
جنگ، برخلاف تصور بسیاری، تنها در خط مقدم رخ نمیدهد. جنگ در خیابانها، در خانهها، در ذهن مردم و در سکوت اتاقهای کوچک نیز جریان دارد. هر آژیر خطر، هر خبر نگرانکننده، هر شایعه وقوع حمله، میتواند ریتم زندگی روزمره را برهم بزند و اضطراب جمعی ایجاد کند. اما در میان همه کسانی که با ترس و نگرانی مواجهاند، گروهی هستند که شرایط برای آنها به مراتب پیچیدهتر است؛ افرادی که با معلولیتهای ذهنی یا شناختی زندگی میکنند و تجربه دنیای پیرامونشان با دیگران تفاوت بنیادین دارد.
برای اغلب افراد، مفهوم بحران قابل درک و قابل پیشبینی است. میتوانند اخبار را تحلیل کنند، میزان خطر را بسنجند و تصمیمهای منطقی بگیرند. اما برای فردی که با اختلالات شناختی، اوتیسم، یا سایر انواع معلولیت ذهنی زندگی میکند، جهان به شیوهای متفاوت معنا پیدا میکند. تغییر ناگهانی در محیط، صداهای بلند، ازدحام جمعیت، یا حتی جابهجایی ساده در برنامه روزانه میتواند حس ناامنی عمیقی ایجاد کند. در چنین شرایطی، بحرانهای عمومی مانند جنگ یا تهدیدات ناگهانی، فشار روانی بیشتری بر این افراد وارد میکند.
از منظر روانشناسی، آنچه در شرایط بحران رخ میدهد صرفاً ترس از خطر نیست، بلکه فروپاشی یک ساختار روانی است؛ ساختاری که فرد برای پیشبینیپذیری و آرامش روانی به آن وابسته است. انسانها برای احساس امنیت به پیشبینیپذیری نیاز دارند؛ به این که بدانند چه اتفاقی میافتد و چگونه باید واکنش نشان دهند. برای افراد دارای معلولیت شناختی، نیاز به ساختار و تکرار حتی حیاتیتر است. بسیاری از آنها زندگی خود را بر پایه الگوهای روزمره و قابل پیشبینی تنظیم میکنند: ساعت مشخص برای خواب، غذا، بازی، و فعالیتهای روزانه. هرگونه اختلال ناگهانی در این الگوها میتواند تجربهای عمیق از آشفتگی و اضطراب ایجاد کند.
برای درک دشواری این تجربه، باید به نحوه پردازش اطلاعات در مغز افراد دارای معلولیت توجه کنیم. بسیاری از این افراد در درک نشانههای اجتماعی و محیطی با محدودیت مواجهاند. ممکن است مفهوم خطر را به شکل انتزاعی درک نکنند یا نتوانند ارتباط میان صدا، علامت یا پیامد احتمالی آن را بفهمند. به عنوان مثال، صدای آژیر خطر که برای اغلب مردم علامت پناه گرفتن است، ممکن است برای فردی با اختلال طیف اوتیسم صرفاً یک صدای بسیار بلند و آزاردهنده باشد. چنین فردی ممکن است واکنشهایی مانند پوشاندن گوشها، گریه کردن، فرار کردن یا حتی قفل شدن در یک نقطه از خود نشان دهد.
علاوه بر این، محیطهای شلوغ، نورهای شدید، صداهای متعدد و حرکت سریع افراد میتواند سیستم عصبی آنها را بیش از حد تحریک کند. روانشناسان این پدیده را اضافهبار حسی مینامند که میتواند به حمله اضطرابی، رفتارهای ناگهانی یا از دست دادن کنترل هیجانی منجر شود. بنابراین، مدیریت بحران برای این افراد نیازمند رویکردی ویژه، دقیق و حرفهای است.
یکی از مهمترین اصول روانشناختی در مواجهه با بحران، آمادگی پیش از حادثه است. برای افراد دارای معلولیت ذهنی و شناختی، این اصل حیاتی است. وقتی یک مسیر یا رفتار خاص بارها تمرین شود، ذهن فرد آن را به عنوان الگویی آشنا ثبت میکند. همین آشنایی میتواند شدت شوک روانی در شرایط واقعی بحران را کاهش دهد.
به خانوادهها توصیه میشود مسیرهای امن خانه یا ساختمان را با فرد مورد مراقبت بارها تمرین کنند. این تمرینها حتی میتواند به شکل بازی و فعالیتهای لذتبخش انجام شود تا ذهن فرد با اضطراب کمتری مسیر را بپذیرد. در این تمرینها استفاده از جملات کوتاه، حرکات مشخص و نشانههای بصری توصیه میشود، چرا که اطلاعات سادهتر سریعتر و با دقت بیشتری پردازش میشوند.
از نظر روانشناسی یادگیری، تکرار و تمرین موجب تثبیت رفتار میشود. هرچه رفتار بیشتر تمرین شود، احتمال اجرای موفق آن در شرایط واقعی بیشتر خواهد بود. بنابراین آمادگی پیش از بحران نه تنها یک اقدام پیشگیرانه بلکه یک نیاز روانی برای حفظ امنیت و آرامش فرد است.
