ایکنا - جشنواره فیلم فجر بهعنوان مهمترین رویداد سینمایی کشور، همواره محملی برای بازتاب تحولات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ایران بوده است؛ رویدادی که از بدو شکلگیری با عنوان فجر انقلاب اسلامی شناخته شده، اما در عمل، فراز و نشیبهای متعددی را در نسبت میان هویت انقلابی، ملی و سینمایی تجربه کرده است. همین مسئله باعث شده فجر همواره محل مناقشه دیدگاههای مختلف درباره کارکرد، مأموریت و میزان اثرگذاریاش باشد. پیرامون این موضوع توضیحات خود را بیان کنید.
در طول بیش از چهار دهه برگزاری، جشنواره فیلم فجر نهتنها ویترین سینمای ایران بوده، بلکه در مقاطعی تلاش کرده نقش جریانساز، همبستگیآفرین و حتی پاسخگو به بحرانهای اجتماعی و سیاسی را ایفا کند. با این حال، تغییرات مداوم مدیریتی، نبود سیاستگذاری پایدار و اختلاف نظر درباره تعریف «ملی بودن» جشنواره، موجب شده این رویداد همواره با پرسشهایی اساسی درباره هویت و کارآمدیاش روبهرو باشد. در سالهای اخیر، همزمان با تجربه بحرانهای سیاسی ـ اجتماعی و تحولات منطقهای، انتظار از سینما و بهتبع آن جشنواره فجر برای ایفای نقش فعالتر در ایجاد همبستگی ملی و بازتاب دغدغههای کلان کشور افزایش یافته است. توجه به موضوعاتی همچون وطن، جنگ، هویت ملی و واکنش سریع به رویدادهای معاصر، نشانهای از این انتظار فزاینده است؛ انتظاری که تحقق آن، نیازمند ظرفیتهای واقعی در تولید و سیاستگذاری فرهنگی است.
دورههای اخیر جشنواره نشان دادهاند که سینمای ایران، اگرچه هنوز با چالشهای جدی در حوزه کیفیت، روایت و استقلال هنری مواجه است، اما تلاشهایی برای بهروز بودن و واکنش به وقایع مهم کشور در آن دیده میشود. تولید آثاری با محوریت جنگ 12 روزه و بازگشت مفاهیمی مانند «وطن» به متن روایتهای سینمایی، نمونههایی از این رویکرد تازه محسوب میشوند؛ رویکردی که موافقان و منتقدان جدی خود را دارد.
ایکنا – شما به «ملی» بودن جشنواره اشاره کردید؛ این تعریف از ملی بودن چه تأثیری بر ساختار و کارکرد جشنواره گذاشته و آیا این نگاه باعث نشده جشنواره از استانداردهای رایج جهانی فاصله گیرد؟
دقیقاً همینطور است. جشنواره فیلم فجر از نظر ساختاری، ویژگیهایی دارد که در هیچ جشنواره معتبر جهانی مشابه آن را نمیبینید. برای مثال، تعداد بسیار بالای فیلمها در یک دوره، تعدد نمایشها در دهها شهر بهصورت همزمان و حتی ترکیب عجیب داوری که چند نفر باید درباره نزدیک به 20 رشته مختلف تصمیم گیرند. این موارد نشان میدهد که جشنواره اساساً با منطق استاندارد جشنوارهای طراحی نشده، بلکه بیشتر شبیه یک «جشن سراسری نمایش فیلم» است. در سالهایی که ۷۰ یا ۸۰ فیلم در جشنواره حضور داشت، این موضوع تا حدی قابل توجیه بود، چون جشنواره عملاً مرور سالانه سینمای ایران محسوب میشد. اما این مدل، بهمرور نهتنها اصلاح نشد، بلکه تبدیل به یک عادت غلط شد. جشنواره بهجای انتخاب آثار مقبول، به محلی برای انباشت فیلمها تبدیل و همین مسئله باعث افت تمرکز، کیفیت تحلیل و حتی اعتبار جوایز شد. وقتی ملی بودن را بدون معیار روشن تعریف میکنیم، طبیعی است که جشنواره نه استاندارد داخلی پیدا کند و نه بتواند در سطح بینالمللی حرفی برای گفتن داشته باشد. نه ملیِ دقیق است و نه بینالمللیِ معتبر؛ معلق است بین این دو و این تعلیق، بزرگترین بحران جشنواره فجر است.
