشیدم تا دیگر در تیررس آنان قرار نگیرم و به سمت آن 20 نفر می‌رفتم که دیگر متوجه نشدم و بیهوش افتادم یکی از دوستان، کوله‌ای از تجهیزات و داروها داشت که با تزریق آمپول جلوی خون‌ریزی بیشتر مرا گرفته بود.

وی ادامه داد: 4 یا 5 نفر از بچه‌ها با اسلحه‌های ژ 3 خود برایم برانکارد درست کرده بودند و از مسیری که حتی قاطر نمی‌توانست از آن بالا برود مرا به بالای قله رسانده بودند و سپس ادامه مسیر مرا با قاطر برگردانده بودند.

مجروحیت رحیم گمار

گمار با اشاره به اینکه دمکرات‌ها در اصل داعشی‌های آن زمان بودند، بیان کرد: در روستای تنگیسر کردستان در سال 1361 کومله‌ها و دمکرات یک بار در محرم دسته عزاداری مردم روستا را گیر انداخته و همه را به شهادت رسانده بودند.

این جانباز کبودرآهنگی با اشاره به ماجرای دومین بار مجروح شدن خود، توضیح داد: در شلمچه و در عملیات کربلای 5، سه گردان در این منطقه قرار بود دژی را بزنند، فرمانده گردان ما علی‌اکبر امیرپور بود. حجم حملات دشمن به قدری بود که در شب هم هوا روشن شده بود. 500 متر مانده بود به خاک‌ریز عراقی‌ها، به فرمان فرماندهی، گروهان را جلو می‌بردم، فضاهایی که در خاکریز دشمن با نظر کارشناسان و مهندسان انگلیسی، آلمانی و ... ساخته شده بود، آن‌قدر پیچیده بود که مانند یک بن‌بست و تله در آن گیر افتادیم. ارتفاع خاکریز زیاد بود و نتوانستیم از آن بالا برویم و مجبور شدیم دور بزنیم.

گمار ادامه داد: حسین‌علی مرادی گفت اشتباه کردی آمدی، در این شرایط او شد فرمانده و من نیروی او. گفت برو بالای خاکریز، رفتیم بالا که در پشت خاکریز هم یک کانال دو متری درست کرده بودند. افتادم در بین نیروهای عراقی، خیلی درگیری شدید بود و آن‌ها نمی‌دانستند من ایرانی‌ام همین‌طور که روی زمین افتاده بودم از زمین صدای صحبت کردن فارسی می‌شنیدم. خوشحال شدم و به سمت صدا رفتم و دیدم نیروهای حاج ستار، مقری را گرفته بودند. سراغ حاج ستار را گرفتم و او را نشانم دادند به خاکریز تکیه داده و نشسته بود انگار در منزلش روی مبلی نشسته آرام و بدون ذره‌ای ترس، گفتم آمده بودم نیرو ببرم الآن گیر افتاده‌ام و نمی‌توانم برگردم گفت باشه عیب ندارد بمان، نمی‌خواهد برگردی.

دیدار ایکنا با جانباز کبودراهنگی

وی توضیح داد: موقعیت این منطقه که حاج ستار و نیروهایش گرفته بودند آن‌قدر حساس بود که عراقی‌ها نمی‌دانستند از کجا تیر می‌خورند و یکی یکی تار و مار می‌شدند. پس از آن حدود 60 نیروی خودی آمدند و صبح که می‌خواستم برگردم حاج ستار گفت به نیروهایتان بگو ما اینجاییم و حواسشان باشد به ما تیراندازی نکنند و نیروی خودی اینجاست. به هر حال در راه برگشت از ناحیه دست مجروح شدم و دست راستم با از بین رفتن عصب‌های آن از کار افتاد.

همسر این جانباز کبودرآهنگی با یادآوری موردی از خاطرات همسرش نشان می‌دهد که علاوه بر اینکه همسر این رزمنده بوده همپا و رفیقی برای حاج رحیم نیز بوده است؛ حتی بخشی از خاطرات او با رفقای شهیدش را این بانو تعریف کرد.

وی با بیان اینکه در دوران دفاع مقدس اسلحه به دست نگرفتم تا با دشمن بجنگم اما با این وجود بسیاری از اتفاقات جنگی را لمس کرده‌ام، گفت: سال 54 ازدواج کردیم سال 58 اولین فرزندمان به دنیا آمد پس از آن حاج رحیم در جبهه غرب و قائله کردستان مشغول بود. در حال حاضر یک دختر و یک پسر دارم.

وی ادامه داد: در دورانی که حاج رحیم جبهه بود شرایط سختی از لحاظ معیشتی داشتیم، پدر و مادرم خیلی کمک حالم بودند، آن زمان که حاج رحیم در منطقه بود گاهی پیش می‌آمد چند ماه از او بی‌خبر بودم، تماس تلفنی که به دلیل اینکه در منزل تلفن نداشتیم انجام نمی‌شد، اولین بار که زخمی شده بود، منزل پدرم بودم، یکی از دوستانش با لباس‌هایی خونی و جنگی که در دست داشت دنبال آدرسی می‌گشت. با دیدن او خیلی مضطرب شدم. دلم خبر داد که برای حاج رحیم اتفاقی افتاده، با من حرفی نزد و برگشت و رفت بعدها فهمیدم لباس‌های رحیم بوده است، عصری یکی از دوستان به منزل برادرش زنگ شده و خبر زخمی شدن او را داده بود که در آن زمان دیگر به همدان منتقل شده و در بیمارستان بستری بود.

رحیم گمار جانباز کبودراهنگی

این همسر جانباز یادآور شد: بار دوم هم در عملیات کربلای 5 مجروح شد، وقتی مارش عملیات را می‌زدند خیلی ناراحت می‌شدم و انگار دلم خبر می داد باز اتفاقات بدی در راه است، این بار در اصفهان بستری شده بود در منزل برادر همسرم که بودم تماس گرفتند گفتند رحیم از ناحیه پا زخمی شده است. پدرم و برادرم به اصفهان رفته بود، شدت جراحتش خیلی زیاد بود 11 عمل جراحی مختلف روی دستش انجام شد که در نهایت به علت شدت آسیب وارده و از بین رفتن عصب‌ها، دست راستش بی‌حرکت ماند.

وی افزود: در آن زمان شرایط سختی را می‌گذراندیم خودم مریض بودم، دو فرزند کوچک داشتم و حاج رحیم هم مجروح بود و در آن سال در کبودراهنگ سیل آمده بود و خانه‌مان را سیل برده بود.

این همسر جانباز گفت: پس از پایان جنگ حاجی به عنوان راوی همیشه در راهیان نور شرکت داشته و در حال حاضر که بازنشسته است در مکتب حاج قاسم فعالیت می‌کند.

انتهای پیام
captcha