یکی از تکنیکهای شناخته شده روانشناسان برای کاهش اضطراب در کودکان و افراد دارای اختلالات شناختی، استفاده از اشیای آرامبخش است. این اشیا میتوانند بسیار ساده باشند: یک عروسک، یک پتوی کوچک، یک اسباببازی مورد علاقه یا شیئی که فرد به آن علاقه خاص دارد. این اشیا به فرد نوعی پیوند عاطفی با محیط امن میدهند. در محیطهای شلوغ و پرتنش، حضور این شیء آشنا میتواند احساس ثبات و کنترل ایجاد کند. روانشناسان به این شیء وسیله انتقالی میگویند؛ چیزی که ذهن فرد را به محیطی آشنا و امن متصل میکند و حس امنیت را تقویت میکند.
در شرایط اضطراری، مغز انسان به طور طبیعی به سمت پردازش ساده و مستقیم اطلاعات میرود. این امر برای افراد دارای معلولیت ذهنی و شناختی بسیار پررنگتر است. استفاده از جملات طولانی، توضیحات پیچیده یا چند دستور همزمان میتواند باعث سردرگمی شود. به همین دلیل توصیه میشود در هنگام بحران از جملات کوتاه و مشخص استفاده شود: عباراتی مانند «با من بیا»، «اینجا بنشین»، «دست مرا بگیر» یا «نگران نباش». همچنین تماس چشمی ملایم، گرفتن دست فرد و حضور نزدیک یک مراقب آشنا میتواند به طور چشمگیری سطح اضطراب فرد را کاهش دهد. پیام اصلی که باید منتقل شود این است: «تو تنها نیستی و ما کنارت هستیم».
یکی از بزرگترین خطرات در بحرانهای جمعی، جدا شدن فرد از خانواده یا مراقب اصلی است. این مسئله برای افراد دارای معلولیت ذهنی بسیار خطرناک است زیرا ممکن است نتوانند اطلاعات شخصی خود یا تماس با خانواده را به درستی ارائه دهند.
داشتن کارت شناسایی ساده شامل نام فرد، نوع معلولیت و شماره تماس خانواده میتواند جان فرد را نجات دهد. این کارتها همچنین به نیروهای امدادی کمک میکنند تا رفتار مناسب و موثری با فرد داشته باشند.
جامعه محلی و همسایگان اغلب نخستین کسانی هستند که در زمان بحران کمک میکنند. اطلاعرسانی به همسایگان درباره نیازهای خاص فرد، میتواند در زمان اضطراری راهگشا باشد. آنها میتوانند در تخلیه ساختمان، ایجاد محیطی آرام و امن و یافتن فرد در شرایط اضطراری کمک کنند. احساس تعلق به یک شبکه حمایتی، از منظر روانشناسی اجتماعی، یکی از عوامل کلیدی کاهش اضطراب و افزایش حس امنیت است. وقتی خانواده میداند که اطرافیان از نیازهای فرد آگاه هستند، فشار روانی آنها کاهش مییابد و میتوانند تصمیمات بهتری برای مدیریت بحران بگیرند.
در روانشناسی هیجانات ثابت شده است که احساسات انسانها واگیردار هستند. اضطراب و ترس مراقب، میتواند به سرعت به فرد تحت مراقبت منتقل شود. بنابراین حفظ آرامش نسبی توسط والدین یا مراقبان اهمیت حیاتی دارد. حتی در شرایط بسیار دشوار، تلاش برای حفظ لحن آرام، حرکات قابل پیشبینی و رفتار منطقی میتواند تأثیر بسزایی بر کاهش اضطراب فرد داشته باشد. در واقع، مراقب برای فرد نقش تنظیمکننده هیجانی را ایفا میکند؛ کسی که به فرد کمک میکند احساس امنیت و کنترل بیشتری داشته باشد.
جنگ و بحرانهای ناگهانی، تصویری واقعیتر از ساختار اجتماعی یک کشور ارائه میدهند. در چنین شرایطی مشخص میشود که جامعه تا چه اندازه توانایی حمایت از آسیبپذیرترین اعضای خود را دارد. افراد دارای معلولیت ذهنی و شناختی یکی از گروههای آسیبپذیر هستند. توجه به نیازهای آنها در برنامهریزی شهری، آموزش نیروهای امدادی، طراحی پناهگاهها و اطلاعرسانیهای قابل فهم، نه یک اقدام اضافی، بلکه یک ضرورت انسانی و اجتماعی است.
هر بحران، هرچند دردناک، فرصتی برای یادگیری و اصلاح دارد. تجربههای جمعی از جنگ و اضطرار یادآور میشوند که جامعه تنها زمانی ایمن است که همه اعضای آن، به ویژه آسیبپذیرترینها، در نظر گرفته شوند. در میان هیاهوی اخبار و تحلیلهای سیاسی، نباید فراموش کرد که جنگ بر زندگی روزمره مردم اثر میگذارد؛ بر خانوادههایی که تلاش میکنند فرزند خود را آرام نگه دارند، بر والدینی که در میان صداهای وحشتناک دست کودک خود را محکمتر میگیرند و بر کسانی که جهان را متفاوت تجربه میکنند. مهمترین وظیفه ما در چنین روزهایی این است که اطمینان حاصل کنیم هیچکس در میان اضطراب جمعی تنها نمیماند، حتی کسانی که جهان را با چشمهایی متفاوت میبینند...
مریم اصغرپور
انتهای پیام