ایکنا – با توجه به بحرانهای سیاسی و اجتماعی سالهای اخیر، آیا میتوان برای سینما و بهویژه جشنواره فجر نقشی در ایجاد همبستگی اجتماعی قائل شد؟
در تئوری، بله؛ البته مدیران جشنواره هم دقیقاً همین ادعا را دارند. آنها میخواهند جشنواره فجر محلی باشد که همه، با هر سلیقه و نگرشی، دستکم به بهانه سینما کنار هم جمع شوند. اما مشکل اینجاست که این هدف، بدون زیرساخت فکری و سیاستگذاری پایدار محقق نمیشود. وقتی مدیران جشنواره مدام تغییر میکنند، نمیتوان انتظار داشت خطمشی مشخص و بلندمدتی شکل بگیرد. از سوی دیگر، جشنواره فجر محصول مستقیم وضعیت کلی سینمای ایران است. اگر سینما دچار بیسوادی، باندبازی، گروهگرایی و فقدان خلاقیت باشد، جشنواره هم ناچار است همان محصولات را نمایش دهد و به آنها جایزه دهد. جشنواره نمیتواند فیلم خوب را از هوا بسازد یا از جای دیگری وارد کند. بنابراین، بحران همبستگی، بیش از آنکه به خود جشنواره مربوط باشد، ریشه در بحران سینمای ایران دارد.
در طول بیش از چهار دهه برگزاری، جشنواره فیلم فجر نهتنها ویترین سینمای ایران بوده، بلکه در مقاطعی تلاش کرده نقش جریانساز، همبستگیآفرین و حتی پاسخگو به بحرانهای اجتماعی و سیاسی را ایفا کند
در دورههایی، سینما توانسته نقش همبستگیبخش ایفا کند، چون فیلمها حرفی برای گفتن داشتهاند و با مردم ارتباط برقرار کردهاند. در دورههایی، سینما توانسته نقش همبستگیبخش ایفا کند، چون فیلمها حرفی برای گفتن داشتهاند و با مردم ارتباط برقرار کردهاند. اما امروز، وقتی بخش بزرگی از آثار تهی، بیخاصیت و فاقد جذابیت دراماتیکاند، طبیعی است که جشنواره هم آن کارکرد وحدتآفرین را از دست بدهد. همبستگی با بخشنامه ایجاد نمیشود؛ با روایت صادقانه و عمیق شکل میگیرد.
ایکنا – در جشنواره امسال شاهد آثاری با محوریت جنگ 12 روزه و مفهوم «ایران» و وطن بودیم. این بازگشت به مفهوم وطن را چگونه ارزیابی میکنید و چرا بهنظر میرسد پیش از این کمتر به آن پرداخته شده بود؟
این نکته بسیار مهمی است. مفهوم «وطن» در سینمای ایران، بهویژه در سینمای دفاع مقدس، سالها دچار سوءتفاهم بوده است. از یکسو، تلاش شد دفاع رزمندگان صرفاً به «خاک ایران» تقلیل داده شود و از سوی دیگر، این تقلیلگرایی با واقعیت وصیتنامهها و باورهای رزمندگان همخوانی نداشت. در اغلب این متون، مفاهیمی مثل ولایت، عاشورا، امام حسین(عج) و تکلیف الهی پررنگتر از مفهوم جغرافیایی وطن است. اما امسال، بهنظر میرسد سینماگران تلاش کردهاند وطن را نه بهعنوان یک شعار، بلکه بهعنوان یک مفهوم مستقل و چندلایه بازخوانی کنند؛ وطنی که هم ریشه اعتقادی دارد و هم معنای تاریخی و تمدنی. این تغییر نگاه، بیارتباط با شرایط روز کشور و تهدیدهای بیرونی نیست. سینما، مثل هر هنر دیگری، بهطور طبیعی نسبت به زمانه واکنش نشان میدهد. اینکه چرا پیش از این کمتر به این مفهوم پرداخته شده، به همان سیاستگذاریهای نادرست و ترس از ورود به مفاهیم کلان برمیگردد. سالها یا با اغراق و شعار با این مفاهیم برخورد شد، یا از ترس برچسبخوردن، کلاً کنار گذاشته شدند.
ایکنا – برخی معتقدند پرداختن به موضوعاتی مانند وطن، جنگ یا بحرانهای ملی، سینما را به سمت شعارزدگی میبرد؛ از نگاه شما چطور میتوان میان پیام، ایدئولوژی و درام تعادل برقرار کرد؟
مشکل اصلی ما خودِ مفاهیم نیست، بلکه نحوه پرداخت به آنهاست. هیچ مفهومی ذاتاً شعاری نیست؛ این ما هستیم که با تنبلی فکری و ضعف هنری، آن را به شعار تبدیل میکنیم. وقتی فیلمساز بهجای خلق موقعیت دراماتیک، مستقیماً پیام را به زبان دیالوگ یا تصویر تحمیل میکند، نتیجه آن اثری میشود که مخاطب پس میزند. این مسئله در سینمای ما بارها تکرار شده و باعث بدبینی نسبت به مفاهیم کلان شده است. در حالیکه اگر به سینمای جهان نگاه کنیم، میبینیم عمیقترین فیلمها، حامل پررنگترین ایدئولوژیها هستند؛ از سینمای آمریکا گرفته تا آثار شوروی سابق. تفاوت در این است که آنها بلدند ایدئولوژی را در دل روایت حل کنند، نه اینکه آن را مثل پلاکارد جلوی دوربین بگیرند. هنوز در این مهارت ضعف داریم و بهجای آموزش و ارتقا، اغلب مسیر حذف یا سادهسازی را انتخاب کردهایم.
