یک نویسنده و پژوهشگر فلسفه گفت: اگر درباره اصفهان نوعی بازخوانی فلسفی انجام دهیم، بسیاری از پرسشهای ما در ساحتهای گوناگون پاسخ داده خواهد شد و از رازهای سر به مهر اصفهان نیز رمزگشایی میشود.

به گزارش ایکنا از اصفهان، نشست گفتوگو درباره کتاب «یک پل و سیوسه درنگ؛ از نمادشناسی تا هستیشناسی خیال» از سلسلهنشستهای فصل سخن، روز گذشته، اول شهریورماه در محل کتابفروشی جهاددانشگاهی واحد اصفهان برگزار شد.
فرزاد گلی، روانشناس و نویسنده کتاب «یک پل و سیوسه درنگ» در این نشست اظهار کرد: حوالی سال 1370، قرار بود به مناسبت چهارصدمین سالگرد پایتختی اصفهان در دوره صفوی، جشنی از سوی یونسکو در اصفهان برگزار شود که بهدلایل متعدد، این اتفاق نیفتاد و من که در آن زمان دانشجو بودم، از طرف یکی از دوستان دعوت شدم تا مطالبی برای جشن بنویسم. اگرچه جشن برگزار نشد، ولی تجربه خوبی بود تا در شهری که به دنیا آمده و بزرگ شده بودم، گشتوگذار کنم و فرصت همنفسی با افرادی فراهم شد که سالها در این زمینه، تحقیق انجام داده بودند. این تجربه مانند این بود که لایه دیگری از شهر پیش روی من باز شود و این امکان وجود داشت که همزمان در هر دو لایه قدم زد و نفس کشید؛ لایهای که در مقابل ما ایستاده بود و همه لایههای مختلف زمان را میتوانستیم در آن ببینیم و لایه دیگری که مربوط به زمان در حال رخداد بود.
وی افزود: بعداً فرصتی پیش آمد تا درباره فلسفهای که هانری کربن آن را مکتب فلسفی اصفهان مینامید بخوانم، یعنی آنچه امثال میرداماد، میرفندرسکی و ملاصدرا فکر میکردند و نمایندگان آن دوران محسوب میشدند. در واقع، نوعی نظام دانایی شکل گرفته بود که تعدادی از افراد شاخص به سخنگوی آن تبدیل شدند. بسیاری از باورهایی که این افراد قائل به آنها بودند، در آن دوره میان متفکران و اهل کتاب رواج داشت و آنها توانستند این باورها را شکل ببخشند، قوام بدهند و نظریهپردازی کنند. همزمان با مطالعه مکتب فلسفی اصفهان، آثار یونگ را نیز مطالعه میکردم و تقارنهایی در ذهنم شکل میگرفت، از جمله مباحث مربوط به عالم خیال.
نویسنده کتاب «یک پل و سیوسه درنگ» ادامه داد: مشخصاً میرداماد بحث عالم خیال را مطرح کرد، اگرچه موضوع جدیدی نبود، ولی او بهصورت مفصل راجع به آن صحبت کرد و منظورش، عالم خیال منفصل بود. نوعی خیال متصل به بدن و احوال آن وجود دارد که همه ما با آن آشنا هستیم و میدانیم که ذهنمان گاهی رویدادها را امتداد و تغییر میدهد و یا آنها را میسازد. خیال منفصل به بدن خاصی وابسته نیست، بلکه عالم خیال مشترک ماست و بیشتر ریشههای هندی دارد تا یونانی. در تفکر یونانی، خداوند را بیشتر به صانع یا استاد صنعتگر میشناسند و هندیها جنس جهان را از خیال میدانند، نه فقط به این معنا که بیاعتبار است، بلکه جهان را رؤیاگون میبینند و بیشتر صورتهایی که در آن پدید میآید، بیشتر از اینکه به دنبال ضرورت عینی و عملی آنها بگردیم، پرواز و زیبایی خیال است که آنها را میآفریند. عالم خیال منفصل نقشی ارگانیک در این عالم دارد، میآفریند، تغییر میدهد، میسازد و... . شبیه آنچه هگل، روح دوران مینامید، مربوط به همین لایه است که تاریخیت دارد، ولی جنس آن از ضرورت مکانیکی نیست و مایه بسیاری از تغییر و تحولات است. آنها به چنین دنیایی باور داشتند و اصلاً برایشان یک فرض فلسفی که بخواهند با آن مسئلهای را حل کنند، نبوده است، بلکه تجربیات و احوالی در آن داشتند که در عین حال، بسیاری از مسائل را نیز میتوانسته توضیح دهد.
