کد خبر: 4348912
تاریخ انتشار : ۱۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۵:۲۸
یادداشت

«جنگ» بزرگترین جنایت علیه بشریت است

«جنگ» بزرگترین جنایت علیه بشریت استبه قلم سیدحسین امامی، خبرنگار و دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی سیاسی

حقوق جنگ، بی‌تردید تلاشی است برای کاهش رنج‌ها؛ اما همین تلاش، ناخواسته این پیش‌فرض را نیز تثبیت می‌کند که جنگ امری اجتناب‌ناپذیر است و تنها باید آن را مدیریت کرد. اینجاست که تناقضی عمیق شکل می‌گیرد: چگونه می‌توان برای عملی که ذاتاً غیرانسانی است، چارچوب‌های انسانی تعریف کرد؟

در جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی با ایران شاهد این قضیه هستیم که برخی از سلبریتی‌ها، نخبگان و حتی مردم از نقض حقوق جنگ و کشتار زنان و کودکان و غیرنظامیان و همین‌طور تخریب دانشگاه‌ها، مراکز تحقیقاتی، پل‌ها و ... توسط دشمن انتقاد می‌کنند و آن‌ را جنایت جنگی می‌خوانند، در صورتی که به نظرم جنگ هیچ توجیهی ندارد، خصوصا جنگ با اهداف مادی و دنیوی، که بتوان آن‌ را مطرح و جامعه جهانی را اقناع کرد و ... تا تخریب نیروگاه‌ها و زیرساخت‌های کشور و کشتار زنان و کودکان را غیرانسانی و جنایت جنگی خواند. به نظرم جنگ به هر عنوانی بزرگترین جنایت علیه بشریت است. (جهاد با کفار به دستور الهی را در این نوشتار جنگ الهی و غیرمادی نامیدم که با دستور خداوند و یا رسول و امام جایز شمرده می‌شود.)

این واکنش‌ها، اگرچه در ظاهر انسانی به نظر می‌رسند، اما حاوی یک مغالطه بزرگ و ساختاری هستند: آن‌ها آگاهانه یا ناآگاهانه، جنگ را به عنوان یک واقعیتِ مفروض می‌پذیرند و تنها بر سر کیفیت اجرای آن چانه می‌زنند. اما اگر از منظری بنیادین به مسئله بنگریم، متوجه می‌شویم که این نوع نگاه، در واقع تلطیفِ توحش و مشروعیت‌بخشی به پدیده‌ای است که در ذات خود هیچ مشروعیتی ندارد. در پسِ این ادبیاتِ به ظاهر انسانی، حقیقتی تلخ و بنیادین نادیده گرفته می‌شود: تقلیل دادن قبحِ جنگ به نحوه اجرای آن. آیا می‌توان جنگ را نادیده گرفت و تنها درباره شیوه‌های انسانی‌ترِ جنگیدن سخن گفت؟!

واقعیت این است که جنگ، پیش از آنکه به قوانین نیاز داشته باشد، ذاتاً بر پایه خشونت، تخریب و حذف بنا شده است. وقتی تصمیم به جنگ گرفته می‌شود، در واقع پذیرفته‌ایم که جان انسان‌ها، خانه‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها و حتی آینده یک جامعه، می‌تواند در معادلات قدرت قربانی شود. در چنین شرایطی، تفکیک میان کشتار مجاز و کشتار غیرمجاز یا تخریب قانونی و تخریب غیرقانونی، بیش از آنکه مسئله را حل کند، نوعی عادی‌سازی خشونت است.

دفاع را هم مقوله‌ای جدا از جنگ می‌دانم که پرداختن به آن در این مجال نیست، چون به هر حال دفاع امری ضروری است. منظور از جنگ در اینجا، آغازگری است، کشوری که شروع‌کننده و آغازگر مبارزه و تقابل با کشور دیگر است.

حقوق بین‌الملل و مشخصاً حقوق در جنگ، با هدف محدود کردن دامنه ویرانی وضع شده است. تفکیک میان نظامی و غیرنظامی، ممنوعیت تخریب بیمارستان‌ها یا پل‌ها و صیانت از مراکز آموزشی، همگی تلاش‌هایی هستند تا جنگ را قانونمند کنند، اما مشکل دقیقاً همین‌جاست: قانونمند کردن یک امر نامشروع، به معنای پذیرشِ ضمنی آن است.