مفهوم «وطن» در سینمای ایران، بهویژه در سینمای دفاع مقدس، سالها دچار سوءتفاهم بوده است. اگر فیلمساز به شخصیت احترام بگذارد، به تضاد درونی او اجازه بروز دهد و از پیچیدگیهای انسانی نترسد، مفاهیمی مثل وطن، ایمان یا مقاومت، خودشان از دل داستان بیرون میآیند. آنوقت مخاطب احساس نمیکند که قرار است به او درس داده شود. سینما جای خطابه نیست، اما میتواند عمیقاً اندیشهساز باشد؛ به شرط آنکه زبانش را بلد باشیم.
ایکنا – شما به تولید چند فیلم درباره جنگ 12 روزه در فاصلهای نسبتاً کوتاه اشاره کردید؛ این سرعت واکنش سینما را چطور ارزیابی میکنید و آیا میتوان آن را نشانهای از زنده بودن سینمای ایران دانست، حتی اگر کیفیت برخی آثار محل بحث باشد؟
نفس این اتفاق، یعنی واکنش نسبتاً سریع سینما به یک رخداد مهم سیاسی ـ نظامی، اتفاق مثبتی است. اگر به سینمای غرب هم نگاه کنید، میبینید که حتی آنها با تمام امکانات صنعتیشان، برای پرداختن به رویدادهای بزرگ، معمولاً یکی دو سال زمان نیاز دارند. اینکه در سینمای ایران، بعد از هفت یا هشت ماه، چند فیلم با محوریت جنگ دوازدهروزه ساخته میشود، از نظر زمانی قابل قبول و حتی قابل دفاع است و نشان میدهد سینما هنوز نسبت به پیرامونش بیتفاوت نشده است. البته باید بین «بهموقع بودن» و «خوب بودن» تفکیک قائل شد. ممکن است فیلمی از نظر دراماتیک ضعیف باشد، ساختاری مستندگونه داشته باشد یا نتواند مخاطب را درگیر یک روایت سینمایی جدی کند، اما همین که ثبت تصویری یک واقعه تاریخی در زمان مناسب انجام شده، خودش یک امتیاز است. سینما فقط ابزار سرگرمی نیست؛ حافظه تاریخی هم هست و اگر این حافظه با تأخیر زیاد شکل گیرد، اثرگذاری آن کم میشود.
در مورد برخی فیلمها، مثل آثاری که بیشتر به بازسازی واقعه پرداختهاند تا درامپردازی، شاید بشود گفت هنوز زبان سینمایی متناسب با این نوع جنگ و شرایط پیدا نشده است؛ اما اینها تجربهاند. هیچ سینمایی بدون آزمون و خطا به بلوغ نرسیده. اگر این مسیر ادامه پیدا کند و از دل همین تجربهها، فیلمسازان به درک عمیقتری از روایت، شخصیتپردازی و نسبت ایدئولوژی با درام برسند، میتوان امیدوار بود که در آینده آثار ماندگارتری تولید شود.
ایکنا – با توجه به نقدهایی که به مدیریت جشنواره فجر و تغییرات پیدرپی مدیران وارد میشود، آیا اساساً امکان سیاستگذاری فرهنگی مؤثر در چنین ساختاری وجود دارد؟
با این میزان تغییر مدیریتی، سیاستگذاری بلندمدت تقریباً ناممکن است. جشنواره فجر هر سال یا هر دو سال، با یک سلیقه جدید، یک تیم جدید و گاهی حتی با تعریفی تازه از مأموریت اداره میشود. در چنین شرایطی، هیچ خط فکریای فرصت نهادینه شدن پیدا نمیکند و هر مدیری ترجیح میدهد پروژههای کوتاهمدت و ویترینی را پیش ببرد تا بتواند کارنامهای برای خودش بسازد. این وضعیت، نهفقط به جشنواره، بلکه به کل سینمای ایران ضربه زده است. چون جشنواره بهعنوان مهمترین رویداد سینمایی کشور، جهتدهنده است. وقتی این جهت مدام عوض میشود،
ایکنا – با این توضیحاتی که دادید، آیا میتوان گفت جشنواره فجر بیشتر تابع وضعیت سینمای ایران است تا یک نهاد اثرگذار بر آن، یا هنوز هم امکان جهتدهی از سوی جشنواره وجود دارد؟
واقعیت این است که نسبت جشنواره فجر و سینمای ایران، نسبت علت و معلول یکطرفه نیست، اما کفه تأثیرپذیری جشنواره سنگینتر است. جشنواره از دل سینمای ایران بیرون میآید و مواد اولیهاش همان فیلمهایی است که در طول سال تولید شدهاند. وقتی این تولیدات دچار ضعف ساختاری، فکری یا محتوایی باشند، جشنواره ناچار است همانها را نمایش دهد و داوری کند. بنابراین انتظار اینکه جشنواره بهتنهایی سینما را نجات دهد، انتظار واقعبینانهای نیست.
