
در این روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.
ایکنا، با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.
خرید از آن دست کارهایی است که حال بانوان را خوب میکند؛ یک حقیقت ساده که شاید هر بنیبشری آن را بداند. برای یک خانم، قدم زدن در بازار و خرید، آبی است بر آتش دلتنگیها و روزمرگیهایش. تفاوتی نمیکند این خرید برای خودش باشد یا برای خانواده و دوستان؛ خواه مایحتاج ضروری خانه باشد، خواه بهانهای کوچک برای تازه کردن دیدار با مغازههای شهر.
سمانه هم از این قاعده مستثنی نبود. او برای خریدی ضروری، راهی مغازهای در همان حوالی میشود؛ حوالی خانه مادرهمسرش در محله «عبدلآباد». تکدختر 10 سالهاش نیز قدم به قدم با او همراه است. معمولاً همیشه با هم به خرید میروند. پیش خودشان فکر میکردند مگر رفتن تا سر خیابان و یک خرید ساده چقدر طول میکشد؟
اما کسی نمیدانست که این مسیر کوتاه، به آخرین قدمزدنهای سمانه در این دنیا ختم میشود. در یک لحظه، حمله موشکی رژیم صهیونیستی آرامش محله را برهم میزند. ترکشی بیرحم از بیرون مغازه عبور میکند، شیشه را درهم میشکند و درست بر سینه سمانه که در حال عبور بود مینشیند؛ قلبی که تا چند ثانیه پیش برای زندگی و خانوادهاش میتپید، حالا پاره شده است. تلخترین و غیرقابلتصورترین قاب این فاجعه، چشمان وحشتزده دختر 10 سالهای است که باید شکافته شدن قلب مادرش، خونریزی شدید و جان دادنش را تماشا کند.
در معراج شهدا نگاهم به زنی میافتد که در گوشهای خلوت مچاله شده است. عکسی از یک زن جوان را در گوشیاش دارد و با دقتی عجیب به آن خیره شده است. به او نزدیک میشوم و آرام کنارش مینشینم.
خواهر سمانه است. چشمهایش سرخ و خسته است اما با لحنی که حسرت در آن موج میزند عکس خواهرش را نشانم میدهد و میگوید: «سمانه پر از شور زندگی بود. عاشق این بود که بخندد، تفریح کند، زندگی کند. هیچوقت نمیتوانست بیتفاوت و بیروح باشد».
بغض گلویش را میفشارد. مکثی میکند، نگاهش را از عکس میگیرد و با صدایی لرزان ادامه میدهد: «هر روز به من زنگ میزد. دو روز قبل از این فاجعه، با همان لحن نگران و مهربانش میگفت: تو رو خدا سر کار نرو، مراقب خودت باش. نهایتش این است که اخراجت میکنند... میخواهی یک کاری کنی که ما بشویم خانواده شهید؟».
خواهر سمانه دیگر چیزی نمیگوید و قطرههای اشک روی گونههایش سر میخورند. من هم در سکوت فرو میروم و به این فکر میکنم که سمانه هرگز نمیدانست که فقط دو روز بعد از این سخن، خانواده به خاطر او یک عمر «خانواده شهید» نامیده میشوند.
انتهای پیام