وقتی ما تنها از جنایات جنگی (مانند بمباران یک دانشگاه یا کشتار کودکان) انتقاد می‌کنیم، گویی در حال القای این پیام هستیم که اگر جنگی رخ دهد که در آن فقط سربازان کشته شوند و فقط پادگان‌ها منهدم گردند، آن جنگ تمیز، اخلاقی و پذیرفتنی است. اما آیا به راستی مرگ یک جوان در لباس نظامی، که شاید نان‌آور خانواده‌ای است و به اجبار یا تحت تأثیر پروپاگاندا به میدان گسیل شده، جنایت نیست؟ آیا نابودی سرمایه‌های انسانی یک کشور، صرفاً چون در ردیف نظامیان قرار گرفته‌اند، از قبحِ کشتن می‌کاهد؟ دیدگاه صلح‌طلبانه رادیکال معتقد است که نخستین و بزرگترین جنایت جنگی، خودِ اعلان جنگ است.

حقوق جنگ، بی‌تردید تلاشی است برای کاهش رنج‌ها؛ اما همین تلاش، ناخواسته این پیش‌فرض را نیز تثبیت می‌کند که جنگ امری اجتناب‌ناپذیر است و تنها باید آن را مدیریت کرد. اینجاست که تناقضی عمیق شکل می‌گیرد: چگونه می‌توان برای عملی که ذاتاً غیرانسانی است، چارچوب‌های انسانی تعریف کرد؟

اگر جنگ با اهداف مادی، سیاسی یا حتی ایدئولوژیک آغاز شود، آیا می‌توان تخریب نیروگاه‌ها، پل‌ها، دانشگاه‌ها و زیرساخت‌های حیاتی را صرفاً در صورت رعایت برخی قواعد قابل قبول دانست؟ آیا مرگ کودکی که در یک حمله مطابق قوانین کشته شده، از نظر اخلاقی تفاوتی با مرگ کودکی در یک حمله غیرقانونی دارد؟

به نظر می‌رسد تمرکز بیش از حد بر جنایت جنگی به معنای حقوقی آن، گاهی ما را از دیدن تصویر بزرگ‌تر بازمی‌دارد. تصویر بزرگ‌تر این است که جنگ، در هر شکل و با هر توجیهی، خود بزرگ‌ترین جنایت علیه بشریت است. جنایتی که نه‌تنها جان انسان‌ها را می‌گیرد، بلکه کرامت انسانی، اعتماد اجتماعی و امید به آینده را نیز نابود می‌کند.

شاید زمان آن رسیده باشد که به جای تلاش برای انسانی‌تر کردن جنگ، بیش از پیش بر غیرقابل‌قبول بودن اصل جنگ تأکید کنیم. زیرا تا زمانی که جنگ به‌عنوان ابزاری مشروع در سیاست و قدرت باقی بماند، بحث درباره حدود و ثغور آن، تنها صورت مسئله را تغییر می‌دهد، نه خود آن را.

جنگ، حتی وقتی قانون‌مند باشد، همچنان ویرانگر است و بزرگ‌ترین مسئولیت اخلاقی ما، نه تعریف قواعد برای آن، بلکه به چالش کشیدن اصل وجود آن است.

نگارنده بر این باور است که جنگ، به‌ویژه هنگامی که ریشه در اهداف مادی، قدرت‌طلبی و منافع دنیوی دارد، به هیچ‌وجه قابل توجیه نیست. هیچ دستاورد سیاسی، اقتصادی یا سرزمینی، نمی‌تواند معادل جان انسان‌ها باشد. هیچ پیروزی نظامی، هر قدر هم که در روایت‌های رسمی و تبلیغاتی بزرگ‌نمایی شود، نمی‌تواند بر ویرانی زندگی انسان‌ها، آوارگی خانواده‌ها، نابودی امید نسل‌ها و سوزاندن سرمایه‌های علمی و فرهنگی بشر سرپوش بگذارد. اگر نیروگاه‌ها، پل‌ها، دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها و مراکز تحقیقاتی و بناهای تاریخی بخشی از میراث مشترک انسانی‌اند، زندگی تک‌تک انسان‌ها نیز چنین است و نابودی هر انسان در میدان جنگ، در واقع تخریب زیرساخت‌های انسانی تمدن است.

