در روزهای پراندوه، قلبها از فقدان عزیزان داغدار است. هر نامی در معراج شهدا، پژواکی از یک زندگیست که در اوج شکوفایی، به شکلی تلخ و بیرحمانه به پایان رسید. قصههایی که ناگفته باقی ماندند، آرزوهایی که برآورده نشدند و پیوندهای عمیقی که با کینه و جنگ از هم گسستند.
ایکنا با سفر به معراج شهدا و گفتوگو با خانوادههای داغدار، با انتشار غمنامه به روایت امیدها و رویاهایی میپردازد که با ظلم و ستم از ما ربوده شد.
خبر مثل آوار روی سرشان خراب میشود؛ میگویند بهار، تهتغاری و دردانهی خانه، نصف صورتش سوخته است. تازه رفته بود توی سال دوم زندگی مشترکش. هنوز بوی نویی و تازگی از اسباب خانهاش میآمد. در امنترین جای جهان، کنج خانه نشسته بود و داشت برای خودش خانمی میکرد؛ همسرش هم سر کار بود و بیخبر از خزان ناگهانی که به جان بهارش افتاده.
حالا دو خواهر بزرگتر که انگار مادرهای دوم بهار بودهاند، در حیاط سرد معراج شهدا ایستادهاند و اشک، امان چشمهایشان را بریده است. ضجه میزنند، التماس میکنند و به پهنای صورت اشک میریزند که: «چرا نمیگذارید طفلمان را ببینیم؟ چرا پاره تنمان را از ما قایم میکنید؟»
خادمان معراج، با بغضی که در گلو میجوند، سر به زیر انداختهاند. دلشان نمیآید واقعیت را به رخ این دو خواهر بیتاب بکشند. آرام میگویند: «وضعیت صورتش زیاد جالب نیست. آتش بیرحم بوده... شاید اصلا برایتان قابل شناسایی نباشد. تحملش را ندارید. بگذارید ببریم در غسالخانه، او را بشوییم، سر و صورتش را که مرتب کردند، بعد هرچقدر خواستید کنارش بمانید.»
اما خواهرها مگر آرام میگیرند؟ تصویر بهار با آن طراوت زنانهاش در ذهنشان رژه میرود. میان هقهق میگویند: «شما نمیدانید... بهار ما موهای بلندی داشت. یک خرمن موی مشکی شبقرنگ که تا گودی کمرش میرسید. تازگیها بینیاش را عمل کرده بود و چقدر ذوقش را داشت. چشمانش... آه از چشمانش، وقتی باز بود، درشت و کشیده و زیبا بود. چطور ممکن است نشناسیمش؟»
بالاخره اصرارها جواب میدهد و میروند داخل. پردهها که کنار میرود، زمان میایستد. چند دقیقه بعد که برمیگردند، دیگر آن آدمهای قبل نیستند. زانوهای یکی از خواهرها همانجا تا شده، از حال رفته و روی زمین کشیده میشود. آن یکی، با چشمانی از حدقه درآمده، چنان به سر و صورت خود میکوبد که جای چنگهایش روی گونهها میماند. رو به آسمان فریاد میکشد: «بهار... خواهرکم... کی فکرش را میکرد از آن همه زیبایی، فقط بتوانیم از روی همان بینی کوچکی که اینهمه ذوق عملش را داشتی، تو را بشناسیم؟ کی فکرش را میکرد آن صورت مثل پنجه آفتابت که روزی هزار بار جلوی آینه به آن میرسیدی، اینطور اسیر آتش شده باشد؟ خدایا... این چه تقدیری بود؟»
همه چیز در یک چشمبرهمزدن تمام شد. بهار در خانهاش، در حریم امن زنانگیاش نشسته بود که بمب افتاد. سقف روی سرش آوار نشد، دنیا روی سرش آوار شد. خواهرها دو شبانهروز تمام، میان خاک و خل خرابهها و راهروهای بیمارستانها به دنبال نشانی از او گشتند و در نهایت قدمهای لرزانشان به معراج شهدا رسید. در تمام این ۴۸ ساعت، زیر لب دعا میکردند که اشتباه شده باشد، که بهار جایی زنده و چشمانتظارشان باشد. اما نشد. معجزهای در کار نبود. آنها در نهایت، نوعروس دردانه خانهشان را از میان خاکستر، و از روی صورت نیمهسوختهاش شناسایی کردند؛ بهاری که برای همیشه در همان سال دوم ازدواجش، جوان و ناکام باقی ماند.
انتهای پیام