کد خبر: 4152503
تاریخ انتشار : ۱۳ تير ۱۴۰۲ - ۱۲:۴۳
به مناسبت ولادت امام هادی(ع)

می‌شود روشن جهان از مهر رخشان شما

به مناسبت ولادت امام هادی(ع)، ابوالفضل فیروزی متخلص به «نی‌نوا»، گزیده قصیده «ضریح چشمان» را به مخاطبان ایکنا تقدیم کرده است.

می‌شود روشن جهان از مهر رخشان شما

به مناسبت ولادت امام هادی(ع)، ابوالفضل فیروزی متخلص به «نی‌نوا»، گزیده قصیده «ضریح چشمان» را به مخاطبان ایکنا تقدیم کرده است که در ادامه می‌خوانیم:  

 

السََلام ای جان عالم، بسته بر جان شما

جان ما و عالمی هر دم به قربان شما

 

السلام ای باغ‌ها آبستن انفاستان

غنچه‌ها خندان ز نفحات بهاران شما

 

عنبر و عطر و گلاب و نافه مشک ختن

شبنمی باشد ز رخسار گلستان شما

 

هشت جنّت نفحه‌ای از روضه رخسارتان

هفت دوزخ شعله‌ای از آه سوزان شما

 

کلبه احزان شود دل‌ها ز داغ رویتان

هر دلی گریان ز چشم گوهرافشان شما

 

ناله‌‌های سوزناک و نغمه‌های آتشین

یکدمی باشد ز نایی از نیستان شما

 

در شگفت آمد جهان وقتی شنید این قصّه را

از سر بر نیزه آمد صوت قرآن شما

 

السلام ای ماهتان روشنگر شام وجود

مست، هستی از شراب مهر پنهان شما

 

السلام ای روحتان شد راحت الارواحمان

می‌شویم آرام زیر چتر باران شما

 

جانتان با جانمان و جسمتان با جسم ما

 این کجا و آن کجا جانم به قربان شما

 

آب وخاک پاکتان از آب و خاکی دیگر است

نیست در دنیا کسی همجنس و همسان شما

 

سالکان حیران آن رخسار مهرماهتان

عاشقان شیدای گیسوی پریشان شما

 

ای لقاالله، دیدار رخ مینویتان

عارفان مبهوت و مات روی جانان شما

 

کی کشد مرغ خیالم پر به اوج قافتان

یا رسد غواص عقلم عمق عرفان شما؟

 

علم جمله انبیا یک قطره‌ از دریایتان

سِرّ هرچه اولیا رمزی ز ایقان شما

 

علم و ایمان تمام مؤمنین و مؤمنات

ذرّه‌ای باشد ز کوه علم و ایمان شما

 

آخر حلمید و اوّل در علوم و حکمتید

عالمانند خوشه‌چین خرمنستان شما

 

حلقه هستی به یک انگشتتان دارد قرار

جمله ذرّات عالم تحت فرمان شما

 

شب سیه گردد چو رخ پوشد جمال ماهتان

صبح، طالع گردد از باغ گریبان شما

 

قرن‌ها را عالمی سر در گریبان مانده‌‌ است

تا دمد خورشید دیگر از گریبان شما

 

گشت آغاز این جهان از مشرق جان‌هایتان

هم شود انجام عالم، روز پایان شما

 

مهر و مه آیینه‌گردان جمال ماهتان

کهکشان‌ها چلچراغ سقف ایوان شما

 

روشنای گور تاریک و دل تنگ منید

صبح محشر خیزم از شیپور اعلان شما

 

 وای! بر ما مفلسان هنگامه یوم‌الحساب

چون شود سنجش کتاب ما به میزان شما

 

وقت مرگ و شام قبر و روز سخت واپسین

چشم دارد این گدا بر دست احسان شما

 

دست ما گیرید و آنی را به خود نگذاری‌ام

که بلا گیرد مرا یک‌ لحظه فرقان شما

 

زندگی‌ام مثل چرتی خواب،در رؤیا گذشت

در قماری باختم دل، شام هجران شما

 

گرچه دور روزگاران بر مدار ما نرفت

می‌کشم من انتظار سبز دوران شما

 

قرن‌ها بر قرن‌ها رفت و نشد سر انتظار

بس گنه کردیم و بد کردیم و کفران شما

 

صد هزاران لاله پرپر شد به راه سرختان

سوخت صدها قافله اندر بیابان شما

 

خفّت و خوف و خرابی و نزاع و گیرودار

شد نصیب مردم عالم ز حرمان شما

 

گرچه شیعه قرن‌ها در سایه‌سار سبزتان

کمتر از دیگر امم کرده است عصیان شما

 

 از قضا با این همه دل دادن و جان باختن

لیک بیش از سایرین داده است تاوان شما

 

 راهتان را آب اشک و جاروی مژگان زدیم

با چراغ لاله روشن هر خیابان شما

 

 هست برپا روضه عشق شما در هرکجا

 از عراق و تا یمن، ایران و لبنان شما

 

 گرچه بی‌شک می‌دمد آن طلعت مهر شما 

می‌رسد روزی به پایان شام هجران شما

 

 «می‌رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند

بشکند زنجیر و قفل درب زندان شما»(۱)

 

 می‌رسد آن عصر رویایی که دیگر ظلم نیست

میش و گرگان می‌خورند ز آبشخور و خوان شما

 

 دوستی و صلح می‌گردد به دنیا برقرار

زیر چتر مهر عالم‌گیر و تابان شما

 

 می‌رود این برهه و هنگامه‌ای دیگر شود

می‌شود دنیا گلستان از گلستان شما 

 

 ظلمت فقر و فساد و جور و فحشا می‌رود

می‌شود روشن جهان از مهر رخشان شما

 

 خرّمی و شادمانی بازمی‌گردد به ما

صد بهاران در شود بعد زمستان شما

 

 من همه شب تا سحر دارم چراغ اشک را

روشن اندر ساحل دریای توفان شما

 

 بر ضریح چشمهاتان«نی نوا»آرد دخیل

تا که آهویش خورد تیری ز مژگان شما

 

 غم ندارد کنج فقر و خلوت شب‌های تار

تا خورد قرصی ز ماه خوان احسان شما

 

 اینک از دل آمده تا خویش را پیدا کند

زیر چتر فرّه مهر خراسان شما

 

 دست‌خالی آمدم، با کوله باری از گناه

عهد بشکستم چو خوردم از نمکدان شما

 

 گرچه نااهلان شکستند عهد دیرین شما

تا به کی دنیا دهد،اینگونه تاوان شما

 

 روزهامان مثل عاشوراست اندر سوگتان

کربلای ما شده هر جای  ایران شما

 

 هرکجا آهی است آنجا روضه عشق شماست

هر دل عاشق مزاری هست و گلدان شما

 

 آمدم با این همه، ای خاندان فضل وجود

تا کنم تجدید اینک عهد و پیمان شما

 

 عهد می‌بندم فداسازم تمام خویش را

در ره قول و قرار و عهد جانان شما

 

 کاش جانم بود قابل،تا کنم قربانتان

نیستم جز جان ناشایست، شایان شما

 

 جان و مال و خان و مانم، هرچه باشد از شماست

 من چه دارم تا کنم آن را به قربان شما

 

 تا بتابد آفتاب و تا بجوشد گل بهار

دم به دم صلوات حق بر جسم و بر جان شما

 

1- این بیت بااندکی تغییر وامیست از«اقبال لاهوری»

 

انتهای پیام
captcha