در جهان امروز، شاید بیش از هر زمان دیگری، به نوعی بازنگری بنیادین در نگاه‌مان به جنگ نیاز داریم. کافی نیست که فقط بر برخی جنبه‌های جنگ برچسب جنایت بزنیم و در عین حال، خود واقعیت جنگ را به‌عنوان ابزاری عادی در سیاست بین‌الملل بپذیریم. تا زمانی که جنگ در ذهن و زبان و فرهنگ ما، پدیده‌ای گاه‌به‌گاه اما اجتناب‌ناپذیر تلقی شود، راه برای تکرار همان فجایع باز خواهد بود. تنها زمانی می‌توان از حقوق سخن گفت که اصلِ توسل به خشونت سازمان‌یافته و کشتار جمعی، به‌طور جدی زیر سؤال برود.

این دیدگاه، البته ممکن است از سوی برخی واقع‌گرایان سیاسی آرمان‌گرایانه یا غیرعملی تلقی شود. آنان می‌گویند جهان با تعارض منافع و تضاد قدرت‌ها ساخته شده و جنگ، هرچند تلخ و خونین، بخشی از واقعیت آن است، اما تاریخ نشان داده است که بسیاری از تغییرات بزرگ، ابتدا در ذهن و وجدان انسان‌ها شکل گرفته‌اند؛ از لغو برده‌داری گرفته تا جرم‌انگاری شکنجه و گسترش حقوق بشر. اگر روزگاری برده‌داری نیز به‌عنوان واقعیتی اجتناب‌ناپذیر پذیرفته می‌شد، امروز در وجدان عمومی جهان، امری مطرود و شرم‌آور است. شاید بتوان امیدوار بود که روزی نیز جنگ، نه تنها در قوانین، بلکه در وجدان جمعی بشر به‌عنوان بزرگ‌ترین جنایت علیه انسان و انسانیت شناخته شود.

در نهایت، خوانندگان را به باز اندیشی این نکته دعوت می‌کنم که به‌جای آن‌که تنها بخشی از خشونت‌های جنگ را محکوم کنیم و باقی را در چارچوب حقوقی و اخلاقی قابل قبول جلوه دهیم، به اصل مسئله بازگردیم. تا زمانی که جنگ به‌عنوان ابزار حل مناقشات در ذهن و ساختارهای سیاسی بشر پذیرفته شود، هر محکومیت جزئی، هرچند لازم و مهم، همچنان در سایه تناقضی بنیادین باقی خواهد ماند. شاید نخستین گام، پذیرش این حقیقت باشد که جنگ – به هر عنوان، در هر جغرافیا و با هر توجیهی – زخمی عمیق بر پیکره بشریت است؛ زخمی که اگر آن را عادی کنیم، دیگر چیزی از معنای انسانیت باقی نخواهد ماند.

این مسئله خاصه در جنگی که آمریکا و رژیم جعلی صهیونیستی به ایران تحمیل کردند بیشتر مصداق دارد، اصولاً جنگی که هیچ مناقشه معناداری از سوی آمریکا و همپیمانش وجود ندارد، براساس دروغ‎هایی به مصاف با مردم و کشوری برخواسته اند که در 200 سال گذشته آغازکننده هیچ جنگی نبودند و هدفی جز حمایت از مظلومان جهان نداشته و ندارند. آمریکا که خود را ابرقدرت جهانی و به اصطلاح رئیس و ناظم جهان می‌پندارد، براساس دروغ به مقابله با چیزی برخواسته که خود صاحب آن است.(البته نیتهای پنهان این دشمنی واضح است که مجال پرداختن به آن نیست.) دو کشوری که خود صاحب بمب اتم هستند به مبارزه با نگاهی برخواسته اند که مدعی است که ساخت سلاح هسته ای حرام است، اما برخلاف دیدگاهش متهم به ساخت آن هست. بنابراین از سوی کشوری که قوانین جهانی را پاس نمی دارد و منشأ ظلمهای متعدد به مردم کشورهای مختلف است مورد تهدید واقع شده است.

انتهای پیام
captcha