وی اضافه کرد: سالهای 85 یا 86 بود که یک روز از روی پل رد میشدم، آفتاب بهاری میتابید، باد میوزید و سایه روشنهایی بهوجود آمده بود، نوعی تجربه جاندارپنداری در خیال منفصل من اتفاق افتاد و پل در آن حال و هوا و نور و رنگ به جلوه درآمد. این تجربه را به همراه مباحث مکتب فلسفی اصفهان که در آن لحظه و بر روی پل در ذهنم تداعی شد، در جایی ثبت کردم. همه اینها حولوحوش سیوسهپل، مفهوم پل و پلی که نمادشناسیهای مهری، زرتشتی و اسلامی را به هم پیوند داده است، به ذهن من متبادر شد. بسیاری از این مفاهیم نیز آنقدر با هم تقارن داشتند که تصادفی به نظر نمیرسیدند و به نوعی، پیوند میان تاریخ آفاقی و انفسی در این معماری شکل گرفته بود که به یکسری نیازها در آن دوران پاسخ میداد، چون جلفای نو در کرانه جنوبی زایندهرود ساخته شده بود و باید پلی ساخته میشد تا آن را به دیگر بخشهای شهر متصل کند و حتی بسیاری از نمادشناسیهای آن میتوانست مسیحی باشد، چنانکه گفته میشود 33، تعداد سالهای عمر مسیح(ع) بوده است و در مسیحیت، عدد مقدس و خوشیمنی بهحساب میآید. عدد 33 در نمادشناسی زرتشتی نیز معنا داشته و گفته میشود عدد ارشاسپندان و مقدس است. این عدد مصداقهای دیگری هم داشته، مانند 33 سهم در سند تقسیمبندی آب زندهرود. بنابراین، به این نتیجه رسیدم که هر فرهنگی در اینجا نفس کشیده، نمادهای آن در سیوسهپل وجود دارد و امروز بیش از هر زمان دیگری به این نگاه روادارانه و دربرگیرنده نیاز داریم، به جای اینکه تکههایی از خودمان را جدا کنیم و بگوییم ما اینها نیستیم و به دنبال من ناب و واقعی خودمان باشیم که هیچ کدام از اینها نباشد، چون این کار در نهایت، به مثله شدن یک روان و فرهنگ میانجامد. در روانشناسی و روانکاوی یاد گرفتهایم که سلامت با یکپارچگی بهدست میآید، نه با تکه تکه کردن و بیرون کشیدن گوهری فرضی که در نهایت، چیزی از آن باقی نمیماند. دیدگاه مبتنی بر یکپارچگی علیرغم مقاومتها و تنگنظریها در آن زمان وجود داشته است و هر گاه چنین دیدگاهی وجود داشته باشد، فرهنگ رشد میکند.
گلی تأکید کرد: مدتی بعد از ساخته شدن سیوسهپل، تقویم فارسی مجدداً بهعنوان تقویم دیوانی حاکم شد، چون تقویم قمری مناسب ارکان دیوانی نبود و مشکلات زیادی پیش میآمد. اتفاقاً یکی از نمادهای سیوسهپل، نماد گاهشمارانه آن است. این پل نوعی هجابندی از سمت شمال به جنوب دارد، دو ستون سنگی در ابتدای پل قرار گرفته که یک چشمه در میان آنهاست و دو ستون سنگی نیز در انتهای پل وجود دارد که سه چشمه در میان آنهاست. یعنی هر جا قرینگی به هم میخورد، نوعی ضرورت معناشناختی بر ضرورت نظم و سامان سازه غلبه کرده، وگرنه یکی از قواعد اصلی در معماری سنتی، تقارن و قرینگی است. تاج پل هم قرینه نیست، یعنی به جای اینکه روی چشمه هفدهم باشد تا 16 چشمه در این طرف و 16 چشمه در طرف دیگر قرار بگیرد، روی چشمه شانزدهم قرار گرفته که نشانه تأکید دیگری است. همینطور که سیوسهپل را نگاه میکنیم، یکنواخت است و به نظر نمیرسد اینقدر بحث داشته باشد، ولی بیشتر زمزمه میکند تا اینکه مانند پل خواجو، بلند حرف بزند. در واقع، تصادفی نبود که معمار، سیوسهپل را ساخت، چون همزمان، بازگشت به حکمت خسروانی و ادبیات زرتشتی و مهری در امثال ملاصدرا نیز اتفاق افتاد. برای من همین موضوع، جذاب بود که ما نیز دقیقاً همان جایی هستیم که باید تکلیف خود را با پارههای فرهنگیمان روشن کنیم، از تکه تکه کردن و هر بار بیرون گذاشتن بخشی از خودمان دست برداریم و به نوعی یکپارچگی و انسجام در روایت از خود و تاریخمان دست پیدا کنیم. در این صورت شاید بتوانیم از بسیاری رفتارهای روانپریشانهای که تک تک ما و فرهنگپریشی که جامعه ما دارد، نجات پیدا کنیم.