وقتی فیلمساز بهجای خلق موقعیت دراماتیک، مستقیماً پیام را به زبان دیالوگ یا تصویر تحمیل میکند، نتیجهاش اثری میشود که مخاطب پس میزند
جشنواره میتواند نقش اصلاحی هم داشته باشد، باید گفت این نقش فقط در صورتی محقق میشود که سیاستگذاری مشخص، پیوسته و شجاعانه وجود داشته باشد. یعنی جشنواره بتواند با انتخابها، داوریها و حتی حذفها، پیام روشنی به سینما دهد؛ اما وقتی داوریها محافظهکارانه، مصلحتاندیشانه یا مبتنی بر بدهبستانهای صنفی باشد، این پیام خنثی میشود و سینما مسیر قبلی خودش را ادامه میدهد. در مقاطعی از تاریخ جشنواره، این اثرگذاری تا حدی دیده شده است، مثلاً زمانی که یک نوع سینما یا ژانر خاص برجسته شده و موجی در تولید ایجاد کرده است؛ اما اینها بیشتر استثنا بودهاند تا قاعده. اگر جشنواره فجر قرار است دوباره اثرگذار شود، باید اول تکلیف خود را با هویت، مأموریت و نسبتش با انقلاب و جامعه روشن کند.
ایکنا – با توجه به تجربه چند دههای شما، مهمترین آسیبی که امروز جشنواره فجر با آن مواجه است را چه میدانید؟
بزرگترین آسیب جشنواره فجر، بحران معناست. یعنی جشنواره دقیقاً نمیداند چیست و چه میخواهد باشد. نه استانداردهای جهانی جشنوارهای را رعایت میکند و نه هویت بومی روشنی دارد. این بلاتکلیفی باعث شده هر گروهی انتظار متفاوتی از آن داشته باشد و در نهایت، تقریباً هیچکس راضی نباشد. وقتی یک رویداد فرهنگی فاقد معنا و مأموریت مشخص باشد، تصمیمهایش هم مقطعی و واکنشی میشود. یک سال برای جلب رضایت یک طیف خاص برنامهریزی میشود، سال بعد برای خنثیسازی حاشیهها، و سال بعد صرفاً برای برگزاری بیدردسر. در این شرایط، جشنواره بیشتر انرژی خود را صرف مدیریت حواشی میکند تا تولید ارزش فرهنگی. اگر این بحران معنا حل نشود، تغییر مدیر، آییننامه یا حتی ساختار هم معجزه نمیکند. جشنواره فجر باید اول به این سؤال پاسخ دهد که نسبتش با انقلاب اسلامی، جامعه ایرانی و آینده سینما چیست. بدون پاسخ به این سؤال، هر سال فقط تقویم عوض میشود و همان مسائل تکرار میشوند.
ایکنا – در پایان اگر بخواهید یک چشمانداز واقعبینانه از آینده جشنواره فیلم فجر ترسیم کنید، این چشمانداز چگونه خواهد بود؟
جشنواره فجر این ظرفیت را دارد که دوباره به یک رویداد اثرگذار تبدیل شود، بهشرط آنکه تصمیمگیرانش شجاعت بازنگری اساسی داشته باشند. این بازنگری هم در تعریف «ملی بودن» است، هم در نسبت با انقلاب، و هم در ساختار اجرایی و داوری. بدون این شجاعت، آینده تفاوت زیادی با حال نخواهد داشت. اگر جشنواره بتواند بهجای کمیتگرایی، به کیفیت توجه کند، بهجای مصلحتاندیشی، معیارهای روشن داشته باشد و بهجای تکرار چهرهها، به کشف نگاهها فکر کند، میشود به احیای تدریجی آن امیدوار بود. این مسیر کوتاه نیست و احتمالاً پرهزینه هم هست، اما تنها راه نجات است. در غیر این صورت، جشنواره فجر بهتدریج از یک رویداد فرهنگی مؤثر، به یک مراسم اداری و تشریفاتی تقلیل پیدا میکند؛ مراسمی که برگزار میشود چون باید برگزار شود، نه چون حرفی برای گفتن دارد. انتخاب با مدیران و سیاستگذاران است که کدام مسیر را میخواهند.