
سالها گذشت، و روزگار، ما را در پیچوخم تحریمها و سختیها آزمود. اما این ملت، مقاومتر از همیشه ایستاد. دوباره، در تبوتاب «جنگ تحمیلی دوم (خردادماه)»، همان روح دفاع، در جانها دمیده شد شهید دادیم، اما مردم، چون کوهی استوار، پا به پای حماسهسازان دیروز، ایستادگی کردند.
و سپس، زمستان و در نهم اسفندماه، یک بار دیگر دستهای شیطان از بازوان ظلم بیرون آمد و با سایه شومش آسمان آبی سرزمین مقدسان را نشانه گرفت «جنگ رمضان» آغاز شد. اما این بار، فقط نبرد نبود؛ اینجا شروع این نبرد نابرابر برای ملت ما قصه خون بود، قصه درد و بغضی که قلبمان را فشرد، قلب یک ملت را، اینجا دیگر حماسهها لبریز شد، حماسههایی که بوی انتقام میداد، انتقام یک ملت برای خون مقتدایشان، انتقام یک ملت برای خون رهبری که چراغ روشن هدایت در مسیر تاریکیهایمان بود، رهبری که همه عاشقش بودند و جان ملت بود.
حالا شرح حماسه این ملت اینجا فراتر از آن بود که در قلم و واژهها گنجانده شود. و چه زیبا تعبیرش را سالها پیش امام راحل فرموده بود که این مردم از مردم حجاز در عهد رسولالله(ص) و مردم کوفه در عهد امیرالمؤمنین علی(ع) بهترند. و خود این ملت بارها و بارها در دیدار با امامین انقلاب اعلام کرده بودند که «ما اهل کوفه نیستم علی تنها بماند» آری اینها امامشان را تنها نگذاشتند، اما دستان ظلم رهبر و مقتدایشان را برچید، شیطانی که به خیال خام خویش رهبر این ملت را شهید کرد و نمیدانست که این ملت در صدف قلبهایشان تا ابد عشق رهبر را چون مروارید حفظ خواهند کرد.
اینجا دیگر ملت صبرش لبریز شد، برای فرشتگان شجره طیبه میناب، برای فرشتگانی که هر کدام خود یک ایران بودند یک آینده از افتخار اما...
اما اینجا ایران است و این جنگ تحمیلی دوباره شور حسینی ملت را بر انگیخت. شرح این همه عشق، این همه فداکاری، برای ملتی که مکتبش حسینی و به فرموده سردار دلها ملت شهادت است در کلمات نمیگنجد. چگونه میتوان وصف کرد، این پویش 27 میلیونی جانفدایش را، یا حماسه ماندگار تجمعات شبانهاش را این «قندیل حضور»، این «تجمعاتی» که هر کس به زبان دل، دین خود را ادا میکند و به مدافعان وطن اعلام میکنند «میدان با شما خیابان با ما» را چگونه میتوان در قالب کلمات نوشت و یا شعری برایش سرود.
این روایت یک ملت است از طنین نوای «حسبیالله و حماسه» آنانی که در پای «لانچرها»، بیوقفه تلاش میکنند و جان میدهند و دست و پایشان را جا میگذارند، آن شیرزنان و غیورمردانی که زیر باران و در روزهای سرد، در ماه رمضان در سکوت شب، همدردیشان را فریاد میزدند.
کودکی با شیشه شیر در دهان، نماد معصومیت در خطر، و کودکی دیگر با پرچمی در دست، نشان امید فردایی روشن. کودکی که عاشقانه به مدافعان وطن درخواست پرتاب موشک صورتی بهسوی دشمن میدهد و سرداران جانفدا چه زیبا پاسخ کودکانهاش را اجابت میکنند. اینجا از مردمی میگویم که با تقدیم گرانبهاترین داراییشان، برای حفظ سرزمینشان میگذرند، اینها خاطره نیست، اینها زیبایی محض است، اینها حماسه است که باید جاودانه شود.
باید از «بانوان طلایی» گفت، شیرزنانی که با تقدیم طلاهای خود که شاید مهمترین سرمایهشان است از آن میگذرند و با تقدیم طلای خود، جامه جهاد بر تن میکنند. از معلمی که در دل سختیها، چراغ دانش را در خانهها روشن نگه میدارد. از پزشکی که لبخند سلامتی را با ویزیتِ رایگان به نیازمندان هدیه میدهد. از کاسبی که در اوج تنگدستی، مهرِ نسیه را به برادر هموطنش میبخشد. از دستان پرمحبتی که بستههایِ معیشتی را به خانههای مستحق میرسانند. از بانوان پاکنهادی که در غمِ همسایگان، پتوهای لکهدار از اشک و باران را، پاک میکنند. و میشویند تا شاید مرحمی باشند برای آنان که خانه و کاشانه خود را از دست دادهاند و از مردم شهرهایی که هموطنان جنگزده خود را با آغوش باز و مهربان میزبانی کردهاند.
چه باید گفت! آری، این ملت، تک تک مردمانش، حماسهاند. حماسهسازانی که خود، یک تاریخ پرافتخارند. دلاوریهایشان، نه در شعار، که در عمل، در ایثار، در لبخند رضایت خلقِ خدا، متجلی میشود. این روایت عشق است، روایت مقاومت است؛ روایتی که قلب تاریخ این سرزمین را تا ابد، گرم نگه خواهد داشت. تا پیروزی نهایی جبهه حق بر باطل.
انتهای پیام