وی افزود: یکی از ویژگیهایی که سیوسهپل دارد، این است که فقط دنبال عبور دادن نیست، بلکه میخواهد ما را به نشستن در کنار خودش دعوت کند، چنانکه فضاهای زیادی برای زیستن دارد، آن هم در دنیایی که سرعت و شتاب آن هر دم بیشتر میشود و انگار، تمام زندگی مانند راهرویی است که همه کارها را انجام میدهیم تا به چیز دیگری برسیم. درست است که کل زندگی، پل و گذاری است از یک وضع و حال و زمان و مکان به وضع و حال و زمان و مکان دیگر، ولی به این معنا نیست که نمیتوان در آن درنگ کرد و جای درنگ ندارد، بلکه بخش بخش آن جای درنگ است و مانعی برای این کار ایجاد نمیکند. هابرماس معتقد است که جامعه به شدت تحت سیطره عقلانیت ابزاری قرار دارد، عقلانیتی که هدفمحور است، اهداف از پیش تعیین شدهای دارد و میخواهد به آنها دست پیدا کند و برای آنچه پیش روی او از ظرایف زندگی و زیست انسانی قرار دارد، احترامی قائل نیست و عقلانیت ارتباطی به کمک نیاز دارد تا به وسیله عقلانیت ابزاری از بین نرود و محلی برای درنگها و مکثها در روابط انسانی باقی بماند. باید دید پلی که محل درنگ است، چقدر به ما اجازه ارتباط میدهد و نمیخواهد فقط ما را از جایی به جای دیگر و به سمت مقصدی عبور دهد؛ بدون درنگ، ارتباط وجود ندارد و هر ارتباطی وجود داشته باشد، ابزاری برای رسیدن به هدف است و فینفسه اصالت ندارد.
علیرضا تولایی، نویسنده و پژوهشگر فلسفه نیز در این نشست اظهار کرد: همانطور که در اساطیر، ایران در میانه جهان است، بهدلایل اساطیری، تاریخی و فلسفی، اصفهان نیز در میانه ایران قرار دارد. در واقع، اصفهان جایی است که رازهای ناگشوده و سر به مهر آن بسیار بیشتر از رازهای گشوده شدهاش است و یکی از جذابیتهای این شهر نیز به همین پیچیدگی و ژرفای رازهای آن برمیگردد. اگر اصفهان را مانند یک متن در نظر بگیریم، معانی از درون آن میآید، نه اینکه بر آن حمل شود.
وی به پروژهای به نام نقشه معرفتی اصفهان اشاره کرد و گفت: این پروژه بسیار گسترده است و میتوان از طریق آن، بسیاری از رازهای اصفهان را رمزگشایی کرد، ولی اصفهان یک نظام نشانهشناسانه خودبسنده نیست، بلکه عبارت از متنهای متعددی است که هر کدام، نظامهای نشانهشناسانه خودش را دارد و در مرحله بعد، مشکل اصلی این است که چگونه میتوان این نظامها را به یکدیگر مرتبط کرد و این، موضوع را بسیار پیچیده میکند.
این نویسنده و پژوهشگر فلسفه بیان کرد: اصطلاحی که شخصاً برای اصفهان بهکار میبرم، «آسمانشهر» است و اصطلاح «جهانشهر» نیز که یکی از دوستان برای اصفهان بهکار میبرد، در درون همین اصطلاح آسمانشهر قرار میگیرد.
تولایی تصریح کرد: سنت، بخش مهمی از داستان اصفهان محسوب میشود و برخی تصور میکنند که صرفاً سنتهای اساطیری میتوانند گشاینده رازها و معناهای اصفهان باشند، در حالی که اینطور نیست و سنت در عین سنت بودن، متحول نیز هست و خودش را بازسازی میکند. ما وقتی میخواهیم سنت را بازخوانی کنیم، کمااینکه در ایران سنت بازخوانی نشده است، از طریق نظریههای غربی این کار را انجام میدهیم و به همین دلیل، نمیتوانیم به ساحتهای درونی سنت خودمان راه پیدا کنیم. در نتیجه، به مشکلات نظری و فلسفی دچار میشویم و این مشکلات در فیلسوفان ما نیز وجود داشته است. مثلاً، در مواردی که ملاصدرا به سمت آرای ارسطو میلغزد، یکسری بنبستهای فلسفی برایش ایجاد میشود و این موضوع درباره سهروردی و ابنسینا نیز صدق میکند.
وی ادامه داد: در غرب، سه نظریه عمده برای بازخوانی سنت وجود دارد؛ بازنمایانه، هویتانگارانه یا هویتگرا و تفاوتانگارانه یا تفاوتگرا. نظریههای بازنمایانه تا مراحلی به ما امکان بازخوانی سنت را میدهد، مثلاً در این نظریهها میتوان از عالم خیال صحبت کرد، ولی زمانی که میخواهیم وارد ارتباط میان عالم خیال و عالم مثال شویم، مشکل پیدا میکنیم. نظریههای هویتانگارانه میخواهند راهی برای بازخوانی سنت و در عین حال، پیوند سنت با مدرنیته یا ایجاد زبانی مشترک میان این دو پیش پای ما بگذارند، هر چند بحث گذار از سنت به مدرنیته به لحاظ نظری و فلسفی، بیپایه و جعلی است. کسانی که به این زبان مشترک قائل هستند، فکر میکنند که میتوان اصفهان را بهعنوان یک زبان مشترک، یعنی چیزی میان سنت و مدرنیته، بازخوانی کرد و این، دوباره ما را با بنبست مواجه میکند، کمااینکه اکنون به این موضوع توجه شده است و از موضع آسیبشناسی گفته میشود که اصفهان مدرن در حال از بین بردن اصفهان سنتی است. در نظریههای تفاوتانگارانه، ویتگنشتاین دوم از این سخن میگوید که هر بازی زبانی، خودبسنده است و قواعد خاص خودش را دارد. یعنی میخواهد بگوید سنت یکی از بازیهای زبانی است که قواعد خودش را دارد و اگر بخواهیم از مرزهای این بازیهای زبانی عبور کنیم، به لحاظ فلسفی دچار مشکل میشویم، چون قواعد این بازیها با وجود شباهتهای خانوادگی، تفاوتهای اساسی نیز دارند. این نظریه نیز به ما جواب نمیدهد و مشکل تاریخی و فلسفی ما این است که نمیتوانیم جهانی یکپارچه داشته باشیم. یعنی جهان فرهنگی و تمدنی ما روایتی کلان و یکپارچه ندارد تا در ساحت فلسفی و نظری بتوانیم از آن استفاده کنیم.
این نویسنده و پژوهشگر فلسفه به رویکردهای عمدهای که بعد از انقلاب برای مواجهه با مسائل رایج شد، اشاره کرد و گفت: از جمله آنها، رویکرد هایدگری است که در ادامه آن، گادامر نیز میآید. بسیاری این پرسش را از موضع هایدگر در برابر اصفهان قرار دادند که اصفهان چیست و تلاش کردند تا از منظر فلسفه هایدگر، این شهر را بازخوانی کنند، ولی این رویکرد نیز با بنبست مواجه میشود، چون هایدگر سنت آلمانی را اندیشیده و فلسفه او بر بنیاد سنت آلمانی بنیان گذاشته شده است. به فلسفه گادامر نیز توجه و سعی شده تا از آن استفاده شود. در کتاب، از قول آرگوئل نقل شده است که هفت شهر در دنیا تمدنهای روحانی را پدید آوردهاند؛ این تمدنها از پکن شروع میشود، به اصفهان میرسد، از اینجا به استانبول میرود، سپس به دمشق و قاهره و در نهایت، به کوسکو و مکزیکوسیتی در آمریکای لاتین راه مییابد. این سابقه روحانی به لحاظ تمدنی در این هفت شهر وجود دارد، با وجود تفاوتهای بنیادینی که با یکدیگر دارند. نکتهای که باید به آن توجه کرد، این است که سخن آرگوئل تا چه اندازه در بازخوانی و گشودن رازهای اصفهان به ما کمک میکند.
وی افزود: در برابر این گزاره، هانری کربن قرار دارد که از سنت هایدگری و سنتهای دیگر در دل فرهنگ شیعی و ایرانی بهره میگیرد و البته اهداف خودش را نیز دنبال میکند. بسیاری از افراد نیز برای بازخوانی اصفهان به آرای هانری کربن متوسل شدهاند که اشتباه است و جواب نمیدهد. هانری کربن برخلاف آرگوئل که منصفانه با این شهرها برخورد میکند، در ارائه صورتهای ملکوتی و زمینی شهرها، پای شهرهای اروپایی را نیز به میان میکشد، حال آنکه در ترسیم آرگوئل، هیچ ردی از اروپا نیست، چون هیچ نقشی در ساختن این تمدنهای روحانی ندارد.
تولایی رویکرد دوم را هابرماسی نامید که کتاب نیز درگیر همین رویکرد است و ادامه داد: در پایان کتاب، سیوسهپل مانند یک نظام دانایی معرفی شده و همانطور که هابرماس میان عقلانیت ابزاری و عقلانیت ارتباطی تفاوت قائل میشود، بازخوانی سیوسهپل نیز مبتنی بر تمایز دانش و نظام دانایی است. رویکرد سوم، پوپری نام دارد که زمینه فلسفی برای بازخوانی اصفهان بهعنوان شهری که دارای تاریخ اساطیری، روحانی و تمدنی است، ندارد.
وی تأکید کرد: طبق این نظریهها، از انواع پل میتوان سخن گفت که در کتاب به بعضی از آنها اشاره شده است و به بعضی دیگر، نه؛ یکی پل بهمثابه نوعی رسانه معنایی است، چنانکه سراغ هر متنی که میرویم، خواه ناخواه دنبال معنای آن نیز هستیم. در واقع، معنا همواره بخشی از داستان است، ولی به لحاظ فلسفی و نظری باید موضع ما نسبت به معنا مشخص باشد. نوع دیگر، پل بهمثابه امری بینالاذهانی است. تصور اشتباهی که همه ما داریم، این است که اصفهان را با معماریاش میشناسیم، در حالی که معماری، تجلی و برآمده از نقشه معرفتی اصفهان است، نه معرف آن و اصفهان بسیار فراتر از معماریاش محسوب میشود. وقتی از امر بینالاذهانی صحبت میکنیم، باید توجه داشته باشیم که چگونه میتوانیم از معماری اصفهان نیز سخن بگوییم. نوع بعدی، پل بهمثابه امر نمایشی است که با متون ادبی ارتباط پیدا میکند. همچنین باید از پل بهمثابه یک ساختار نحوی و نظام نشانهشناسانه و پل بهمثابه بدن ـ زبان نیز نام برد.
این نویسنده و پژوهشگر فلسفه اظهار کرد: با اینکه کارهای خوبی انجام شده است، ولی هیچ نوع اثر جدی که بهعنوان یک متن جهانی بتوانیم روی آن انگشت گذاشته و بگوییم این بازخوانی فلسفی را در دوران اخیر درباره اصفهان انجام دادهایم و از درون این جهان تمدنی و فرهنگی بیرون آمده است، وجود ندارد. در ادبیات نیز همینطور است، یعنی اصفهان را بازخوانی کردهایم، ولی این بازخوانی حداکثر در لایه اول و دوم شهر باقی مانده، در حالی که لایههای متعدد و بسیار ژرفی در اصفهان وجود دارد و آن بازخوانیها نیز بیشتر معطوف به فهم معمارانه ما بوده است. ابتدا باید این فهم معمارانه را که از دل اصفهان بیرون میآید، درک کنیم تا بعد بتوانیم این آثار و رازهای آنها را بفهمیم. آن وقت است که بسیاری از پرسشهای نظری و فلسفی ما پاسخ داده میشود و در غیر این صورت، آن رمز و رازها ناگشوده خواهد ماند.
محبوبه فرهنگ
انتهای پیام